دل‌گرم، حتی تو روزهای سرد...

سال ۹۵، در مجموع سال خوشی برام نبود.
ولی خوب چیه؟ بد چیه؟ چطوری ممکنه ۳۶۵ روز یک سال برامون بد بشه؟ اصلاً شدنی هست؟
فکر کنم اگر بذاریم نگاهمون سیاه بشه، یا چشم دلمون کور، بشه...
نذاریم!

زمستون ۹۵، تصمیم گرفتم خودم دست به کار بشم! آستینامو بالا بزنم و از هر لحظه یا هر روز، یه خوشی پیدا کنم و دلم گرمش باشه. شروع کردم به شمردن دلگرمی‌ها...شمردم و شمردم و شمردم...و اعتراف می‌کنم گاهی تو خودِ دلخوشی‌ها بودم و یادم می‌رفت که دلم به این لحظه گرمه... به همین لحظه که آخرین ساعتای امساله و آخرین روز زمستون ۹۵...همین آخرین دلگرمی زمستون، همین که آخرین روز زمستون ۹۵ رو دیدم و کنار خانواده‌ام بودم...همین که اگر چند نفر رو تو سال ۹۵ از دست دادم، کلی آدم خوب و جدید پیدا کردم...

دلگرمی هفتاد من همینه... هفتاد تا دلگرمی رو تو اینستاگرم ثبت کردم، تا یادآوری کنم که تو سرمای زمستون هم می‌شه دلگرمی داشت و گرم شد...

زندگی یعنی همین...غیر از این شدنی نبود!
شاید برای همینه که عاشق این سطرها از محمود خان دولت‌آبادی بزرگم:

زندگی همیشه بر یک قرار نمی‌ماند...روز و شب دارد، روشنی دارد، تاریکی دارد، کم دارد، بیش دارد...
دیگر چیزی از زمستان نمانده... تمام می‌شود... بهار می‌آید...

 

سالی ناب و پُر از سرور و سلامتی، و یک عالمه دلگرمی براتون می‌خوام...

بگذار و بگذر!

دروغه بگم خیلی وقته ننوشتم...چون من همیشه، بالاخره یه طوری، یه جایی، نوشتم! شاید مختصرتر، شاید کمتر...شاید تو اینستاگرم یا توییتر...

از وقتی یادمه، نوشتن رو دوست داشتم! یادمه که دوست داشتم بنویسم اما نمی‌تونستم...یکی از معلم‌های انشای راهنمایی که روانشناس هم بود، بهم گفت: می‌دونی چرا نمی‌تونی؟ چون انقدر تو ذهنت پر از فکر و ایده‌اس که نمی‌تونی بیاریشون رو کاغذ. نمی‌تونی بهشون نظم بدی...

 

هنوزم شاید همونطورم! می‌نویسم، بد هم نمی‌نویسم، اما خُب…ولی از یه چیزی راضی هستم! این‌که هیچ‌وقت خودم رو سانسور نکردم!

نوشتن، نه من رو، بلکه اکثر آدما رو آروم می‌کنه...

 

دلیل نوشتنم بعد این همه مدت، این بود که در حال حاضر نیاز شدیدی داشتم که آروم بشم...

دوستام، یا خیلی چیزا قادر به آروم کردنم نبودن...اومدم بنویسم...

بنویسم از این‌که بیست‌وپنج سال از زندگیم گذشته و از این‌که بیش از یک‌سوم از سنم رو درگیر بودم!

درگیری‌هایی که هر کسی شنیده معتقد بوده می‌تونستی یه کتاب بنویسی! یا اینکه خیلی قوی بودم!

زندگی تحصیلی پر از فراز و نشیبی داشتم و دوبار کنکور دادن به خاطر ایده‌آل‌گرا بودنم و فقط صنعتی شریف خواستن...بار اول استرس شدید که بعضاً باعث انقباض رگ‌هام می‌شد و گریه از این‌که فلان مسئله دیفرانسیل رو نمی‌تونم حل کنم و تشدید استرس و ... کله‌شق شدن و کنکور آزاد و زبان و هنر شرکت نکردن و انتخاب فقط روزانه‌های تهران...یک سال موندن برای هدفی که لازمه‌اش گذشتن از خیلی چیزها بود و نگذشتم و در نهایت بریدن و تلاش نکردن و نرسیدن...

انصرافم باز هم به خاطر ایده‌آل‌گرا بودن، چون چهار بار درس چهار واحدی مبانی برنامه‌نویسی رو حذف کردم که مبادا نمرۀ بدم باعث بشه معدلم بیاد پایین...!

و حتی بعدتر، ماجراهایی که سر کنکور ارشد برام پیش اومد...

انقدر زیادن که نمی‌دونم از کجا باید شروع کنم و به کجا برسم...البته که نیازی نیست شروع کنم! چون با منِ فعلی در تضاده و چیزی می‌شه شبیه ناله! کاری که ازش بیزارم و ضد و نقیضه با افکارم و خودم که دوست دارم همیشه مثبت باشم...

جدا از بحث تحصیل و موفقیت‌های وابسته به اون، زندگی عاطفیم همیشه پیچیده بوده. شبیه یه گرۀ کوری که ده سال تلاش کردم که باز که نه!! تبدیل به گرۀ معمولی بشه، که نشد...تا اینجا نشد! ده سال فکر کردم که انقدر سخته دوست داشته شدن توسط کسی که بهش احساس پیدا می‌کنم؟ و شاید باز هم به خاطر همون کمال‌طلبیم، یه گارد نامرئی و همیشگی جلوی خودم و احساس بقیه به خودم گرفتم...و به هیچ‌کس اجازۀ ورود به قلمروی دلم رو ندادم!

یه کم که فکر می‌کنم، مطمئن می‌شم ننوشتنم تو بلاگ هم برای همین ایده‌آل‌گراییم بوده...یه روزی فکر کردم که این بلاگ انگار همۀ من نیست! انگار چیزی کم داره! تم رو تغییر دادم به ساده‌ترین تمی که بلاگفا داره و پست زدم در دست ساخت!! چون دوست داشتم یه دُمین خوب ثبت کنم، یه تم خوب بسازم که به حالم بخوره، حسم توش باشه، خودم توش باشم، امضا و نشونی از من درش باشه...یاد گرفتم که چطور، ولی خُب فرصتش رو نداشتم و بیش از حد سرم شلوغ بود برای چنین کاری...

شاید این پست، یه جور مبارزه‌اس...یه جور جنگ با خودم! با خودِ کمال‌طلبم که انقدر تو انتخاباش و کلاً تو همه چیز، وسواس داره...
شاید می‌خواستم بجنگم! که مهم نیست بلاگم، الآن باب میلم نیست و در دست ساخت بود و می‌خواستم اول انتقالش بدم و یه جای خوب و مطابق میلم ساکن بشه و بعد بنویسم...
ولی نه...بسه!! مهم اینه که بنویسم! مهم اینه که حالم رو ثبت کنم...مهم اینه که این کمال‌طلبی، مانع این نشه که انگشتام بیاد روی کیبورد و احساسم بیاد تو یه پست...

حالا دارم به این فکر میکنم که سی‌وسه روز تا بیست‌وشش سالگیم فاصله دارم...
قراره چی بشه؟
قراره چی کار کنم؟
چطوری می‌تونم یه تکون اساسی به خودم بدم؟
چطوری می‌تونم خیلی چیزهارو تغییر بدم؟
تا کجا می‌تونم شرایط رو تغییر بدم؟
چیا دست منه؟
چیا رو می‌خوام تغییر بدم؟
چیارو می‌خوام تغییر بدم ولی نمی‌تونم؛
یا حداقل فکر می‌کنم که نمی‌تونم؟
چیارو نمی‌شه تغییر بدم؛
حتی اگر فکر کنم که می‌شه؟

 

یک ساعت پیش توییت کردم: نیاز شدیدی به بلاگم دارم...باید تو عید همه سعیم رو بکنم که بهش برگردم…

خوشحالم از اینکه صبر نکردم تا پانزده روز بعد...
ده سال صبر بی‌نتیجه، به من یاد داده که صبوری همیشه هم خوب نیست...
گاهی باید بلافاصله، کاری که دلت می‌گه رو انجام بدی...شاید بعداً، دیر باشه!

پ. ن. - کمال‌طلبیت اذیتت نمی‌کنه؟!

- نه

- ولی پدر منو درآورده!:|