این ترم، تقریباً کل واحدهام به جز دو واحدم که پنج‌شنبه‌اس، تو یه روز و یکشنبه‌هاست.
سخت‌ترین درس‌های این چندسال به نظرم درس‌های این ترممه. دوتا اصول و روش تحقیق، روش تدریس و بررسی مقابله‌ای ساخت جمله.
دو ترم قبل بررسی مقابله‌ای ساخت جمله رو برداشته بودم، اما بیشتر از اینکه چیزی از درس یاد بگیریم، خاطرات و شرح‌حال یاد گرفتیم! برای همون چیز زیادی از این درس نمی‌دونم و قرار بود جزو دروس معرفی به استادم باشه. اصول و روش تحقیق 1 و روش تدریس زبان خارجی رو ترم پیش داشتم. اصول و روش تحقیق 1 رو که در عرض 2 جلسه متوجه شدم بهتره تایمم رو جور بهتری بگذرونم و از اون‌جایی که حضور و غیاب هم انجام نمی‌شد، سر کلاس نرفتم. در مورد روش تدریس اما، قضیه فرق داشت. یکشنبه‌ها از 7:30 تا 10:40 و بدون حتی یک غیبت، سر کلاس حاضر می‌شدم و برای امتحان میان‌ترم نمره‌ی بدی نگرفتم و در پایان هم آماده بودم که خُب...نشد امتحان بدم.
این ترم، بعد اولین کلاس یکشنبه‌هام 4 ساعت تایمم خالی بود و اول تصمیم داشتم تو این تایم مطالعه کنم، اما بعد متوجه شدم با دوتا کلاس خوب که از کلاس‌های خودم بیشتر دوستشون دارم، می‌تونم 4 ساعت مفید داشته باشم. بعد هم که کلاس سه ساعته‌ی روش تدریس؛ و از اون‌جایی که کل مطالب برام تکراریه و همه متدها داره تکرار می‌شه، واقعاً خسته می‌شم و برای کلاس بعدی کاملاً شارژم تموم می‌شه.

امروز ساعت 6 بعد آخرین کلاس، خیلی خسته و بی‌حوصله بودم و سردردی هم داشتم که فکر کنم به خاطر کم‌خوابی دیشبم بود، خیلی ناگهانی به دوستام گفتم: "وای خدا دلم یه بغل می‌خواد!" خیلی وقت‌ها، چیزهای ساده و کوچیک، بعد از کلی تخلیه‌ی انرژی، می‌تونن مثبت‌ترین انرژی‌هارو بهت بدن و حسابی شارژ بشی، و من ناخود‌آگاه چنین چیزی می‌خواستم. "بغل"!

شاید فقط 40 دقیقه بعد این ماجرا، تو پیاده‌روی چهارراه ولی‌عصر، اتفاقی افتاد که واقعاً شوکه شدم.
یه دختر کوچولو با چندتا دسته گل نرگس، دوید سمتم و کاملاً ناگهانی بغلم کرد! سفت منو چسبیده بود. قبلاً هم شده بود که برای فروش، این‌طوری بهم بچسبن، اما امروز، به خاطر یه جمله‌ی ساده که فقط چند دقیقه از گفتنش گذشته بود، واقعاً دگرگون شدم. انقدر کوچولو بود که به زور تا کمرم می‌رسید. اصرار می‌کرد که نرگس بخر. درسته که خیلی‌ها می‌گن نباید ازشون چیزی بخریم چون پولش تو جیب خودشون نمی‌ره، اما خیلی وقت‌ها بی‌توجه به این حرف، دلی عمل می‌کنم و می‌خرم. اما امروز، یادم اومد که می‌تونم جور دیگه خوشحالش کنم و یه گوشه‌ای از محبتی که روحش هم خبر نداشت بهم کرده رو جبران کنم. یادم افتاد که یه بسته‌ی کوچیک دخترونه، تو کیفم گذاشته بودم تا بذارم پای "دیوار مهربانی"...سریع دست کردم تو کیفم و بسته رو دادم به دختر کوچولوی ناز.
برق چشماش یک لحظه از یادم نمی‌ره...اینکه با اون چشمای گیراش نگاهم می‌کرد، با اون صدای ریزش چطوری بهم گفت مرسی...انگار کل خستگی‌هام در رفت...در حالی که بسته رو تو کیفش می‌ذاشت، باز بهم گفت مرسی...گفتم خواهش می‌کنم...دلم می‌خواست باز بغلش کنم، اما دوست نداشتم 1% حس ترحم بهش منتقل بشه، چون اون لحظه هر حسی داشتم جز این حس...دوباره بهم گفت مرسی و گونه‌ی کوچولوش رو ناز کردم و به راهم ادامه دادم و به دوستم گفتم: "ولنتاین مبارک!"

 

واقعاً چقدر ساده و ارزون می‌شه دلی رو شاد کرد...از محبت تلخ‌ها شیرین شود...

 

پ. ن. خدارو شکر، که امروزم با چندتا لبخند، رنگی شد...