فرزندان این مرز و بوم!

«یا طبل رو می‌دین پسر من بزنه، یا هیئتتون رو خراب می‌کنم!»

این جمله رو از یه پسربچه‌ی حدوداً 10 ساله شنیدم که داشت با یکی دیگه صحبت می‌کرد و این جمله رو گفت! حالا یا از پدرش شنیده و یا طبق تخیلاتش نقل قول می‌کرده...بماند! مهم نیست.

این روزها، شاید تب و تاب محرم به داغی قدیم‌ترها نباشه، اما همچنان هست. خوب یا بد، از نظر اعتقادی با این قضیه کاری ندارم. چون نمی‌خوام در مورد باورهای خودم صحبت کنم یا با کسی درباره‌ی درست یا غلط بودن باورهاش بحث کنم. اما حرف من اینه که، چرا دغدغه‌ی یه پسربچه‌ی 10ساله، باید این باشه؟ چرا این همه انرژی و جوونی و شادابی رو باید تو همچین هدفی متمرکز کنه؟ اون هم تا این حد منفی؟ و بدتر از اون، چرا باید اینطوری فکر کنه که اگر کسی اجازه‌ی کاری رو بهش نده، باید به خشونت متوسل بشه؟ این خشونت، این همه فکر منفی از کجا می‌تونه به ذهن یه پسربچه‌ تزریق بشه؟

خوبه که یه کم حواسمون بیشتر باشه و اگر روزی تصمیم گرفتیم که بچه‌ای رو وارد این دنیا کنیم، بدونیم که از هر نظر آمادگی داریم و می‌تونیم بیشترین تمرکزمون رو روی تربیت و پرورش بچه‌ها قرار بدیم؛ و اینکه بتونیم از همون بچگی مثبت بودن و مثبت اندیشیدن رو یادشون بدیم...

کارگاه «ترجمه و فناوری»

امروز خيلى خوب بود.
درسته كه مى‌تونست بهتر باشه، اما همین هم نوید اتفاقات بهتر رو می‌داد. خدا قوت به همه كسايى كه زحمت كشيدن. به خصوص دكتر عامرى و دكتر محسنى. اميدوارم تو اين ٣-٢ ماه باز هم از اين اتفاقات خوب بى‌افته...

پ. ن. مِهر هستیم نه شهریور

اولین تجربه!

همیشه اولین تجربه‌ها، حس متفاوتی دارن...

درسته که اولین تجربه‌ی نوشتن تو یه نشریه و چاپش و دیدن اسمم، با نشریه‌ی دانشجویی پاد بود، ولی خُب شاید اون‌قدرها جدی و وسیع نبود و البته این هم بگم که درآمدش جهت امور خیریه صرف شد و همه‌ی ما بدون هیچ چشم‌داشتی تو اون مجله نوشتیم؛
علاوه بر این، اولین تجربه‌ی نوشتنم در زمینه‌ی تکنولوژی، برای سایت یکی از دوستانم بود و می‌شه گفت تجربه‌ی ترجمه در این زمینه رو داشتم و علاقه‌ام به تکنولوژی و فناوری اطلاعات خیلی کهنه‌تر از این حرف‌هاست؛

ولی با همه‌ی این تفاسیر، می‌شه این تجربه‌ی جدید رو اولین تجربه دونست، چون در سطح خودش اولین محسوب می‌شد!

چاپ مطلبم در:

ضمیمه‌ی هفته‌ی گذشته (۱۸مهر۹۴) «چی، چند، کجا؟ | شماره‌ی ۱۷» روزنامه‌ی «دنیای اقتصاد | شماره‌ی ۳۶۰۰»

 

تسلیت . . .

متأسفانه امروز باخبر شدم که پسر دکتر مولایی فوت کردن...

خیلی خبر ناراحت‌کننده‌ای بود و از شدت تأثر واقعاً نمی‌دونم چی بگم...

از صمیم قلب ناراحت شدم...تسلیت می‌گم و از خدا براشون صبر می‌خوام...

فاش می‌گویم و از گفته خود دلشادم...

این روزها خودم را درگیر کردم...ذهنم را...جسمم را...روحم را...


خودم را درگیر دانشگاه کردم...درگیر هفت‌ترمه تمام کردن! درگیر درس و واحد...درگیر گروه اخبار دانشگاه...انگار که مجبورم کرده‌اند! درگیر هم‌دانشگاهی‌ها...درگیر کلاس‌های خارج از برنامه...طوری که کندن از آن‌ها برایم ناممکن شود! گویی مازوخیسم دارم و می‌خواهم خودم را به آن‌ها گره بزنم...خودم را به دانشگاه گره بزنم...گره‌ای کور!

خودم را درگیر ترجمه کردم...درگیر انتخاب موضوع...اینکه مترجمِ چه باشم؟! اصلاً مترجم باشم؟ مترجم روانشناسی؟ فناوری؟ ادبی؟ فرهنگی هنری؟ درگیرم بین علایقمم...کدام را انتخاب کنم و کدام را قربانی؟ نکند پشیمان شوم؟

خودم را درگیر کردم برای ارشد امسال! از خیر تافل و توصیه‌نامه و اپلای و فاند، گذشتم و به لطف خودم یک درگیری را کم کردم! چه عجیب! توانستم برای یک بار هم که شده، به جای اضافه کردن درگیری، درگیری را کم کنم...بعید است...بگذریم...درگیر ارشد شدن، آن هم زبان‌شناسی...گویی که روبات باشم و درس‌های بی‌ربط ترم آخر مترجمی را ربط دهم به دروس ارشد زبان‌شناسی که امری‌است ناممکن...شدنی نیست! می‌شود مگر تا اسفند درگیر فارغ‌التحصیل شدن باشم و اردیبهشت کنکور...؟ آن هم سراسری...به طرز عجیبی درگیر شده‌ام...درگیر علایقم...اینکه از آینده چه می‌خواهم؟ زبان‌شناسی کاربردی، جنایی یا پیکره‌ای؟ روان‌شناختی زبان، زبان‌شناسی شناختی یا علوم شناختی؟ رایانه‌ای هم هست...آزفا خیلی شیطنت‌آمیز، درگوشه‌ای از افکارم می‌پلکد...

خودم را درگیر کرده‌ام با کتاب‌خوانی...ترم آخری بیکارم انگار...گویی بخواهم تاوان این همه سال جدایی را یک‌جا پس دهم...گویی دوستی قدیمی که رهایش کرده بودم را بازیافتم و نخواهم هیچ‌جوره از دستش دهم...آخر چه وقت بازیابی بود...آن هم الآن...درست وقتی که داشتم به منابع ارشد فکر می‌کردم تا بلکه روزی دو خط بخوانمشان...

خودم را درگیر کردم...درگیر کار! هر کاری که پیشنهاد می‌شود، نه نمی‌آورم...گویی بخواهم ثابت کنم که می‌توانم...و طبق معمول برای همه هم بیشترین انرژی ممکن را می‌گذارم و آن وسواس همیشگی‌ام مرا مسئول می‌کند که همه‌چیز عالی پیش برود...زیادی وسواس به خرج می‌دهم و این به نفع بقیه است و به ضرر من...آن هم این موقع!! روزها را کش می‌دهم و شب‌ها را هم بیدار می‌مانم...درست همین حالا، بین این همه درگیری...ترجمه، خبر، مقاله و ...هیجان و استرسی عجیب برای آخرین پیشنهاد...اولین تجربه...این‌که اگر در همین قدم اول، باعث ناامیدی شوم چه؟ اما نه نمی‌گویم... تا فقط بگویم من می‌توانم!

خودم را درگیر کردم...درگیر ورزش! باشگاه...جزو لاینفک زندگی‌ام شده و از واجبات غیرقابل ترک...درگیر یوگا شده‌ام...ولی این خود عین رهایی است...حتی اگر هفته‌ای سه ساعت رها شوم، خود موهبتی‌است در این شلوغ پلوغی...

درگیر شدم...درگیرتر...درگیر حسی نسبتاً متفاوت و خاص...جدید نیست...اما این روزها مطمئن شدم که گذرا هم نیست! درگیر حسی که می‌دانم سراسر خوبی است...فقط می‌دانم که خوب است و نمی‌دانم که چه! چه خواهد شد؟ چه می‌شود؟ مگر مهم است؟ رها می‌شوم از هر چه احتمال...فقط می‌دانم...و نمی‌دانم...و این عین درگیری است...کشمکش بین انکار و ابراز...

 

درگیر هستم...اما خیالتان راحت! تا جایی که ممکن است درگیر چرا، اما در گور نه!

راهنمای دستور خط زبان فارسی

(به ترتيب اولويت بر اساس: 1- «دستور خط فارسی» مصوب فرهنگستان زبان و ادب فارسی و 2- «نگارش و ويرايش» احمد سميعی)

برای خواندن، روی ادامه مطلب کلیک کنید.

ادامه نوشته

LSM

من این مقاله رو پارسال خوندم. در موردش با خیلی‌ها صحبت کردم چون واقعاً تحت‌تأثیرش قرار گرفته بودم و خیلی دوست دارم یه روزی بتونم بیشتر درباره‌ش تحقیق کنم...
کلی گشتم و تونستم باز پیداش کنم و تصمیم گرفتم ثبتش کنم اینجا. امیدوارم شما هم لذت ببرید:

 

نشریه‌ی اینترنتی آی بانو ترجمه‌ی مطلبی از سایت womenshealthmag را درج کرده است با عنوان "  روشی عجیب برای یافتن همسر آینده تان " . این مطلب اشاره دارد به یک پژوهش روانشناسی زبان (زبانشناسی روانشناختی نه ها، روانشناسی زبان یکی از شاخه های روانشناسی است که متاسفانه به غلط در ایران با زبانشناسی روانشناختی یا همان Psycholinguistics خودمان اشتباه گرفته میشود. یکی از روانشناسان زبان معروف که در واقع به بررسی زبان از دید روانشناسی میپردازند، فروید بزرگ است. البته این موضوع خاص به زبانشناسی روانشناختی هم مربوط میشود. کلا چنین موضوعاتی را به طور دوسویه در هر دو علم میتوان دنبال کرد). این پژوهش که متن کامل مقاله آن را میتوانید در انتهای این مطلب دانلود کنید در سال 2010 انجام شده است. و حالا این شما و این مطلب نشریه اینترنتی سلامت زنان با ترجمه ای از سایت آی بانو:

منبع: وبلاگ linguists2b

(برای خواندن مطلب، روی ادامه مطلب، کمی پایین‌تر سمت چپ کلیک کنید)

 

ادامه نوشته

زبـــ [تفکّر] ــان

توصیه می‌کنم حتماً بخونید.

 این مقاله نوشته دکتر باطنی در باب زبان و تفکر است. 

*****

  بحث درباره رابطه زبان و تفكر و تأثير اين دو بر يكديگر بحث تازه‏اى نيست. افلاطون معتقد بود كه هنگام تفكّر، روح انسان با خودش حرف مى‌زند. واتسون، از پيشروان مكتب رفتارگرايى در روانشناسى، در اوايل قرن بيستم همين مطلب را به زبان ديگرى بيان كرده است. او معتقد است كه تفكر چيزى نيست مگر سخن گفتن كه به صورت حركات خفيف در اندام‏هاى صوتى درآمده است. به عبارت ديگر، تفكّر همان سخن گفتن است كه وازده شده و به صورت حركات يا انقباضهاى خفيف در اندامهاى صوتى ظاهر مى‌شود.

 ولى امروز پژوهشگران با ارائه شواهد كافى نشان داده‌اند كه طرح مسأله به هيچ يك از دو صورت بالا درست نيست، اما .............. (برای خواندن متن کامل بر روی ادامه مطلب در سمت چپ کلیک کنید.)

 

ادامه نوشته

Sink or Think...!

خوبه كه فكر كنيم...خيلى فكر كنيم...!
نه به اتفاقاتى كه رخ ندادن، نه به مسائلى كه هيچ ربط و تأثيرى به زندگى ما ندارن، نه به گرفتن حال خوب يه نفر به قیمت خنک شدن دل خودمون...

خوبه كه فكر كنيم...خيلى خیلی فكر كنيم...!
به همه اتفاقات خوبى كه تو يه روز برامون پيش مياد...هرچند كوچيك...به حس‌های قشنگی که می‌دیم و می‌گیریم، هر چند گذرا...


خوبه که فکر کنیم...خیلی فکر کنیم...!
به حرف‌هایی که می‌شنویم و برداشت‌های متفاوتی که ممکنه از اون حرف بشه...به حرف‌هایی که می‌زنیم و ممکنه بدون اینکه بخوایم، قضاوتی اشتباه کرده باشیم و نسنجیده به کسی برچسب زده باشیم...

 

خوبه که فکر کنیم...به همه چی فکر کنیم...خوبه که خیلی خوب فکر کنیم...

فارسی شکر است...

یکی از معضلات امروز بین مردم فارسی‌زبان، عدم تسلط به دستور زبان و دستور خط (رسم‌الخط) فارسی هستش. مایه‌ی تأسفه که یه فارسی‌زبان انقدر از زبانش دور افتاده باشه، مخصوصاً وقتی یه دانشجو که در حال گذروندن دوره‌های آکادمیکه و انتظار می‌ره که مطالعه و سوادش از عام مردم بیشتر باشه، تو نوشتارش غلط املایی مشاهده بشه...و این قضیه وقتی تبدیل به یه فاجعه می‌شه که اون شخص نه تنها فارسی‌زبان و دانشجو باشه، بلکه دانشجو یا فارغ‌التحصیل رشته‌های مرتبط با ادبیات یا زبان‌های خارجی باشه!!! چون کسی که ادعا می‌کنه به ادبیات کشور خودش یا سایر کشورها تسلط داره، باید خیلی در این زمینه وسواس داشته باشه تا حداقل بتونه صحیح بنویسه. نوشتار برای مترجم‌ها هم خیلی حائز اهمیت هستش چون یه مترجم، فقط یه مترجم نیست! یه مترجم، باید ویراستار، هنرمند، شاعر، ادیب، عالم و ... باشه تا بتونه تو رشته‌ی خودش موفق باشه. 

به همین منظور، تصمیم گرفتم بخشی از فعالیت وبلاگ رو اختصاص بدم به آیین زبان فارسی و همینطور نگارش صحیح. امیدوارم براتون مفید باشه. 

سعی می‌کنم مطالبی که انتخاب می‌کنم از سایت‌ها و منابع معتبر و مفید باشه تا ارزش وقت گذاشتن و مطالعه رو داشته باشن. از اون‌جایی که متأسفانه خیلی‌ها این روزها، وقتی متنی یه کم طولانی می‌شه، از خوندنش منصرف می‌شن، اولین پستی که در این رابطه می‌ذارم رو خودم می‌نویسم تا هم توضیحاتم گفتاری باشه و هم نوشته کوتاه‌تر بشه.

برای خوندن مطلب، ادامه مطلب در سمت چپ رو بزنید. 

ادامه نوشته

چشم دل بگشا...

امروز داشتم فکر می‌کردم، اکثر مردم، توجهشون بیشتر به بدی‌ها و زشتی‌ها معطوف می‌شه تا خوبی‌ها و زیبایی‌ها...وقتی یه بدشانسی بیارن، وقتی بیمار بشن، وقتی مالی رو از دست بدن، وقتی عزیزی ترکشون کنه، با خشم از خدا می‌پرسن: چرا من؟!!!! مگه من چی کار کردم که همچین بلایی بر سرم اومد؟! اما وقتی شانس بهشون رو کنه، وقتی سلامتی کامل دارن، وقتی مالی به دست بیارن، وقتی عزیزی رو دارن، از خدا نمی‌پرسن چرا من؟! مگه من چی کار کردم که لایق این اتفاق خوب بودم؟! 

خوبه که یاد بگیریم، بیشتر خوبی‌هارو ببینیم. کمتر غر بزنیم و بیشتر صبور باشیم...تو هر چیزی که باب میلمون هم نیست، فقط دنبال نکات مثبتش باشیم!
کار سختی نیست و نیاز به تمرین داره...خیلی ساده‌‌ست...چند روز پشت سر هم تمام خوبی‌های اون روز رو یادداشت کنید تا این کار تبدیل بشه به یه عادت...بعد از چندروز ناخودآگاه عادت می‌کنین و به جای حساسیت رو موارد منفی، موارد مثبت حتی کوچیک رو پررنگ‌تر می‌بینین...بعد از مدتی، دیگه یاد می‎گیرین برای خوش‌بینی، نیاز به هیچ عینکی ندارین!! چشم‌هاتون به تنهایی، همچین خلبانی، ریزترین خوشی‌هارو شکار می‌کنه و به وجد میاین. 

 

یاد مائده‌های زمینی آندره ژید افتادم که به راستی حق مطلب رو خوب ادا کرد...

 

ناتانائیل،آرزو مکن که خدا را جز در همه جا  بیابی.

هر آفریده ای نشانه ی اوست اما او را نشان نمی دهد.

همین که آفریده ای نگاهمان را به خویش معطوف کند ما را از راه آفریدگار باز می دارد.

ناتانائیل همچنان که می گذری ،به همه چیز نگاه کن و در هیچ جا درنگ نکن. به خود بگو تنها خداست که گذرا نیست...

ناتانائیل من زندگی دردآلود را از دل آسودگی دوست تر می دارم.

ناتانائیل من شوق را به تو خواهم آموخت.

اعمال ما وابسته به ماست همچنان که روشنایی به فسفر. راست است که ما را می سوزاند اما برایمان شکوه و درخشش به ارمغان می آورد. و اگر جان ما ارزشی داشته باشد برای این است که سخت تر از دیگران سوخته است.

برای من خواندن این که شنهای ساحل نرم است کافی نیست، می خواهم پاهای برهنه ام آن را حس کند، معرفتی که قبل آن احساسی نباشد برایم بیهوده است!

در شگفتم ناتانائیل!تو خدا را در خود داری و از آن بی خبری!

او را ندیده ای چون او را پیش خود به گونه ای دیگر مجسم می کردی.

ناتانائیل!تنها خداست که نمی توان در انتظارش بود. در انتظار خدا بودن،ناتانائیل یعنی باور نداشتن اینکه او هم اکنون حضور دارد.

ناتانائیل! زیبا ترین سرورهای شاعرانه آنهاست که از درک هزارو یک دلیل وجود خداوند به آدمی دست میدهد.

ناتانائیل بدبختی هر کسی از آن است که همیشه اوست که می نگرد و آنچه را که می نگرد از آن خود می داند، اهمیت هرچیز نه به خاطر ما که به خاطر خود اوست، ای کاش نگاه تو همان باشد که به آن می نگری.

ناتانائیل! ای کاش عظمت در نگاه تو باشد نه در آنچه بدان می نگری...

ناتانائیل!در کنار آن چه شبیه توست نمان! هرگز نمان،ناتانائیل.

همین که پیرامونت رنگ تو را به خود گرفت، یا تو به رنگ آن شدی، دیگر سودی برایت نخواهد داشت، باید آن را ترک بگویی.

از هیچ چیز جز درسی که برایت به ارمغان می آورد بر مگیر! 

ناتانائیل! می توان به زیبایی به خواب رفت و به زیبایی از خواب برخواست، اما خواب های شگفت در کار نیست، و من رویا را تنها زمانی دوست دارم که حقیقت آن را بپذیرم، زیرا زیبا ترین خوابها هم با لحظه ی بیداری برابری نمی کند...

 

روز جهانی ترجمه

International Translation Day is celebrated every year on 30 September on the feast of St. Jerome, the Bible translator who is considered the patron saint of translators. The celebrations have been promoted by FIT (the International Federation of Translators) ever since it was set up in 1953. In 1991 FIT launched the idea of an officially recognised International Translation Day to show solidarity of the worldwide translation community in an effort to promote the translation profession in different countries (not necessarily only in Christian ones). This is an opportunity to display pride in a profession that is becoming increasingly essential in the era of progressing globalisation

St. Jerome in his study. A painting by Domenico Ghirlandaio
St. Jerome in his study. A painting by Domenico Ghirlandaio

روز جهانی ترجمه برابر است با ۳۰ سپتامبر. این روز به افتخار سنت جروم که انجیل را ترجمه کرد و محافظ مترجمین به حساب می‌آید. این روز از ۱۹۵۳ که توسط فدراسیون بین المللی ترجمه جشن گرفته می شود ولی از ۱۹۹۱ که فدراسیون آن را به عنوان یک روز بین المللی پیشنهاد کرد تا همبستگی جامعه مترجمین جهان را نشان دهد که پیشبرنده حرفه ترجمه در کشورهای مختلف خواهد بود. این فرصتی است برای تاکید بر اهمیت شغلی که یکی از مهترین ابزارهای جهانی شدن به حساب می‌آید.

 

منبع: ویکی‌پدیا

برای مطالعه‌ی بیشتر: ادامه‌ی مطلب

ادامه نوشته

مُهر...مِهر

«لذت وقتیه که یه بچه‌ی کوچیک، برات دستاشو باز می‌کنه که بغلش کنی...»

ما آدما، عاشق پذیرفته شدنیم...عاشق یه تأیید...!

می‌شه گفت تمام کارهایی که تو زندگی می‌کنیم، برای اون مُهر تأییده! این مُهر تأیید، می‌تونه از طرف هر کسی باشه، ولی ارزشش هم متفاوته...

می‌تونه از طرف بچه‌ی غریبه‎‌ای باشه که تو خیابون بهت لبخند می‌زنه و چنان حس غروری بگیرتت که انگار چه اتفاق مهمی افتاده و اون لبخند حکم جایزه‌ی نوبل داره برات!! می‌تونه از جانب کسی باشه که دوستش داری...

اینم بگم که خوبه برای گرفتن پذیرش، تغییر کنیم! چرا که نه...ولی تغییر در جهت مثبت...سعی کنیم که خودمون و مُهر تأیید اصلی خودمون رو فراموش نکنیم!

امروز...انقلاب...فکر...فکر...فکر...

از وقتی که یادمه، همیشه هر کدوم از دوستام می‌خواستن برن انقلاب تا کتاب بخرن، من هم همراهیشون می‌کردم و بالاخره یا بدون هدف قبلی چیزی می‌خریدم، یا نه...

سال‌ها بعد هم که دانشجو شدم، حداقل سالی دوبار برای خریدن کتاب، انقلاب می‌رفتیم.

امسال اما، همه چیز فرق کرده بود! دلیلش رو نمی‌دونم...اما این تغییر، زیاد خوشایند نبود...چون از هر 10نفری که از جلوی من رد می‌شدن و نگاهم بهشون می‌افتاد، می‌دیدم که حداقل 5تای اون‌ها چه‌قدر آراسته‌ هستن و لباس‌ها و ظاهرشون بیانگر سطح اجتماعی حداقل متوسط رو به بالای اون شخص بود.

حالا هنوز خودم هم نمی‌دونم چرا سه خط بالاتر گفتم این تغییر خوشایند نبود!! چون شاید بشه به جنبه‌ی مثبت قضیه هم نگاه کرد: کتابی که همیشه تو ایران ارزون‌تر از همه جا بوده، داره کم کم ارزشش می‌ره بالاتر و قیمتش زیاد می‌شه و نکته‌ی دیگه اینکه بین جوان‌ترها داره به جایگاه خوبی دست پیدا می‌کنه (شاید؟!) اما چیزی که ناخوشاینده، اینه که این قیمت‌گزاری‌ها و ارزش بالای کتاب، واقعاً باعث می‌شه سرانه‌ی مطالعه زیاد بشه یا کم؟ کتاب تبدیل به کالای لوکسی می‌شه که افرادی با درآمد سالیانه‌ی خوب بتونن اون رو تهیه کنن؟! یا نه...به شخصه فکر می‌کنم آمار مطالعه کمتر از چیزی که بوده بشه و کم کم فقط کسایی که مجبور به خرید کتابی باشن، اون کتاب رو بخرن...نکته‌ی دیگه! آیا این قیمت‌گزاری، تأثیری تو آمار قطع شدن درخت‌ها داره یا نه؟

 

شاید همین فکرها بود که باعث شد تو تلگرام گروهی بسازم به اسم "یار مهربان"، تا این امکان وجود داشته باشه که کتاب‌هایی که کمتر استفاده می‌کنیم رو به بقیه قرض بدیم یا به هم کتاب هدیه بدیم. یا حتی کتاب‌هامون رو زیر قیمت به هم بفروشیم. اینطوری تو خیلی چیزها صرفه‌جویی می‌شه و خیلی ساده و بی‌دردسر، کار مثبتی انجام دادیم. 

برای سرانه‌ی مطالعه در ایران آمار متغیر و متعددی وجود داره و مثل خیلی چیزهای دیگه، هیچ جواب روشنی براش وجود نداره! اما خُب خودم شخصاً با توجه به جامعه‌های آماری کوچیکی که در اون‌ها قرار گرفتم، کم کم به این نتیجه رسیدم که وضعیت کتاب‌خونی در ایران زیاد امیدوارکننده نیست. اما قرار نیست دست رو دست بذاریم. هر شخصی می‌تونه به خودش بیاد و از خودش شروع کنه. یه گروه تلگرامی هم برای "کتاب‌خوانی" تشکیل دادم که هر کسی بخواد می‌تونم اینوایتش کنم. تو این گروه تصمیم دارم هر ماه دو کتاب معرفی کنم و یکی از اون‌ها رو انتخاب کنیم و تا آخر ماه بخونیمش. سعی هم کردم فعلاً کتاب‌های با تعداد صفحه‌ی کمتر رو معرفی کنم تا کسی تنبلی نکنه و بهونه نیاره که وقت نشد. آخر هر ماه، می‌تونیم کتاب رو مورد بررسی قرار بدیم و در موردش بحث کنیم...

 

اگر تو هر چیزی، هـــــــــــــــر چیزی، قبل از ایراد گرفتن از بقیه و زمین و زمان، از خودمون شروع کنیم، می‌تونیم خیلی چیزهارو بهتر کنیم...شاید نتونیم به تنهایی وضعیت بقیه‌ی مردم، وضعیت کشور یا وضعیت جهان رو تغییر بدیم، اما بدون شک می‌تونیم خودمون در جایگاه بهتری قرار بگیریم. 

 

بخند...لطفاً!

بخش آخر صحبت‌های آقای سجاد افشاریان، در مسابقه‌ی استندآپ کمدی برنامه‌ی خندوانه. لطفاً کامل بخونید و درکش کنید...

 می‌شه بخندین؟! می‌شه بلند بخندین؟! ممنونم...می‌شه بخندیم؟! می‌شه با غمامون بخندیم؟! می‌شه خنده مسکن موقتی نباشه؟! می‌شه غمامون یادمون باشه و بخندیم؟! خندوانه یه روز تموم می‌شه! می‌شه قهرمان لبخند همدیگه باشیم؟! می‌شه بخندین؟!

 

کنکور کارشناسی ارشد سراسری تمامی رشته‌ها + زبان‌شناسی

درود

این روزها تب آزمون کارشناسی ارشد فراگیر هست و بعضی از دوستان قصد دارن تا حتماً در این آزمون شرکت کنند. تصمیم گرفتم این پست از وبلاگ رو اختصاص بدم به دفترچه سوالات کنکور کارشناسی ارشد.

لینک تمامی رشته‌ها قرار داده شده و چون خودم قصد ادامه تحصیل در گرایش زبان‌شناسی دارم، لینک این رشته رو به طور جداگانه هم کپی کردم.

برای دسترسی به لینک دانلود دفترچه‌ها، روی ادامه‌ی مطلب کلیک کنید.

امیدوارم مفید واقع شود.

موفق هستید!

ادامه نوشته

پایان شب سیه سپید است!

من كم پيش مياد همچين خواب‌هایی ببينم يا شايد اصلاً پيش هم نياد...اما يكى از بدترين و ترسناك ترين كابوس هاى عمرم رو ديشب ديدم...با پايان تابستون و شروع پاييز! خواب خيلى بدى بود... وقتى بيدار شدم، چقدر سپاسگزار بودم كه همه‌ش يه خواب بود!! اگه قرار بود اون همه وحشت و اتفاقاى ماوراالطبيعه تو واقعيت پيش بياد، آيا من طاقتش رو داشتم؟

خيلى فكر كردم...به همه چى! به هر تجربه‌ى تلخ و شيرينى كه داشتم...با خودم ديدم درسته كه اتفاقات وحشتناك و با ظاهر جنازه ها و روح هاى تو خواب، تو بيدارى برام نيفتادن... اما تو زندگيم، تو اين عمر كمم كه كم تر كسى توش تجربه اى به دست مياره، تجربه بيشتر از چيزى كه بايد داشتم...و چيزايى كه ديدم كم نداشتن از اون همه وحشت! كلى اتفاقات كوچيك و بزرگ كه مى‌دونم خيليا اگه بودن جا مى‌زدن! تناقض‌هايى ديدم كه هر كدوم به زشتىِ صورت‌هاى متلاشىِ تو خواب بودن...كلى دو رويى...كلى زيبايى در ظاهر و تظاهر به دوست داشتن در مقابلم و كلى زشتى و پليدى پشت سرم...دوست‌های به ظاهر دوست...
شايد هم ايراد منه كه ترجيح مى دم يكى رك باهام خوب نباشه تا اينكه بخواد برام نقش بازى كنه...شايد ايراد منه كه حقيقت تلخ رو به دروغ شيرين ترجيح مى دم...ايرادمه كه تلخ و رك بودنم رو ترجيح مي‌دم به قربونت برم و عاشقتم‌های دروغی...متأسفانه یا خوشبختانه، بی‌منت و بدون اینکه منتظر جواب هم باشم، علاقم رو بروز می‌دم به کسایی که دوستشون دارم...دوست هم دارم همه جلوم بى نقاب باشن...اگر اینا ایراده، من ایرادهامو دوست دارم و باایراد خداهم موند!

خوابِ ديشب، يه خواب بود...اما تو زندگىِ واقعىِ همه‌ى ما همچين زشتى‌هايى وجود داره... فقط بايد بتونيم ناديده بگيريميشون و در عوض همه‌ى زيبايى‌هارو ببينيم تا زشتى‌ها كلاً محو بشن...بايد بدونيم بعد هر تاريكى روشناييه...بعد سياهى، سپيدى...بعد هر كابوس، يه روياى قشنگ منتظرمونه تا پليدى‌هارو كنار بزنيم و بهش برسيم... پاييزتون پر از لحظه‌هاى زيبا