اسقـــند!

عنوان رو درست نوشتم! منظورم دقيقاً اسقنده! اسفند، يك ماه شيرين كه قابليت اينو داره يه نقطه بهش اضافه بشه تا شيرينيش از اسمش هم مشخص باشه...ماهى كه توش پر از اميده. پر از شور و هيجان و تحرك. كمتر كسى هست كه از نزديك شدن بهار و سال جديد خوشحال نباشه و منتظر روزهاى بهتر و اميدوار براى بهترين اتفاقات در سال جديد نباشه...منم مثل بقيه. تو اين ماه، دلم خيلى روشنه. هميشه مطمئنم كه سال پيش رو پر از لحظه‌های شیرینه...انقدر مثبت و امیدوار می‌شم که کلی نشونه‌های خوب رو می‌بینم و انرژی می‌گیرم...

اسفند امسال خیلی خوب بود. حس کردم هرچند کم و جزئی، به اهدافم نزدیک شدم. اتفاق‌های خوبی افتاد. هفته اول و آزمایشی کار، خوب پیش رفت و راضی بودم (پست قبل). فقط برای مراحل بعدی، نیاز به تمرین و اعتماد به نفس دارم...

با کلی حس خوب و يادآورى لحظه‌های خوب اسفند۹۴، داشتم نوشته‌های اسفندهای قبل رو می‌خوندم، یکیش برای دو سال قبله و همین روزها، یکی از پست‌های اینستاگرم:

.

.

.

١٤ مارچ ٢٠١٤
سه شنبه، وقتى يكى از استادهای دانشگاه، كاملاً اتفاقى و ناگهانی سر كلاس پرسيدن كه ٩٢ چطور بود...؟ مقدمه‌اى شد براى بحث، و يكى از پسرهاى كلاس به استاد گفت: "اگه لحظه‌هاى شادى داشته باشيم اما به هدفمون حتى نزديك هم نشده باشيم، يعنى سال خوبى بوده؟" استاد گفتن: "خب بستگى به خودت داره!" دانشجو گفت: "مى‌خوام نظر شما رو بدونم." بى‌درنگ جواب دادم: "مى‌تونست اتفاقات بدى بيفته و لحظه‌هاى بدى داشته باشى و به هدفت هم نزديك نشده باشى! كدوم بهتره؟" و استاد هم تأييد كردن: "دقیقاً همینه...مهم اينه لحظه‌هاى شادى داشتى! مهم‌ترين چيز شاديه. من به شخصه به شاد بودن اهميت مى‌دم."
و به اين فكر كردم كه ته دل من هم همين عقيده وجود داره...

فرداى اون روز، چهارشنبه، كاملاً اتفاقى، موقع خوندن يه شعر انگليسى براى كلاس روز بعد، به 
Carpe diem
برخوردم...باز هم ته دلم حسش كردم و با اینکه همیشه می‌نوشتمش، تصمیم گرفتم بیشتر بهش عمل کنم!

روز بعد، پنج شنبه، كاملاً اتفاقى، تو جايى كه فكرشم نمى‌كردم، نشونه‌هاى كوچولوى بهار رو ديدم...شكوفه‌هاى خوشگلى كه بهم انرژى دادن و خستگى از صبح زود دانشگاه بودن رو ازم گرفتن...
شب اما، ساعت ١٢، چهارمين و بزرگترين نشونه خودشو نشون داد...اتفاقی به دلم افتاد فيلمى كه مدتى بود دانلود كرده بودم رو بالاخره ببينم! كاملاً ناگهانی! ناگهانی، مثل اتفاقات دو روز گذشته...
همينطور كه مشغول ديدن فيلم بودم فقط به اين فكر مى‌كردم كه این يه فيلمه...چنين عشـــــــــــقى فقط مال فيلماس! چنين آدمايى تو واقعيت هستن اصلاً؟! و يه كم بعد، هرچى بيشتر از فيلم گذشت، متوجه شدم كه اصل موضوع چيزى فراتر از اين صحبت‌هاست....

و اين شد كه تصميم گرفتم اتفاقات پشت سر هم اين سه روز رو يه نشونه بدونم...براى اينكه سعى كنم اين عقيدم هميشگى باشه و تو لحظه شاد باشم! 
پیشنهادم اینه که اين فيلم رو ببينين...

"About Time"

از استاد خوبم بى‌نهايت ممنونم كه با اين سوال خيلى ناگهانی، يادآورى بزرگى به من كردن...شايد ندونن با يه سوال كه شايد همينجورى پرسيدن، چه كردن...
از استاد محترمی كه تو كتابشونCarpe diem   رو ديدم هم ممنونم واقعاً...شايد موقع نوشتن كتابشون، نمى دونستن همين يه مورد كوچيك قراره یه روزی، يه نشونه براى يه نفر باشه...

مهم‌تر از همه، از خدا ممنونم! كه تو سه روز، چندتا نشونه‌ عجيب سر راهم قرار داد و كاملاً بهم رسوند كه مسير رو چجورى بايد برم جلو...

شايد مقصدم رو ندونم، شايد حتى مسير برام گنگه، اما لااقل ديگه برام روشنه "چجورى"...

•••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••

با خوندن اين نوشته، فكر كردم و خوشحال شدم. خوشحال از اينكه تو اين مدت، هميشه سعى كردم با همون فرمول زندگى كنم. اينكه شاد باشم، از هر لحظه لذت ببرم، تلاش كنم كه به هدف‌هام برسم، اما اگه حتی نزدیک هم نشدم، امیدم رو از دست ندم و بیشتر تلاش کنم. از اون به بعد، براى اينكه يادم نره، اسفندها، همين روزها، باز اون فيلم رو مى‌بینم! شاید خیلی فوق‌العاده نباشه، اما یکی از تأثیرگذارهای زندگیم بوده و برام بیش از یک فیلمه و معنای خاصی داره...

گام نخست، سست مباد!

مى‌گن سخت‌ترین کار دنیا، کار در معدنه. اما مثل خیلی چیزهای دیگه، اتفاق نظری وجود نداره و هر کسی نظر خاص خودش رو داره.
به نظر من، سخت‌ترین کار دنیا، شروع هر کاریه!
وقتی بدون هیچ پیش‌زمینه و تفکر قبلی باید کاری رو شروع کنیم، در محیطی جدید، افراد جدید، کار و مسئولیت‌های جدید...یه حس عجیبی بهمون دست می‌ده. حسی که نمی‌دونم چیه. استرس؟ اضطراب؟ و ترکیب این حس‌های ناخوشایند با یه حس خاص که بد هم نیست!
 
شنبه، قراره کاری رو شروع کنم که حدود سه هفته پیش برای پر کردن فرم و مصاحبه اقدام کرده بودم. امروز هم رفتم و صحبت کردم و قراره شنبه شروع کنم. هنوز معلوم نیست که این شروع، ادامه داشته باشه یا نه، اما همین اولین قدم، سخت‌ترینه.
 
امیدوارم شنبه‌ و شروع خوبی داشته باشم...

مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست

که به پیمانه کشی شهره شدم روز الست

من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق

چارتکبیر زدم یک سره بر هر چه که هست

می بده تا دهمت آگهی از سر قضا

که به روی که شدم عاشق و از بوی که مست

کمر کوه کم است از کمر مور این جا

ناامید از در رحمت مشو ای باده پرست

به جز آن نرگس مستانه که چشمش مرساد

زیر این طارم فیروزه کسی خوش ننشست

جان فدای دهنش باد که در باغ نظر

چمن آرای جهان خوشتر از این غنچه نبست

حافظ از دولت عشق تو سلیمانی شد

یعنی از وصل تواش نیست به جز باد به دست

فال حافظ

١:٢٢

 

 

گزاف

مغزم، مغزم درد می کند از حرف زدن، چقدر حرف زده‌ام، چقدر در ذهنم حرف زده‌ام. خروار، خروار حرف با لحن و حالت‌های مختلف، مغایر، متضاد و ... گفته‌ام و شنیده‌ام، خاموش شده و باز بر افروخته‌ام، پرخاش کرده و باز خوددار شده‌ام  خشم گرفته‌ام و لحظاتی بعد احساس کرده‌ام چشمانم داغ شده‌اند و دارند گر می‌گیرند، مثل وقتی که انسان بخواهد اشک بریزد و نتواند.

سلوک-محمود دولت ‌آبادی

همزمان با خوندن اين كتاب، به طرز عجيبى اين چند خط رو می‌فهمم...با تک تک سلول‌هام...و مثل همیشه فکر می‌کنم کاش همه چیز جور دیگه‌ای بود...بخشی از حرف‌های درون‌مغزی من با سانسور:

 ۱
کاش دنیا، طور بهتری بود...
کاش می‌شد حرف زد. بلند حرف زد! نه در دل و ذهن. که وظایفی جز به دوش کشیدن این حجم عظیم از حرف رو دارن. دلگیری‌ها، ناراحتی‌ها، تعریف و تمجیدها، انتقادها، کاش خیلی راحت به صوت تبدیلشون می‌کردیم به جای فوت!! خوب بود اگر راحت‌تر بودیم! برای بیان، نیاز به هیچ حاشیه‌ای نبود. این همه تدارکات، فقط برای یه موضوع ساده! چرا؟ چون می‌ترسیم...چون متفاوتیم...نه تنها با هم، بلکه خودمون...حرف‌هامون با عمل‌ها و رفتارمون...پس در نتیجه سکوت کن...! تو این دنیا، اکثراً فریاد و سکوت فرقی ندارن...
اما هنوز سخته مطلق نظر دادن! نشدنیه.
 
۲
دو سال پیش! دانشكده، طبقه دوم، بعد از حدود ٢ ساعت سكوت...خلوت...فكر... انتظار...اضطراب و هیجان...و فکر و فکر و فکر...۹ صبح، کلاس ادبیات معاصر استاد محسنى دوست داشتنى، عجیب گوش می‌دادم...عجیب تک تک کلمات استاد برام معنا داشت...عجیب می‌فهمیدمشون. عجیب می‌فهمیدم تعریف عشق رو. که بدون توجه به نتیجه باید عاشق بود! بدون توجه به اینکه اون عشق بهت برمی‌گرده؟ این حس متقابله؟ بدون منت باید محبت کرد...دو سال پیش فهمیدمش، قبولش داشتم. ایمان داشتم!
الآن فکر می‌کنم که واقعاً می‌تونیم اینطوری باشیم؟ شدنیه؟ نیاز به رشد خاصی داره؟
مگه نه اینکه دوست داشته شدن توسط کسی که دوستش داری شیرین‌ترین احساسه؟ پس حق رنجش دارى وقتی مثلاً حجم عظيم محبت و اهمیت، بى‌پاسخ بمونه یا نادیده گرفته بشه؛ وقتی همراه با کلی فکر و نگرانی و اضطراب، به ناچار با واژگانی محدود، روانه بشن و با تعارفات معمول و تک کلمه‌ای‌ بلوکه؟ تلخیش طبیعیه؟ يا با توجه به اون تعریف خاص از عشق، که این روزها فراموش شده، عشق واقعى يعنى عاشقی کردن بدون توجه به بی‌توجهی‌ها؟!
 
٣
ایمان دارم به صداقت و یکرنگی...اما ترس از عواقب صداقت، به سکوت منجر می‌شه...ناچارم! شعارم صداقته...اما این سکوت، صداقت و راستی رو نقض نمی‌کنه؟ چرا نمی‌شه ساده حرف زد؟ دوست دارم ساده باشم! ساده حرف یزنم، ساده رفتار کنم...خودم باشم! همیشه فکر می‌کنمم خودمم در همه حال! اما نه...باز هم اشتباه می‌کنم و نمی‌تونم خود واقعیم باشم...همه چیز پیچیده‌تر از اونه که بشه ساده بود...با سادگی، چطور با دیگران در تعامل باشم؟ مثلاً اگر فكر مى‌کنم احترام گذاشتن مساوی نیست با بلند شدن به پای کسی که به جایی وار و از جایی خارج می‌شه، اگر این کار رو نکنم، متهم نمی‌شم به بی‌نزاکتی؟
چه کسی حکم صادر می‌کنه؟ چه کسی تعیین می‌کنه؟ باید مثل یک دستگاه بدون روح، کپی کنیم! آداب رو...احترام رو...چرا؟ چرا نباید بشه خودِ خودِ خودمون باشیم؟ منحصر به فرد مثل اثر انگشت‌هامون...
 

ناخالصی روح!

چند روز پیش، متوجه یک فرصت شغلی مرتبط با رشته‌ام شدم. (نیاز به مترجم
از اون‌جایی که ممکنه کسانی که هم‌رشته‌ من هستن وبلاگم رو ببینن، تصمیم گرفته بودم تو وبلاگ هم یک پست بذارم و اطلاع‌رسانی کنم. اما حسی مانع شد.
در حال صحبت با مادرم بودم و گفتم با اطلاع‌رسانی شانس من هم میاد پایین!!(جمله‌ای که تمام حرف‌ها شعارها و باید و نبایدهای من رو زیر سؤال می‌بره)
وقتی مادرم گفت کسی انتخاب می‌شه که لایق باشه.
جداً خجالت کشیدم. بماند که کلاً تفکر بچگانه‌ای بوده؛ چون قطعاً فقط من مطلع نیستم و متقاضی کم نیست! بماند که حس بهتریه اگر قراره کسی جز تو انتخاب بشه رو بشناسی و از طریق تو متوجه قضیه شده باشه.

از دیروز دارم با خودم کلنجار می‌رم که منِ واقعی اینطوری نیست...شاید هم منِ واقعی دقیقاً همینطوره و کسی که فکر می‌کنم هستم، نیستم!! من چنین آدمیَم؟ شاید کلاً نباید به این قضیه فکر کرد و شاید یک حس لحظه‌ای بوده و نباید جدیش بگیرم. اما به این فکر می‌کنم که آیا این حسی که مانعم شده بود، تمام باورهام رو زیر سؤال نمی‌بره؟ آیا سرچشمه این حس، نیمه تاریک وجود من بود؟

كلام كلان

خيلى‌ها، از یک سری حرف‌ها خوششون نمیاد. به اون حرف‌ها، می‌گن "نصیحت"...
من به شخصه، خیلی وقت‌ها، اون حرف‌هارو دوست دارم! به چشم تجربه‌ای با ارزش می‌بینمشون. چون خودم با شنیدن این جنس صحبت‌ها اذیت نمی‌شم، ممکنه خیلی وقت‌ها، خودمم حرف‌هایی بزنم و دیگران اذیت بشن...چون اسمش رو می‌ذارن نصیحت. اما من جداً يادم نمياد هيچ‌وقت خواسته باشم چنین کاری کنم، چون در جایگاه پند و اندرز هم نیستم و اگر حرفی زدم، صرفاً در حوزه‌ای بوده که کمی درباره‌اش می دونستم یا در اون مورد به خصوص تجربه‌ای داشتم.
پس هیچ کدوم نوشته‌های من اینجا، نه نصیحته و نه پند و اندرز. فقط دل‌نوشته‌های من هستن و دلی...حسی...اینکه احساس کردم بهتره بنویسمشون...
 
موردی که مدتیه ذهنم رو مشغول کرده، فن بیان و مهارت‌های ارتباطی و گفت‌وگو و ... هست و خيلى مشتاقم در اولين فرصت، بيشتر در اين موارد بخونم.
ايمان دارم که کلام ما، قدرتی ماورایی داره! این‌طور نوشتم که بگم به نظرم غیرقابل توصیفه. اگر هر کدوم ما می‌دونستیم که بهترین راه‌های گفت‌وگو چی هستن، اینکه چه زمانی چه حرفی رو بزنیم، اینکه اندیشه و افکارمون رو چطور در کلام ساری کنیم، خيلى مسائل تغيير مى‌کرد و به نظر من این هم مهارته، هم هنره و هم دانش...
بدون شک، با تسلط بر کلاممون می‌تونیم خیلی مسائل رو به راحتی حل کنیم و به آرامشی نسبی برسیم.
همون‌قدر که این جادو می‌تونه کلی انرژی مثبت و خوبی در جهان جاری کنه، به همون اندازه می‌تونه مخرب باشه...
اثر مخرب کلام خیلی جاها برام ثابت شد، مخصوصاً وقتى كاملاً بى منظور و از سر شوخى كه با بهترين دوستم داشتم، جمله‌ای رو به صورت مکرر به هم می‌گفتیم، که بعدها فهمیدم در از بین بردن رابطمون، کم بی تأثیر نبوده...اسمش رو گذاشتم کلام جذاب!! چون هم می‌دونستم به اون قدرت جادویی کلام که هنوز کشفش نکردم برمی‌گرده و هم قانون جذب...جمله‌ای که کاملاً بى‌منظور، بعد از هر جریان کوچیک و بزرگی به هم می‌گفتیم این بود: «...بايد هم مى‌فهمیدی! اگر نمی‌فهمیدی که باهات قطع رابطه می‌کردم!»
بعدها تو ذهنم در حال حل معادله بودم که دقیقاً چه اتفاقى افتاد كه دوستى ١٠ ساله من و همکلاسی قدیمیم، خيلى ساده و بى هيچ حرفى تموم شد... يكى از مسائلى كه بهش رسيدم، همين شوخى بود كه در اواخر دوستيمون خيلى زياد به هم مى‌گفتیمش.
خوبه که خیلی حرف‌ها رو، حتی به شوخی، نگیم! مخصوصاً اين روزها كه از نشانه‌های امروزی بودن، حرف‌های بی‌ربط زدنه و ابراز علاقه با چاشنی فحش مد شده...
 
خوبه که به شوخی به کسی نگیم: "الهی بمیری!"، "بره زیر تریلی!!" یا به کسایی که دوست داریم، حتی به شوخی، جمله‌های منفی نگیم. مثل: "ازت بدم میاد!" هیچ‌وقت نگیم: "آخر سکته می‌کنم می‌میرم!"
حتى در بعضى موارد، تأثیر كلام فراتر از اين‌هاست. ممكنه گاهى تخريب كلاممون فقط براى خودمون نباشه و يك نفر حتى با شنيدن اين حرف، جمله يا عبارت منفى، اذيت بشه و دلش بشكنه...
 
ممکنه خیلی‌هامون ته دلمون، مثل من، همه اینارو باور داشته باشیم، اما یه جاهایی در عمل از دستمون در بره.
هر روز، يه عبارت منفى كمتر بگيم. تمرين خوبيه...
 
پ. ن.      سخن دوزخی را بهشتی کند          سخن مزگتى را کنشتی کند

با هم خوانی / اسفند ۹۴

درباره کتاب منتخب اسفند ماه:

 

 

سلوک

نویسنده: محمود دولت آبادی
تعداد صفحات : 212 

«سلوک» روایتگر عشق دو نسل است. عشق يك مرد و دخترکی 17 ساله و به دنبال آن، هذیان های مرد...
 
[ برای خواندن بیشتر روی ادامه مطلب کلیک کنید. ]
 
 
ادامه نوشته

زبان‌درد!

گاهى بدون فكر صحبت مى‌کنیم و همین صحبت‌های بدون فکر، انقدر تکرار می‌شن تا تبدیل به عادت بشن. بماند که این روزها خیلی از این تکرارها، به لطف فضای مجازی، به صورت نوشتار ثبت هم می‌شن و بالطبع موندگارتر...!
مثلاً خیلی وقت‌ها شده دوست‌هايى كه با من صميمانه و خودمونى صحبت می‌کنن، وقتی می‌خوان به کسی (مثلاً مادرم) سلام برسونم، گفتن: "به مادر محترمتون سلام برسون" و خیال می‌کنن این جمع بستن، احترام به مادر منه! در صورتی که این پسوند جمع، برمی‌گرده به شخص من! ولی فکر می‌کنن اگر بگن "به مادر محترمت سلام برسون"، مؤدبانه نيست...! در صورتى كه ايرادى نداره چون مثل هميشه من براشون مفردم!
بماند كه كلاً مخالف خیلی موارد در این مدل ادبیات هستم و معتقدم كسى كه يك نفره، بايد مفرد خطاب قرارش داد نه جمع! اينطورى خيلى از روابط هم دوستانه و صميمانه‌تر می‌شن...اما بدی زبان، شاید همینه! که من نوعى نمی‌تونم مطابق سلیقه و میلم، ادبیات دلخواه و مخصوص خودم رو داشته باشم و ناچارم طوری که مورد قبول بقیه هستش صحبت کنم؛ اما به هیچ عنوان حاضر نیستم آگاهانه اشتباه کنم، حتی اگر اون اشتباه برای خیلی‌ها جا افتاده باشه — مثل همون مثالی که زدم — و برداشتشون از درست صحبت کردن من، بی‌ادبیِ من باشه! 
 
پ. ن. ۱. وقتی واژه "اشتباه" رو نوشتم، یاد «غلط ننویسیم» مرحوم نجفی افتادم و مقاله‌ دکتر باطنی در این رابطه...خیلی وقت پیش اون مقاله رو خوندم اما هنوز سر چندتا موضوع، درگیرشم...
پ. ن. ۲. زادروز سایه‌ ادبیاتمون مبارک!

همایش‌های زبان‌شناسی در سال 1395

انجمن زبان‌شناسی ایران با همکاری نشر نویسه پارسی برگزار می‌کند:

 

نخستین همایش ملی خشونت کلامی

زمان برگزاری: 26 فروردین 1395

 

سخنرانی پروفسور مارتین هسپلمث

زمان برگزاری: اردیبهشت 1395

 

سومین همایش ملی وزن شعر فارسی

دبیر علمی: دکتر امید طبیب­زاده    زمان برگزاری: اردیبهشت 1395

 

نخستین همایش ملی معنی‌شناسی شناختی

دبیر علمی: دکتر آزیتا افراشی    زمان برگزاری: مهر 1395

 

چهارمین  همایش ملی زبان‌شناسی رایانشی

دبیر علمی: دکتر پروانه خسروی‌زاده    زمان برگزاری: آبان 1395

 

چهارمین همایش ملی تحلیل گفتمان و کاربردشناسی

دبیر علمی: دکتر فردوس آقاگل‌زاده    زمان برگزاری: آذر 1395

 

چهارمین همایش ملی صرف

دبیر علمی: دکتر شهرام مدرس‌خیابانی- فریبا قطره    زمان برگزاری: دی 1395

 

نخستین همایش ملی زبان‌شناسی اجتماعی

دبیر علمی: دکتر یحیی مدرسی تهرانی    زمان برگزاری: بهمن 1395

 

نخستین همایش ملی دستور شناختی

دبیر علمی: دکتر سپیده عبدالکریمی    زمان برگزاری: اسفند 1395

 

اطلاعات تکمیلی در خصوص محورهای همایش، تاریخ های مهم همایش و ... متعاقبا اعلام می شود.

 

منبع: انجمن زبان‌شناسی ایران

 

مجال من همین باشد که پنهان عشق او ورزم
کنار و بوس و آغوشش چه گویم چون نخواهد شد

شراب لعل و جای امن و یار مهربان ساقی
دلا کی به شود کارت اگر اکنون نخواهد شد

غزليات حافظ

تغییر زمان برگزاری همایش «خشونت کلامی» | جشن نامۀ دکتر باطنی

تغییر زمان برگزاری همایش «خشونت کلامی»

با احترام، به اطلاع کلیه علاقه مندان به شرکت در نخستین همایش ملی خشونت کلامی می رساند
زمان برگزاری همایش ملی خشونت کلامی از تاریخ  ٦ اسفند ٩٤ به ٢٦ فروردين ٩٥ موکول شد.
این تغییر در زمان برگزاری همایش فرصتی در اختیارمان قرار خواهد داد تا در این نشست از جشن نامه استادمان دکتر محمد رضا باطنی نیز رونمایی کنیم.

منبع خبر: وبگاه انجمن زبانشناسی ایران

فایل چکیده مقالات سخنرانی های همایش را از بخش زیر دریافت کنید:

Violence Abstract


جشن نامۀ «با مهر»

جشن نامۀ دکتر محمدرضا باطني با عنوان "با مهر" از سوي انتشارات فرهنگ معاصر منتشر شد.

 

فهرست مطالب اين جشن نامه به شرح زير است:

پيشگفتار

گفتگو

گفتگو با استاد/ سيروس علي نژاد – سيمين روشن

1 – گزارش يک زندگي

2 – باطني و خط فارسي

گفتگو با دکتر باطني/ مجدالدين کيواني

در محضرش/ کورش صفوي

نوشته اي از او/ فارسي زبان عقيم؟

باطني از زبان ديگران

فهرست کتاب هاي چاپ شده

مقاله

چند معنايي: فرايندي نظام مند در معني شناسي شناختي/ آزيتا افراشي

فعل در فارسي/ فرهاد ساساني

تحليل گفتمان انتقادي: تعامل انديشه هاي اجتماعي و زبان شناسي/ گلرخ سعيدنيا

بررسي انتقادي مصوت ها در زبان فارسي، تکواژ ميانجي يا واج ميانجي؟/ ويدا شقاقي

بافت/ کوروش صفوي

از پيکرۀ زباني تا زبانشناسي پيکره اي/ مصطفي عاصي

زاويۀ ديد و تحليل معنايي فعل هاي مرکب فارسي در چارچوب معني شناسي شناختي/ سپيده عبدالکريمي

دربارۀ ماهيت شعر و ترجمۀ آن/ بهروز عزبدفتري

گسترش زبان فارسي از طريق رسانۀ ملي/ فاطمه عظيمي فرد

پديدۀ جانداري در زبان فارسي/ ارسلان گلفام

نگاهي به رمزگرداني و رمزآميزي در ميان دو زبانه ها/ کامبيز محمودزاده

باهم آيي چيست؟/ شهرام مدرس خياباني

برخي پيامدهاي زباني تحولات جهاني/ يحيي مدرسي

دلايل اکوستيکي يک تحول آوايي/ گلناز مدرسي قوامي

زبان و تفکر نگاهي به روايت سوم فرضيۀ سايير – ووف

دست آوردهاي «جنگ هاي زبانشناسي» براي زبانشناسي شناختي/ رضا آنيلي پور

بازنمايي کارگزاران اجتماعي در منازعات فلسطين و اسرائيل/ لطف اله يارمحمدي

نگاهي به جايگاه زبانشناسي همگاني در ايران/ لطف الله يارمحمدي – رضا نيلي پور

با مهر (جشن نامۀ دکتر محمدرضا باطني)، تهران، فرهنگ معاصر، 568 صفحه، قطع: وزيري، بها:500000 ريال، 1394

؟

خیلی وقت‌ها تو خلوت خودم، مدعی بودم که نسبت به خیلی از همسن و سال‌های خودم، تو بعضی مسائل جلوتر بودم و تجربه‌هایی داشتم که اونا نداشتن، یا تو موقعیت‌های خاص، تونستم به جای نق زدن، خودم رو با شرایط وفق بدم و شرایط و کنترل کنم و بهترین کار رو انجام بدم...اما با این همه ادعا، خیلی وقت‌ها کم میارم...تو شرایطی قرار می‌گیرم که نمی‌دونم باید چی‌کار کنم.
 چند روز پیش متوجه شدم که یکی از دوست‌های خیلی صمیمیِ یکی از بهترین دوستام، بر اثر سکته‌ی قلبی فوت کرده. انقدر اعصابم خرد شد که حتی فکرم کار نمی‌کرد باید به دوستم چی بگم که مرهم دردش باشه. فقط گفتم که میام ببینمت...حالا دارم فکر می‌کنم فردا که می‌رم پیشش، دقیقاً تو این شرایط خاص که تجربه‌اش رو نداشتم، باید چی کار کنم؟ باید حرف بزنم؟ سکوت کنم؟ نگاهش کنم؟ بغلش کنم؟ گریه کنم؟ دقیقاً باید چی کار کنم که حواسش پرت شه؟ شاید هم نه! بدترین کار همین باشه؟ واقعاً نمی‌دونم...

این فقط یه مثال بود، اما خیلی وقت‌ها، هر چه‌قدر همه‌ی جوانب رو می‌سنجم، باز مجهول‌های معادله من رو گیج کرده و نفهمیدم باید چی کار کنم.
همیشه سعی کردم فقط به حال فکر کنم و تصمیمات رو تا جایی که می‌شه در لحظه بگیرم. اما گاهی واقعاً شدنی نیست...زیاد هم بخوای بر اساس احساسات و در لحظه زیستن بری جلو، ممکنه شرایط مطابق میلت پیش نره و خیلی جاها آسیب ببینی بدتر و بعداً به جای زندگی در حال، به خاطر تصمیم اشتباه که تبدیل شده به "گذشته"، خودت رو سرزنش کنی...

حس خوشایندی نیست وقتی همیشه، سنگ صبور باشی، گوش باشی، مشاور بشی، به همه بگی چه کاری درسته و چه کاری غلط، اما خودت درگیر یه معادله خیلی پیچیده بشی و ندونی راه درست چیه! 

امبرتو اکو درگذشت

 ﺍُﻣﺒﺮﺗﻮ ﺍِﮐﻮ ‏( Umberto Eco ‏) نویسنده، اندیشمند و منتقد ادبی مورد احترام ایتالیایی، ﺩﯾﺮﻭﺯ ‏( ﻧﻮﺯﺩﻫﻢ ﻓﻮﺭﯾﻪ ‏) ﺩﺭﮔﺬﺷﺖ.

این نویسنده که از بیماری سرطان رنج می‌برد، جمعه شب از دنیا رفت. به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، امبرتو اکو نویسنده ایتالیایی در زمان مرگ 84 سال داشت.

اکو که بیشتر با رمان « نام گل سرخ» شناخته می‌شود، یکی از مورد احترام‌ترین نام‌های ادبیات جهان بود.

ﻭﯼ ﻧﺸﺎﻧﻪﺷﻨﺎﺱ، ﻓﯿﻠﺴﻮﻑ، ﻣﺘﺨﺼﺺ ﻗﺮﻭﻥ ﻭﺳﻄﯽ، ﻣﻨﺘﻘﺪ ﺍﺩﺑﯽ ﻭ ﺭﻣﺎﻥﻧﻮﯾﺲ ﺍﯾﺘﺎﻟﯿﺎﯾﯽ ﺑﻮﺩ.
ﺍﮐﻮ ﭘﺲ ﺍﺯ ﮔﺮفتن ﻣﺪﺭﮎ ﺩﮐﺘﺮﺍ ﺩﺭ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺗﻮﺭﯾﻨﻮ، ﺩﺭ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩﻫﺎﯼ ﻣﯿﻼﻥ، ﻓﻠﻮﺭﺍﻧﺲ، ﺑﻮﻟﻮﻧﯿﺎ ﻭ ﮐﻮﻟﮋ ﺩﻭ ﻓﺮﺍﻧﺲ ﺗﺪﺭﯾﺲ ﮐﺮﺩﻩﺍﺳﺖ. ﺍﻭﻣﺒﺮﺗﻮ ﺍﮐﻮ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺑﻪ ﺭﻣﺎﻥﻧﻮﯾﺲ ﻣﻌﺮﻭﻑ ﺍﺳﺖ. ﺩﺭﺣﺎﻟﯽﮐﻪ ﺍﻭ ﺩﺭ ﻭﻫﻠﻪٔ ﺍﻭﻝ ﯾﮏ ﻧﺸﺎﻧﻪﺷﻨﺎﺱ ﻭ ﻓﻠﺴﻔﻪﺩﺍﻥ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ۴۰ ﮐﺘﺎﺏ ﻋﻠﻤﯽ ﻭ ﺻﺪﻫﺎ ﻣﻘﺎﻟﻪ، ﺗﻨﻬﺎ ۵ ﺭﻣﺎﻥ ﻧﻮﺷﺘﻪﺍﺳﺖ.
ﻭﯼ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﻬﻤﺘﺮﯾﻦ ﻭ ﭘﺮﮐﺎﺭﺗﺮﯾﻦ ﺍﻧﺪﯾﺸﻤﻨﺪﺍﻥ ﻭ ﺭﻭﺷﻨﻔﮑﺮﺍﻥ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻣﻌﺎﺻﺮ به ﺷﻤﺎﺭ ﻣﯽﺭﻓﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺟﻤﻠﻪ ﻣﻬﻤﺘﺮﯾﻦ ﺯﺑﺎﻥﺷﻨﺎﺳﺎﻥ ﻭ ﻧﺸﺎﻧﻪﺷﻨﺎﺳﺎﻥ ﺳﺎﺧﺘﺎﺭﮔﺮﺍ ﺑﻮﺩ . ﺍﮐﻮ ﺍﺯ ﻃﺮﻓﺪﺍﺭﺍﻥ ﮔﻔﺘﮕﻮﯼ ﻣﯿﺎﻥ ﺷﺮﻕ ﻭ ﻏﺮﺏ، ﺍﺯ ﻫﻮﺍﺩﺍﺭﺍﻥ ﺍﻓﺰﺍﯾﺶ ﺍﺭﺗﺒﺎﻃﺎﺕ ﻭ ﻓﻬﻢ ﻣﺘﻘﺎﺑﻞ ﺩﺭ ﻣﺤﯿﻂ ﺑﯿﻦﺍﻟﻤﻠﻠﯽ بود ﻭ ﻋﻼﻗﻪٔ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺑﻪ ﺯﺑﺎﻥ ﺑﯿﻦﺍﻟﻤﻠﻠﯽ ﺍﺳﭙﺮﺍﻧﺘﻮ ﺩﺍﺭﺩ.
ﺍﮐﻮ ﻣﺪﺗﯽ ﺭﺋﯿﺲ ﺩﺍﻧﺸﮑﺪﻩٔ ﺍﻧﺴﺎﻥﺷﻨﺎﺳﯽ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺑﻮﻟﻮﻧﯿﺎ ﺑﻮﺩ.
ﺍﻭ ﻫﻤﭽﻨﯿﻦ ﻣﺘﻦﻫﺎﯼ ﺁﮐﺎﺩﻣﯿﮏ ﻓﺮﺍﻭﺍﻧﯽ ﺩﺭﺯﻣﯿﻨﻪٔ ﻓﻠﺴﻔﻪ، ﻧﺸﺎﻧﻪﺷﻨﺎﺳﯽ ﻭ ﻧﻘﺪ ﺍﺩﺑﯽ ﻭ ﮐﺘﺎﺏﻫﺎﯾﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﻮﺩﮐﺎﻥ ﻧﻮﺷﺖ. ﺳﯿﺎﺭﮎ ۱۳۰۶۹ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺍﻭﺳﺖ.

اکو که در دانشگاه بولونیا نمادشناسی تدریس می‌کرد، از نوشتن رمان به عنوان یک فعالیت پاره‌وقت یاد می‌کرد و در این باره می‌گفت: «من یک فیلسوفم؛ من تنها پایان هفته‌ها رمان می‌نویسم.»

«نام گل سرخ» نخستین رمان امبرتو اکو بود و فیلمی به همین نام نیز با اقتباس از این کتاب ساخته شد.

نخست‌وزیر ایتالیا در پیامی درگذشت این نویسنده را تسلیت گفت. ماتئو رنزی اکو را نمونه‌ای برجسته از اندیشمندان اروپایی خواند.

متن برگرفته از: گاردین (20 فوریه) و ویکیپدیا - ﺯﺑﺎﻥﺷﻨﺎسی