5 اسفند: سمینار علوم شناختی | سخنرانی دکتر عشایری


پژوهشکده زبان‌شناسی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی و انجمن زبان‌شناسی ایران برگزار میکند:

سومین نشست از سخنرانی‌های میان‌رشته‌ای
«مغز اجتماعی- فرهنگی»
با سخنرانی
دکتر حسن عشایری

زمان برگزاری: 5 اسفند 94 از ساعت 14 الی 16

محل برگزاری: بزرگراه کردستان،خیابان ایرانشناسی (64)،
پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، 
 سالن حکمت.

منبع


برای شرکت در هر دو رویداد به تصویر زیر توجه کنید:

برنامۀ سخنرانی نخستین همایش ملی خشونت کلامی

 

زمان برگزاری: 6 اسفند 1394

مکان برگزاری: تهران، بزرگراه چمران، پل مدیریت، خیابان علامه طباطبایی جنوبی،
دانشکده ادبیات فارسی و زبانهای خارجی دانشگاه علامه طباطبایی

آخرین مهلت ثبت نام: اول اسفندماه 

لینک ثبت نام:
http://epayment.lsi.ir/

نيت مهمه! پس عمل مهم نيست؟

نمى دونم اين چه قانونيه، چه نيروييه، چه حكميه، كه تا تصميم مى‌گیرم برم سر درسم، معدنی از شعر کشف می‌کنم که تا تموم نشه بیخیال هم نمی‌شم! چند وقت پیش موقع امتحانات، خیلی ناگهانی یه پیج اینستاگرام پر از بیت‌های ناب رو دیدم و تا کل پست‌هارو ندیدم، ازش نگذشتم. تا جایی که یادمه حدود دو ساعت درگیرش بودم...

امروز این اتفاق تکرار شد! کتابی که یادم نیست از کجا آوردمش رو خیلی ناگهانی دیدم و شروع کردم به خوندن..."پنجاه‌وسه ترانه عاشقانه" از شمس لنگرودی.
حس خوب بهم داد، حسی شبیه اکثر وقت‌هایی که شعر می‌خونم. اما یه چیزی نظرم رو جلب کرد و کمی ناراحت شدم! بالاتر گفتم کتابی که نمی‌دونم از کجا آوردم، چون اولش یه دست‌نوشته دیدم: "برای ستایش تو همین کلمات روزمره کافی‌است! / از کوروش به مریم" خیلی کِیف کردم که چنین دست‌نویسی رو دیدم و تو دلم گفتم احسنت به این سلیقه و انتخاب!
به بیستمین شعر که رسیدم، دیدم اون دست‌نوشته بخشی از همین شعر بیستمه...ایراد نداره؛ ایراد کار اونجاست که وقتی کتاب رو تموم کردم و بستمش، دیدم پشت جلد کتاب هم همین چاپ شده...!

یعنی این آقایی که (حداقل) به نظر می‌رسه برای ابراز علاقه این کتاب رو به خانمی هدیه داده، حتی یک بار هم اون رو نخونده...بر اساس شعر چاپ شده در پشت جلد کتاب و دست‌خطی که به نظر میومد شتاب‌زده یا بی‌حوصله نوشته شده باشه، اینطور حدس زدم! و البته نمی‌شه ندونسته قضاوت کرد و امیدوارم که این بدبینی من باشه...ولی اگه حدسم درست باشه، خیلی دردآوره...که برای انتقال حست، به کسی کتابی بدی و حتی یک بار هم نخونیش! اونم کتاب شعر ۱۰۰ صفحه‌ای که حتی یه روخونی ساده و سریع بیش از ۳۰ دقیقه زمان نمی‌بره...

بگذريم...در هر صورت:

براى ستايش تو
همين كلمات روزمره كافى است...

از تو با مصلحت خویش نمی‌پردازم
همچو پروانه که می‌سوزم و در پروازم

گر توانی که بجویی دلم امروز بجوی
ور نه بسیار بجویی و نیابی بازم

نه چنان معتقدم کم نظری سیر کند
یا چنان تشنه که جیحون بنشاند آزم

همچو چنگم سر تسلیم و ارادت در پیش
تو به هر ضرب که خواهی بزن و بنوازم

گر به آتش بریم صد ره و بیرون آری
زر نابم که همان باشم اگر بگدازم

گر تو آن جور پسندی که به سنگم بزنی
از من این جرم نیاید که خلاف آغازم

خدمتی لایقم از دست نیاید چه کنم
سر نه چیزیست که در پای عزیزان بازم

من خراباتیم و عاشق و دیوانه و مست
بیشتر زین چه حکایت بکند غمازم

ماجرای دل دیوانه بگفتم به طبیب
که همه شب در چشمست به فکرت بازم

گفت از این نوع شکایت که تو داری سعدی
درد عشقست ندانم که چه درمان سازم

غزليات سعدى

در خموشى‌های من فریادهاست...

تقريباً داريم به پايان سال نزديك مى‌شیم و من به شدت خوشحال و خندان بودم که در کل سال نود و چهار، سرما نخوردم و مریضیم فقط چندبار افت فشار شدید و سرگیجه بوده که دلیل یکیش اهدای خون و اون یکی بی‌خوابی بود.
 
خلاصه خیلی شاد بودم تا همین چهارشنبه که گلوم می‌سوخت اما فقط همون یه روز بود و وقتی دیدم مریض نشدم باز خوشحال بودم که هر چی ویروس بوده رو دور زدم! دیروز که سرفه‌هام شروع شد، دیدم نه! انگار زیاد نمی‌شه مقاومت کرد. گلوم می‌سوخت و هر لحظه منتظر علائم بیشتر سرماخوردگی بودم...امروز هم تصمیم داشتم نه برم یونی نه کلاس، اما چون حالم خیلی هم بد نبود، رفتم...
منتظر دردهای بیشتر بودم، ولی خبری نشد جز همون درد گلو.
از اونجایی که معتقدم تقریباً تمام بیماری‌ها از ذهن سرچشمه می‌گیرن، رفتم سراغ کتاب "شفای زندگی" تا ببینم دلیل گلودردم چی می‌تونه باشه...نوشته بود:
 
" گلو نمايانگر قابليت فرد براي اين است تا بتواند "حرف خود را بزند" يا "آنچه مي خواهد ، بخواهد" يا "بگويد" و يا اعلام دارد "من اين هستم" و . . . اشخاصی که در ناحیه گلو ناراحتی  و یا بیماری دارند ، احساس می کنند توان آن را ندارند که حق خود را بگیرند . گلو درد نشانه خشم است و اگر با سرماخوردگی همراه باشد در این صورت آشفتگی ذهنی را نیز به نمايش می گذارد! لارنژت نشان دهنده آن است که فرد آنقدر خشمگین است که نمی تواند حرف بزند! گلو نشانه جريان خلاقيت در بدن است و زماني که اين جريان خلاقيت سرکوب گردد و يا ناکام بماند ، اغلب با ناراحتي و يا بيماري هاي گلو خود را نشان خواهد داد .
 "چاكراي پنجم" با نام "ويشودهی چاکرا" كه در گلو گاه قرار دارد ، جايگاهي مهم است که دگرگونی ها در آن صورت می گیرد . هر گاه فردی در برابر دگرگونی ها مقاوت کند و یا هر زمان فرد بکوشد تا عوض شود ، اغلب در گلوگاه خود و اين چاکرا فعاليت زيادي ايجاد مي کند . زماني که سرفه می کنيد به اين مسئله توجه کنيد که در برابر چه چيزي در حال نشان دادن واکنش هستيد؟ آیا اين واکنش در برابر مقاومت و سرسختی است يا شايد هم فرآيند دگرگونی است که به پيش مي رود . دقت کنيد که در زمان سرفه خود چه افکاری را در سر داريد؟! در زمان هایی که به یکباره به سرفه می افتید ، گلوی خود را به آرامی لمس کرده و با خود ذهناً تکرار کنید: «من مشتاقم تا عوض شوم ، من مشتاقم تا عوض شوم . . . "
 
 
می‌تونستم حدس بزنم چنین دلیلی ممکنه داشته باشه؛ چون خودم رو نمی‌تونم گول بزنم! خودم تو خلوت خودم، می‌دونم که مدتیه دارم با حرف‌های درون ذهنم و حس‌های درون دلم می‌جنگم...اینکه فکر کنی شاید شرایط مناسبی نباشه که خیلی حرف‌هارو بزنی، ترجیح می‌دی با یه راز مگو اذیت بشی تا با عواقب بدتری که ممکنه با حرف زدنت باهاشون روبه‌رو بشی...
 
 
هر كس هوس سخن‌فروشی داند            من بنده‌ی آنم که خموشی داند

 

نخستین همایش ملی خشونت کلامی - 6 اسفند

 

معرفي همايش


 رفتارهاي انساني و مفاهيم و مقاصد در پي آنها در نظام‌هاي ارتباطي به شيوه‌هاي متفاوتي رمزگذاري مي‌شوند که نتيجۀ آن توليد گفتمان‌هاي متفاوت است. زبان به عنوان يکي از ابزارهاي ارتباطي همواره آنچه در ذهن بشر مي‌گذرد را بازنمايي مي‌کند. زبان به عنوان پيشرفته‌ترين ابزار ارتباطي در رمزگذاري مقاصد ارتباطي و رفتارهاي فردي و اجتماعي، راهکارهاي متنوع و سازمان‌يافته‌ي دارد که کاربران آن و به بيان ديگر گويشوران به صورت شمي در هر لحظه از ارتباط از آنها استفاده مي‌کنند. چون قراردادهاي فرهنگي و اجتماعي در جوامع ارتباطي مختلف، متفاوت است، طبعاً بازنمايي آن در زبان نيز متفاوت مي‌شود. به ديگر سخن اگر گفتمان مورد بررسي، زباني باشد، در تحليل گفتمان نظر بر اين است که با بررسي زبان و انديشه در سازوکارهاي آن مي‌توان به مقاصد ارتباطي در پس آنها پي برد و با کشف نظام رمزگذاري آن از زبان به تحليل بافت و شرايط حاکم بر گفتمان دست يافت. اين يافته‌ها اطلاعات ارزشمندي را در اختيار تحليل‌گران و کارشناسان مربوطه قرار مي‌دهد و برنامه‌ريزي‌هاي کلاني را در مطالعات محض و کاربردي مي‌تواند پايه‌ريزي کند.

 

همايش ملي خشونت کلامي به دنبال پاسخ به پرسش‌هاي زير است:


زبان براي بازنمايي خشونت از چه ابزارهايي بهره مي‌برد؟ ابزاهاي زباني رمزگذاري خشونت، در چه سطحي از زبان تعريف مي‌شوند (آهنگ کلام، واژگان، نحو، همايندي واژه‌ها، مفهوم‌سازي و کنش‌هاي زباني غيرمستقيم و ...)؟ مرز خشونت در زبان کجاست و تابع چه الگوهايي است؟ الگوهاي پنهان خشونت در زبان کدام‌ها هستند؟ الگوي خشونت زباني در جوامع زباني متفاوت چگونه تغيير مي‌کند؟ مؤلفه‌هاي مختلفي چون جنس، طبقه، تحصيلات، سن، صميمت و مانند آن چگونه الگوهاي بازنمايي خشونت در زبان را تغيير مي‌دهند؟ الگوهاي خشونت زباني که مستقل از بافت هستند کدام‌هايند؟ الگوهاي خشونت کلامي در زبانهاي مختلف چه شباهت‌ها و تفاوت‌هايي دارند؟ در ترجمۀ چنين الگوهايي در زبانهاي مختلف به چه نکاتي بايد توجه کرد؟

 

محورهای همایش:

  • تحلیل گفتمان خشونت
  • الگوهای خشونت کلامی
  • بازنمایی خشونت در تولیدات نوشتاری و گفتاری
  • بررسی پیکره‌بنیاد خشونت کلامی
  • همبستگی الگوهای متنی و تصویری خشونت
  • خشونت کلامی و روابط قدرت
  • خشونت کلامی و جنسیت
  • خشونت کلامی و سن
  • الگوهای زبانی تلطیف کلام
  • رمزگذاری کنترل و پنهان کردن خشم
  • طبیعی‌سازی الگوهای خشونت
  • مقایسه الگوهای خشونت کلامی در فارسی با دیگر زبانها
  • بررسی تطبیقی الگوهای زبانی خشونت در ترجمه

 

مکان برگزاری: تهران، بزرگراه چمران، پل مدیریت، خیابان علامه طباطبایی جنوبی، دانشکده ادبیات فارسی و زبانهای خارجی دانشگاه علامه طباطبایی

 

شرایط و شیوه ثبت ­نام: اینجا کلیک کنید

لینک ثبت نام: http://epayment.lsi.ir/

 

زندگی، همون لبخند غیرارادیه...

این ترم، تقریباً کل واحدهام به جز دو واحدم که پنج‌شنبه‌اس، تو یه روز و یکشنبه‌هاست.
سخت‌ترین درس‌های این چندسال به نظرم درس‌های این ترممه. دوتا اصول و روش تحقیق، روش تدریس و بررسی مقابله‌ای ساخت جمله.
دو ترم قبل بررسی مقابله‌ای ساخت جمله رو برداشته بودم، اما بیشتر از اینکه چیزی از درس یاد بگیریم، خاطرات و شرح‌حال یاد گرفتیم! برای همون چیز زیادی از این درس نمی‌دونم و قرار بود جزو دروس معرفی به استادم باشه. اصول و روش تحقیق 1 و روش تدریس زبان خارجی رو ترم پیش داشتم. اصول و روش تحقیق 1 رو که در عرض 2 جلسه متوجه شدم بهتره تایمم رو جور بهتری بگذرونم و از اون‌جایی که حضور و غیاب هم انجام نمی‌شد، سر کلاس نرفتم. در مورد روش تدریس اما، قضیه فرق داشت. یکشنبه‌ها از 7:30 تا 10:40 و بدون حتی یک غیبت، سر کلاس حاضر می‌شدم و برای امتحان میان‌ترم نمره‌ی بدی نگرفتم و در پایان هم آماده بودم که خُب...نشد امتحان بدم.
این ترم، بعد اولین کلاس یکشنبه‌هام 4 ساعت تایمم خالی بود و اول تصمیم داشتم تو این تایم مطالعه کنم، اما بعد متوجه شدم با دوتا کلاس خوب که از کلاس‌های خودم بیشتر دوستشون دارم، می‌تونم 4 ساعت مفید داشته باشم. بعد هم که کلاس سه ساعته‌ی روش تدریس؛ و از اون‌جایی که کل مطالب برام تکراریه و همه متدها داره تکرار می‌شه، واقعاً خسته می‌شم و برای کلاس بعدی کاملاً شارژم تموم می‌شه.

امروز ساعت 6 بعد آخرین کلاس، خیلی خسته و بی‌حوصله بودم و سردردی هم داشتم که فکر کنم به خاطر کم‌خوابی دیشبم بود، خیلی ناگهانی به دوستام گفتم: "وای خدا دلم یه بغل می‌خواد!" خیلی وقت‌ها، چیزهای ساده و کوچیک، بعد از کلی تخلیه‌ی انرژی، می‌تونن مثبت‌ترین انرژی‌هارو بهت بدن و حسابی شارژ بشی، و من ناخود‌آگاه چنین چیزی می‌خواستم. "بغل"!

شاید فقط 40 دقیقه بعد این ماجرا، تو پیاده‌روی چهارراه ولی‌عصر، اتفاقی افتاد که واقعاً شوکه شدم.
یه دختر کوچولو با چندتا دسته گل نرگس، دوید سمتم و کاملاً ناگهانی بغلم کرد! سفت منو چسبیده بود. قبلاً هم شده بود که برای فروش، این‌طوری بهم بچسبن، اما امروز، به خاطر یه جمله‌ی ساده که فقط چند دقیقه از گفتنش گذشته بود، واقعاً دگرگون شدم. انقدر کوچولو بود که به زور تا کمرم می‌رسید. اصرار می‌کرد که نرگس بخر. درسته که خیلی‌ها می‌گن نباید ازشون چیزی بخریم چون پولش تو جیب خودشون نمی‌ره، اما خیلی وقت‌ها بی‌توجه به این حرف، دلی عمل می‌کنم و می‌خرم. اما امروز، یادم اومد که می‌تونم جور دیگه خوشحالش کنم و یه گوشه‌ای از محبتی که روحش هم خبر نداشت بهم کرده رو جبران کنم. یادم افتاد که یه بسته‌ی کوچیک دخترونه، تو کیفم گذاشته بودم تا بذارم پای "دیوار مهربانی"...سریع دست کردم تو کیفم و بسته رو دادم به دختر کوچولوی ناز.
برق چشماش یک لحظه از یادم نمی‌ره...اینکه با اون چشمای گیراش نگاهم می‌کرد، با اون صدای ریزش چطوری بهم گفت مرسی...انگار کل خستگی‌هام در رفت...در حالی که بسته رو تو کیفش می‌ذاشت، باز بهم گفت مرسی...گفتم خواهش می‌کنم...دلم می‌خواست باز بغلش کنم، اما دوست نداشتم 1% حس ترحم بهش منتقل بشه، چون اون لحظه هر حسی داشتم جز این حس...دوباره بهم گفت مرسی و گونه‌ی کوچولوش رو ناز کردم و به راهم ادامه دادم و به دوستم گفتم: "ولنتاین مبارک!"

 

واقعاً چقدر ساده و ارزون می‌شه دلی رو شاد کرد...از محبت تلخ‌ها شیرین شود...

 

پ. ن. خدارو شکر، که امروزم با چندتا لبخند، رنگی شد...

روزهای پرحاشیه

همیشه تو هر مناسبتی، آدم‌ها به دو دستۀ موافق‌ها و مخالف‌ها تقسیم می‌شن. 

فرقی نداره چی. می‌خواد ماه رمضون باشه یا Thanksgiving، کریسمس باشه یا عید نوروز.
فردا هم که 14فبریه هست و همینطوره. یه عده ولنتاین رو دوست دارن و براشون مهمه و تبدیل شده به یه عادت که ترکش نمی‌کنن، یه عده به جاش سپندارمزگان رو مهم می‌دونن، یه عده کلاً مخالف همه‌اش هستن.

من به شخصه، موافق شاد بودن و بهانههایی برای شادی هستم! چه برسه به وقتی که بهانهای، این حجم از انرژی و عشق رو داشته باشه. چه ایرادی داره هم‌جهت بشیم با انرژیهای خوب بقیه؟
در کل، به نظرم خوبه که در هر روز از زندگیمون، خوشی‌های کوچیک رو ببینیم. خیلی بزرگ‌تر از چیزی که واقعاً هستن...حالا می‌خواد اون روز یکشنبه 25 بهمن و ولنتاین باشه، می‌خواد یه روز معمولی و بی هیچ مناسبتی باشه.
خیلی‎‌ها این توانایی رو دارن که هر روز رو زیبا ببینن و با یه درس اون روز رو تموم کنن. اما چه اونایی که توانا هستن و چه اونایی که نیستن، خوبه که از این بهانه‌ها حداکثر استفاده رو کنن و به خودشون و اطرافیان کلی حس خوب بدن (حس خوب رو با ریخت و پاش و تجملات اشتباه نگیریم. کوچک‌ترین‌ها، می‌تونن بزرگ‌ترین تأثیرات رو داشته باشن اگر با انرژی مثبت ما هم‌سو بشن...)

به گمونم دنیا جای بهتری می‌شه...تا حالا بهش فکر کردین؟

بی‌خودم کن! که از آن حالتم آزادی‌هاست...

خيلى وقت‌ها تو زندگی، به این فکر می‌کردم کاش همه چیز شبیه کارتون بود! همیشه خیر بر شر پیروز می‌شد و Happily ever after! هميشه همه چى خوش آب و رنگه، خوبه، دوست‌داشتنیه...مهربونی‌ها واقعیَن...

اما این تفکر بچگانه (شايدم بهتر باشه بگيم كودكانه) خیلی نمی‌تونه تو دنیای این روزها محقق بشه. ولی یه تفکر B دارم، كه شدنيه و خيلى رؤيايى نيست...


به اين فكر مى‌کنم که ای کاش، راحت بودیم! خودمون رو معذب نمی‌کردیم...حرف و فکر و احساس و رفتارمون یکی بود. برای انتقال یه موضوع ساده، حاشیه نمی‌رفتیم...چقدر پیچیدگی؟ چقدر گره كور؟ مگه قراره چقدر زندگى كنيم كه نصفش رو درگير اين بشيم كه چى بگيم و چى نگيم و مدام به عواقب كارها و روابطمون فكر كنيم؟ مدام پيش‌بینی کنیم که بعد از هر عمل و رفتار ما چه اتفاقاتی قراره بیفته؟ پیش‌بینی‌هایی که معمولاً بازدارنده هستن و اجازه نمى‌دن خودمون باشیم...چیزی شبیه به افسار، که محکم جلوی خیلی خواسته‌هامون رو می‌گیره...
انقدر درگیر هر موضوع و هر حرف و هر رفتار می‌شیم، که یه حرف یا رفتار می‌تونه تبدیل بشه به یه معادله‌ی چند مجهولی، یا یه پازل ۱۰۰۰۰۰تکه که فقط گیجت می‌کنه...انقدر سخته خودمون باشیم؟ انقدر ترسوییم؟ همین ترس و محتاط بودن بیش از حد، منجر می‌شه به تفکرات بعد از هر ماجرا و نهایت در بهترین حالت اگر به جواب برسیم، جوابیه که دیگه گفتنش دیر شده و باید حرص بخوریم که "وااای کاش این حرف رو می‌زدما..."!

 

خوب می‌شد اگر این‌طور نبود. خوب می‌شد اگر بیشتر می‌تونستیم خودمون باشیم...بیشتر می‌تونستیم در لحظه باشیم...همه چيز خوب می‌شد...

خطخطى

من دوست مى‌دارم جفا کز دست جانان می‌برم

طاقت نمی‌دارم ولی افتان و خیزان می‌برم

 

از دست او جان می‌برم تا افکنم در پای او

تا تو نپنداری که من از دست او جان می‌برم

 

تا سر برآورد از گریبان آن نگار سنگ دل

هر لحظه از بیداد او سر در گریبان می‌برم

 

خواهی به لطفم گو بخوان خواهی به قهرم گو بران

طوعا و کرها بنده‌ام ناچار فرمان می‌برم

 

درمان درد عاشقان صبرست و من دیوانه‌ام

نه درد ساکن می‌شود نه ره به درمان می‌برم

 

ای ساربان آهسته رو با ناتوانان صبر کن

تو بار جانان می‌بری من بار هجران می‌برم

 

من خود ندانم وصف او گفتن سزای قدر او

گل آورند از بوستان من گل به بستان می‌برم

 

غزليات سعدى

سخن نسخ

خيلى ساده و بدون فكر، صوت توليد مى‌کنیم...خیلی ساده قضاوت می‌کنیم و درباره‌ی هر چیزی و هر کسی گوش‌خراش‌ترین اصوات رو تولید می‌کنیم...نازیباترین حرف‌ها رو به زبون می‌آریم...عادت کردیم و این خوب نیست...
 
"طرف ديوونه‌س!"
چرا؟ چون از ما خوش‌تره و بیشتر می‌خنده؟ بی‌عقله؟ آره خُب...عقل و فکرش رو مشغول خسته‌کننده‌های غم‌زا نمی‌کنه و به جاش غم‌زدایی می‌کنه...چه خوب که همه دیوونه بشیم!
 
"عشق کورش کرده!"
چرا؟ چون با دلش می‌ره جلو؟! بده دلی باشه مگه؟ کور شده؟ نه اتفاقاً...از نظر من تازه بینا شده...عاشق، کور نیست...بیناترینه! چشم دل خلبانى، ده دهم، بدون كوررنگى! عشق، بينا مى‌کنه...قطعاً كسى كه يه عاشق رو كور بدونه، خودش نابيناس!
 
"گشنگی نکشیدی که عاشقی یادت بره!"
گشنگی؟ عاشقی؟ ربطشون چیه؟ اون حسی که با ساده‌تریت مشکلات و مسائل دنیوی بخواد از یاد بره، هر حسی می‌تونه باشه به جز عشق...
اگه عشق يه عاشق واقعی باشه، چیزهایی چشیده که خیلی حس‌ها دربرابرش حس هم محسوب نمی‌شه... "درد عشقی کشیده‌ام که مپرس...زهر هجری چشیده‌ام که مپرس"
 
و خيلى حرف‌های دیگه که هر روز می‌گیم یا می‌شنویم، بدون اینکه "فقط" چند ثانیه بخوایم بهشون فکر کنیم...بد نیست جور دیگه‌ای ببینیم...جور بهتری فکر کنیم و خودمون رو دانای کل ندونیم...خوبه که قشنگ‌تر صحبت کنیم...

كارگاه‌های آموزشى دانشگاه شهيد بهشتى

انجمن علمی زبانشناسی دانشگاه شهید بهشتی برای نیمسال جاری (از بهمن 94 تا خرداد 95) برگزاری چند کارگاه آموزشی را در دستور کار خود قرار داده است:

 کارگاه آموزش زبان در کلاس‏های چندزبانه با تاکید بر آموزش زبان فارسی به غیرفارسی‏ زبانان

94/11/19 ساعت 17-15 تالار ناصرخسرو دانشکده ادبیات و علوم انسانی

مدرس: دکتر مهدی پورمحمد

 

 کارگاه بررسی تولید فعل مرکب دوزبانه با رهیافت روان‏شناسی زبان

94/11/26 ساعت 17-15 تالار ناصرخسرو دانشکده ادبیات و علوم انسانی

مدرس: دکتر مهدی پورمحمد

 

کارگاه دستور نقش و ارجاع

94/12/3 و 94/12/10 ساعت 17-15 تالار ناصرخسرو دانشکده ادبیات و علوم انسانی

مدرس: دکتر فاطمه بهرامی

 

 دوره مثنوی‏ خوانی (با مشارکت دانشکده علوم تربیتی)

94/11/13، 94/11/27، 94/12/4، 94/12/18، 95/1/17، 95/1/31، 95/2/7، 95/2/21 ساعت 16/30-14/30 تالار ناصرخسرو دانشکده ادبیات و علوم انسانی

مدرسان: دکتر محمد خاتمی و دکتر مظاهری

 

گفتنی است که شرکت در این کارگاه ها برای همگان آزاد است

درباره‌ی بعضی از کلاس‌های نیم‌سال جدید

 

کلاس‌های شنبه ۱۰بهمن

 

آزمون‌سازی زبان استاد مصلی‌نژاد:

کلاس تشکیل شد.

 

  • کتاب:

An Overview of Testing and Assessment - Parviz Birjandi / Parviz Mosallanezhad

 

~*~*~*~*~*~*~

 

کلاس‌های یکشنبه ۱۱بهمن

 

اصول و روش تحقیق ۲ استاد رحمن‌پناه:

کلاس با حضور ۴ نفر تشکیل و اسامی دانشجویان یادداشت شد. 

 

  • درباره‌ی کلاس و نمره‌دهی:

پروژه: ۳نمره
تمرکز و توجه روی فعالیت کلاسی، به دلیل این‌که این درس امتحان پایان‌ترم ندارد.

  • کتاب:

مشخص نشد.

 


 

ترجمه متون ادبی استاد افتخاری:

کلاس تشکیل شد.

 


 

کلاس ترجمه شفاهی ۲ استاد سیری:

کلاس با حضور ۵ نفر تشکیل و اسامی دانشجویان یادداشت شد. 

 

  • درباره‌ی کلاس:

ترجمه شفاهی consecutive

۱. خواندن متن انگلیسی/فارسی و ترجمه‌ی هم‌زمان

۲. همراه داشتن روزنامه فارسی یا انگلیسی/هر جلسه، فقط یکی از دانشجویان 

۳. فایل‌های صوتی (موجود در سی‌دی کتاب)

۴. اخبار CNN,BBC,...

۵. Shadowing

  • اهداف:

Grammar
Vocabulary
World Knowledge
Subject Familiarity
Get the gist in the listening

  • کتاب:

A Journey in Journalism

انتشارات علوی: خیابان انقلاب - روبروی دانشگاه تهران - ساختمان ظروفچی - طبقه سوّم واحد 10 تلفن:66465035 - 66407513

 


 

ترجمه‌ی مکاتبات و اسناد ۱ و ۲ استاد سیری:

کلاس با حضور ۷ نفر تشکیل شد.

 

  • کتاب:

ترجمه‌ی مکاتبات و اسناد ۱ - هوشنگ توانگر - انتشارات پیام نور

 


 

روش تدریس زبان خارجی استاد هشترودی:

کلاس تشکیل نشد.

 


 

اصول و روش تحقیق ۱ استاد عامری:

کلاس با حضور ۹نفر تشکیل و اسامی دانشجویان یادداشت شد.

 

  • کتاب:

The Map - A Beginner's Guide to Doing Research in Translation Studies - Jenny Williams / Andrew Chesterman

 


 

خواندن متون مطبوعاتی استاد مؤذنی: 

 کلاس تشکیل شد.

 

  • کتاب:

 

~*~*~*~*~*~*~

 

کلاس‌های دوشنبه ۱۲بهمن

 

فرانسه ۴ استاد نوروزی:

کلاس تشکیل نشد.

 


 

ترجمه پیشرفته ۲ استاد افتخاری:

کلاس تشکیل نشد.

 


 

ترجمه انفرادی ۲ استاد خمیجانی فراهانی:

کلاس تشکیل نشد.

 


 

گفت و شنود  ۲ استاد یاسمی:

کلاس تشکیل شد.

 


 

آواشناسی استاد یاسمی:

کلاس تشکیل شد.

 

~*~*~*~*~*~*~

 

کلاس‌های سه‌شنبه ۱۳بهمن

 

آزمون‌سازی زبان استاد خان‌محمد:

کلاس تشکیل شد.

 

  • کتاب:

Language Skills Testing from Theory to Practice - Farhadi / Birjandi / Jafarpoor

 


 

اصول و مبانی نظری ترجمه استاد سیری:

کلاس با حضور ۹نفر تشکیل و اسامی دانشجویان یادداشت شد.

 

  • کتاب:

 Introducing Translation Studies, Theories and Applications, 3rd edition - Jeremy Munday

 


 

 اصول و روش تحقیق ۲ استاد رحمن‌پناه:

کلاس با حضور ۸ نفر تشکیل و اسامی دانشجویان یادداشت شد. 

 

  • کتاب:

Research Design, Qualitative, Quantitative, and Mixed Methods Approaches - John W. Creswell | Third Edition


ترجمه شفاهی ۳ استاد مولایی:

کلاس تشکیل نشد.

 

~*~*~*~*~*~*~

 

کلاس‌های پنج‌شنبه ۱۵ بهمن:

 

ترجمه متون ادبی استاد الیاسی:

کلاس با حضور ۹ نفر تشکیل و اسامی دانشجویان یادداشت شد.

 

  • جزوه از انتشارات دانشگاه تهیه شود.

 


 

بررسی مقابله‌ای ساخت جمله استاد شاه‌حسینی:

کلاس با حضور ۳ نفر تشکیل شد.

 

  • کتاب: 

Contrastive Analysis, Error Analysis, and Interlanguage - Mohammad Hossein Keshavarz 


ترجمه انفرادی ۲ استاد تربتی‌مقدم:

کلاس تشکیل نشد.

نيروى گريز از مركز

اينكه بدونى يه نفر هست، دلت گرم مى‌شه...می‌دونی که "هست"! می‌دونی دير يا زود، می‌بینیش بالاخره...فصلی يا ماهی یه بار، هفته‌ای یه بار، بالاخره می‌دونی که می‌بینیش...ناخودآگاه دل آروم می‌شه...

امان از روزی که این دیدارهای از پیش تعیین شده، به هر دلیلی تموم بشن...! بدونى كه ديگه چنين چيزي نيست...ناخودآگاه، دلتنگی‌ها شروع می‌شن، حتی اگه همين ديروز پريروز اون شخص رو دیده باشی...

اين روزها درگير اين حسم...حسى كه به بهانه‌ی فارغ‌التحصیلی بعضی از دوستام جون گرفت...یه جور دلتنگی عجیب غریب...
درست مثل لحظه‌ای که یکی از اقوام که برام به عزیزیِ یه خواهر بود، از ایران رفت...من این عزیز رو سالی یه بار می‌دیدم! اما می‌دونستم که هست...می‌دونستم یکی شبیه به من هست که مثل همزادمه، منو می‌فهمه..،دلم خوش بود به همون دیدارهایی که تموم شد و رفت!

عجیبیم...احساساتمون عجیبن...اونقدر عجیب که با یه چیز محدود و محصور مثل مغز، قابل درک نیست و نمی‌شه تعریفشون کرد...

 

پ. ن. خيلى وقت‌ها، همین احساس، دلیل ترسی در وجودم می‌شه که همین ترس، افساریه برای احساسات قوی‌تر...

با هم خوانی / بهمن ۹۴

درباره‌ی کتاب منتخب بهمن ماه:

 والکیری‌ها

پائولو کوئیلو این بار شخصیت اصلی کتابش شده است و به توصیه ی استادش به دنبال فرشته اش می رود. که در طی این جستجو والکیری ها را می بیند (والکیری ها، گروهی زنان بیابانگرد هستند که در دل بیابان، باز شدن درهای بهشت را به مردم نوید می دهند و خودشان با فرشته هایشان در تماس هستند). پائولو کوئیلو درباره این کتاب می گوید: نوشتن آن برایم دشوار بود، چون به مسائلی می پردازد که پذیرش آنها چندان ساده نیست. و همچنین مجبور شدم وارد جزئیاتی از زندگی شخصی و زناشویی ام شوم. مثل هر انسانی، نشان دادن ضعف ها و لغزش هایم در زندگی خصوصی ام آسان نبود.

برای خواندن کامل متن، به ادامه‌ی مطلب بروید...

 

ادامه نوشته

قلم را آن زبان نبود كه سر عشق گويد باز......

خيلى چيزهارو سخت مى‌شه گفت...
مى‌شه نوشت!
خيلى چيزهارو سخت مى‌شه نوشت...
مى‌شه گفت!
خيلى چيزهارو سخت مى‌شه نوشت، سخت مى‌شه گفت...
مى‌شه سرود...!
خيلى چيزهارو نه مى‌شه گفت...نه مى‌شه نوشت...نه مى‌شه سرود...
می‌شه دید؟ گاهی آره، گاهی نه...گاهی شاید دلت بخواد یه چیزی رو ببینی اما اشتباه کنی. گاهی برعکس! باز نمی‌شه با این دیدن، حکم صادر کرد...

خيلى وقت ها اون حسّ تو دل، اون فكر تو سر، انقدر عميقه، انقدر بزرگه، كه ظرف كلمات نه گنجايشش رو داره و نه قدرتش رو...اگر اون حس و فكر رو درونش بريزيم، یا سرریز می‌شه، یا می‌شکنه...شدنى نيست!
پس با اين حساب، این درسته كه روى هر حس و فكرى اسم گذاشت؟ براى هر كدوم يه واژه انتخاب كنيم؟ یه ظرف؟!
"جنون"، "عشق در يك نگاه"، "عادت"، "توهم عشق"، ... .
گاهى مى‌شه به احساسات و عواطف، به افکار، به افراد حتی، يه برچسب زد و خلاص!
اما خيلى وقت‌ها، اون قضاوت ما به جا نيست...چون اطلاعاتى كه داريم، كافى نيست! چون نمى‌دونيم...محدود مى‌دونيم...

گاهى هم ممکنه ندونیم راه درست کدوم راهه! ممکن هم هست خودمون نخواستیم که بدونیم...گاهی نه اون فكر رو خونديم و نه اون حس رو مى‌شناسيم...يه برداشت شخصى داريم و بس!


پس بايد چه كرد؟
وقتى نشه اون حس و فكر رو در حد واژه محدود كرد، راه حل چيه؟ سکوت؟ گفت‌وگو؟ تلاش براى تفهيم؟

چگونه؟

وقتی حتی خالص‌ترین عواطف، جوری تعبیر بشه که نباید و هر چیزی غیر از خودِ اون فکر یا اون احساس برداشت بشه...

اینکه حسی داشته باشی، فکری داشته باشی، و برداشتی متفاوت ازش بشه...کمى درد داره. چون گاهی اون برداشت "مهمه"...

 

من نيز چو خورشيد، دلم زنده به عشق است.
راه دل خود را، نتوانم كه نپويم 
هر صبح، در آيينه جادويي خورشيد 
چون مي‌نگرم، او همه من، من همه اويم!

سخن عشق تو بى آن که برآيد به زبانم
رنگ رخساره خبر مى‌دهد از حال نهانم
 
گاه گويم که بنالم ز پريشانی حالم
بازگويم که عيان‌ست چه حاجت به بيانم
 
هيچم از دنيی و عقبی نبرد گوشه خاطر
که به ديدار تو شغل‌ست و فراغ از دو جهانم
 
من در انديشه آنم که روان بر تو فشانم
نه در انديشه که خود را ز کمندت برهانم
 
نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت
دل نهادم به صبوری که جز اين چاره ندانم
 
من همان روز بگفتم که طريق تو گرفتم
که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم
 
سخن از نيمه بريدم که نگه کردم و ديدم
که به پايان رسدم عمر و به پايان نرسانم
 
غزلیات سعدی

غلط نیندیشیم...!

پریروز، خبر درگذشت ابوالحسن نجفی، ناراحتم کرد.
 
امروز، با خوندن این خبر (در سایت فرهنگستان زبان و ادب فارسی) :
 
به اطلاع علاقه‌مندان و دوستداران استاد شادروان ابوالحسن نجفی می‌رساند مراسم تشییع پیکر آن مرحوم روز سه‌شنبه، ششم بهمن‌ماه 1394، ساعت 10 صبح، از مقابل فرهنگستان زبان و ادب فارسی برگزار خواهد شد.
    نشانی: بزرگراه شهید حقانی، بعد از ایستگاه مترو، بلوار کتابخانۀ ملی، مجموعۀ فرهنگستان‌ها، فرهنگستان زبان و ادب فارسی.
 
تصمیم گرفتم در مراسم تشییع ایشون شرکت کنم. اما یه لحظه، یه فکری درگیرم کرد.
اینکه آیا تا وقتی ایشون حضور داشتن، لحظه‌ای به این فکر کردم که ایشون رو ببینم؟ سخنی برای گفتن یا سؤالی برای پرسیدن، محرک من بود برای دیدنشون؟
تصمیم گرفتم فکر نکنم بهش و به جای رفتن به مراسم هم کار دیگه‌ای انجام بدم که شرمندگی کمتری داشته باشه...!

It's complicated!

٣٠ دى ٩٤، قرار بود آخرين امتحان من در هفتمين و آخرين ترم تحصيليم باشه...

اما خب...در آخرين قدم، پام بدجور لغزيد! شرايط تغيير كرد و بالاخره كمبود خواب‌های این ۴ ماه، تا صبح بیدار موندن‌ها، و در نهایت شب‌بیداری‌های دوران امتحانات و ۴۸ساعت، ۴۸ساعت نخوابیدن‌هام، منو از پا انداخت و روز آخرين امتحان شرایط مساعدی نداشتم و یک ساعت قبل امتحان (روش تدریس ۴واحدی) دچار ضعف و افت فشار شدم و درسم حذف شد...

خیلی برام سخت بود هضم ماجرا...اينكه آخرش بود...اينكه "آزمون سازى زبان" كه نمره ام هم خوب شد و پيش نيازش روش تدريس بود، حذف مى شه...! اينكه سر هر دو كلاس حضور دائم و فعال داشتم...اینکه این‌قدر سختی کشیدم، اینکه یک عالمه برنامه چیده بودم برای بعد این امتحان و کلی کار که قرار بود انجام بدم، اینکه می‌خواستم دوماه تمام تمرکزم رو درس‌های ارشد باشه...همه‌ش تغییر کرد...يكى از مهم‌ترین برنامه‌هام هم به تأخیر افتاد...

اما خُب...با این باور که حتماً اتفاق خوبی قراره بیفته، آروم شدم...شُكر.

يه ترم ديگه هم مى‌خونم و مثل خیلی‌های دیگه هشت‌ترمه درسم تموم می‌شه! اين نيز "عالى" بگذرد