اسقـــند!
اسفند امسال خیلی خوب بود. حس کردم هرچند کم و جزئی، به اهدافم نزدیک شدم. اتفاقهای خوبی افتاد. هفته اول و آزمایشی کار، خوب پیش رفت و راضی بودم (پست قبل). فقط برای مراحل بعدی، نیاز به تمرین و اعتماد به نفس دارم...
با کلی حس خوب و يادآورى لحظههای خوب اسفند۹۴، داشتم نوشتههای اسفندهای قبل رو میخوندم، یکیش برای دو سال قبله و همین روزها، یکی از پستهای اینستاگرم:
.
.
.
١٤ مارچ ٢٠١٤
سه شنبه، وقتى يكى از استادهای دانشگاه، كاملاً اتفاقى و ناگهانی سر كلاس پرسيدن كه ٩٢ چطور بود...؟ مقدمهاى شد براى بحث، و يكى از پسرهاى كلاس به استاد گفت: "اگه لحظههاى شادى داشته باشيم اما به هدفمون حتى نزديك هم نشده باشيم، يعنى سال خوبى بوده؟" استاد گفتن: "خب بستگى به خودت داره!" دانشجو گفت: "مىخوام نظر شما رو بدونم." بىدرنگ جواب دادم: "مىتونست اتفاقات بدى بيفته و لحظههاى بدى داشته باشى و به هدفت هم نزديك نشده باشى! كدوم بهتره؟" و استاد هم تأييد كردن: "دقیقاً همینه...مهم اينه لحظههاى شادى داشتى! مهمترين چيز شاديه. من به شخصه به شاد بودن اهميت مىدم."
و به اين فكر كردم كه ته دل من هم همين عقيده وجود داره...
فرداى اون روز، چهارشنبه، كاملاً اتفاقى، موقع خوندن يه شعر انگليسى براى كلاس روز بعد، به
Carpe diem
برخوردم...باز هم ته دلم حسش كردم و با اینکه همیشه مینوشتمش، تصمیم گرفتم بیشتر بهش عمل کنم!
روز بعد، پنج شنبه، كاملاً اتفاقى، تو جايى كه فكرشم نمىكردم، نشونههاى كوچولوى بهار رو ديدم...شكوفههاى خوشگلى كه بهم انرژى دادن و خستگى از صبح زود دانشگاه بودن رو ازم گرفتن...
شب اما، ساعت ١٢، چهارمين و بزرگترين نشونه خودشو نشون داد...اتفاقی به دلم افتاد فيلمى كه مدتى بود دانلود كرده بودم رو بالاخره ببينم! كاملاً ناگهانی! ناگهانی، مثل اتفاقات دو روز گذشته...
همينطور كه مشغول ديدن فيلم بودم فقط به اين فكر مىكردم كه این يه فيلمه...چنين عشـــــــــــقى فقط مال فيلماس! چنين آدمايى تو واقعيت هستن اصلاً؟! و يه كم بعد، هرچى بيشتر از فيلم گذشت، متوجه شدم كه اصل موضوع چيزى فراتر از اين صحبتهاست....
و اين شد كه تصميم گرفتم اتفاقات پشت سر هم اين سه روز رو يه نشونه بدونم...براى اينكه سعى كنم اين عقيدم هميشگى باشه و تو لحظه شاد باشم!
پیشنهادم اینه که اين فيلم رو ببينين...
"About Time"
از استاد خوبم بىنهايت ممنونم كه با اين سوال خيلى ناگهانی، يادآورى بزرگى به من كردن...شايد ندونن با يه سوال كه شايد همينجورى پرسيدن، چه كردن...
از استاد محترمی كه تو كتابشونCarpe diem رو ديدم هم ممنونم واقعاً...شايد موقع نوشتن كتابشون، نمى دونستن همين يه مورد كوچيك قراره یه روزی، يه نشونه براى يه نفر باشه...
مهمتر از همه، از خدا ممنونم! كه تو سه روز، چندتا نشونه عجيب سر راهم قرار داد و كاملاً بهم رسوند كه مسير رو چجورى بايد برم جلو...
شايد مقصدم رو ندونم، شايد حتى مسير برام گنگه، اما لااقل ديگه برام روشنه "چجورى"...
•••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••
با خوندن اين نوشته، فكر كردم و خوشحال شدم. خوشحال از اينكه تو اين مدت، هميشه سعى كردم با همون فرمول زندگى كنم. اينكه شاد باشم، از هر لحظه لذت ببرم، تلاش كنم كه به هدفهام برسم، اما اگه حتی نزدیک هم نشدم، امیدم رو از دست ندم و بیشتر تلاش کنم. از اون به بعد، براى اينكه يادم نره، اسفندها، همين روزها، باز اون فيلم رو مىبینم! شاید خیلی فوقالعاده نباشه، اما یکی از تأثیرگذارهای زندگیم بوده و برام بیش از یک فیلمه و معنای خاصی داره...
