بذر هویت ما!
یادمه هشت سالم بود و تابستون شده بود...مامان اسمم رو نوشت کلاس زبان. جهاد دانشگاهی. یادم نیست جلسه چندم کلاسم بود، اما فکر کنم همون اولاش بود! جلسه دوم یا سوم...اون اتفاق تلخ افتاد!
یادمه هشت سالم بود و تابستون شده بود...مامان اسمم رو نوشت کلاس زبان. جهاد دانشگاهی. یادم نیست جلسه چندم کلاسم بود، اما فکر کنم همون اولاش بود! جلسه دوم یا سوم...اون اتفاق تلخ افتاد!
امسال با وجود همۀ درگیریهایی که داشتم، تصمیم گرفتم هر طور شده، برم و شهر آفتاب رو ببینم، بلکه بهانهای هم بشه برای خریدن کتابهایی که مدتها میخواستم بخرم.

اول همه چیز عالی بود! یه بارون بهاری خیلی خوشگل، تو آخرای مسیر همراهمون شد. پارکینگ نمایشگاه راضیکننده و خوب بود و به راحتی تونستیم جا برای پارک پیدا کنیم. بعد از پارک کردن رفتیم به سمت اتوبوسهایی که به سمت محل نمایشگاه میرفتن. سوار شدیم و وقتی رسیدیم، سالنهایی که به شکل چادر دیده میشدن، یه کم گیجکننده بودن! بالاخره تونستیم مسیر اصلی رو پیدا کنیم.
ناشرهای موردعلاقۀ من خیلی خیلی زیاد هستن، اما به دلیل اینکه ساعت ده و نیم صبح رسیده بودیم و بنا بود تا قبل از ساعت چهار برگردیم تا به مناظره برسیم، مطمئناً فرصت نمیکردم همهشون رو ببینم، به خصوص اینکه دوستانم همراهیم میکردن و تنها نبودم و باید سرعتم رو بیشتر میکردم.

بعد از اینکه حواسِ پرت شدهام به گلهای رز خیلی خوشگل تو محوطه و کنار حصارها رو جمع کردم، اولین سالنی که به سمتش رفتیم، سالن کودک و نوجوان بود! سالنی با تهویۀ بسیار نامناسب که به محض ورود بهش احساس میکردی وارد ورودی جهنم شدی!! به قدری بد بود که تعجب میکردم اینجا واقعاً سالنیه که برای کودک و نوجوان در نظر گرفتن؟! فکر کنم میخواستن جوجه بزنن ناهار...!
حالا ما اونجا چی کار میکردیم؟ نه کودک یا نوجوانی همراهمون بود، نه بچهای داشتیم که برای اون کتاب بخوایم. هدف هدف اصلی ما، بازدید از غرفۀ نشر پیدایش بود. پیدایش، ناشر کتاب خطای ستارگان بخت ما که ترجمهای از دوستان و همراهان خوبم، میلاد بابانژاد و الهه مرادی هستش. وقتی به سمت کتابشون رفتم، در نگاه اول ناراحت شدم! چون جلد زیبای کتاب که پیشنهاد خود مترجمها بود و نزدیک به طرح جلد کتاب اصلی و مناسب حال و هوای کتاب، تغییر کرده بود و از نظر من رنگ مناسبی نبود. این رنگی! ولی بلافاصله خوشحال شدم چون دیدم کتاب به چاپ ششم رسیده و حس غرور قشنگی بهم دست داد! حس افتخار از اینکه دوستای صمیمیم، اینطور موفق عمل کردن.

یادم مونده بود که خواهرم بهم سفارش کتاب داده! مجموعۀ مشاهیر مُرده، که دو جلدش رو داشت و بقیه رو میخواست. سراغش رو گرفتم و متوجه شدم اسمش تغییر پیدا کرده به مشاهیر خفن. بعدش یه پک خیلی خوب و جالب نظرم رو جلب کرد. ادبیات ایران، از دیروز تا امروز! چشمام برق زد از ذوق دیدنش، و راستش نمیدونم برای دل خودم خریدمش یا برای خواهرم!! یکی از نکات مثبت غرفۀ نشر پیدایش، کیسههای خوب و مناسبی بود که برای رفاه حال ما در نظر گرفته بودن. کیسههایی با دستۀ بلند که خیلی خوب روی شونه قرار میگرفت و سنگینی کتاب رو کمتر میکرد و میتونستی با آزادی عمل بیشتری بگردی. البته بماند که دوستان کلی در حمل این بار سنگین کمکم کردن و مطمئناً اگر تنها بودم نمیتونستم این همه خرید کنم. البته نمایشگاه کتاب یه بخش امانات داره که وسایلمون رو بهشون بسپاریم و در آخر تحویل بگیریم. ولی اگر این کار رو هم میکردم، در آخر مجبور به گرفتن دربست یا اسنپ و تپسی برای برگشت بودم. خلاصه که فرشتههای نجات همراهم بودن که لذت گشتزنی با اونا هم بیشتر شد.
بعد از خریدها از نشر پیدایش، تصمیم گرفتیم سالن ناشران عمومی و ملل رو تو برنامه قرار بدیم. یه کم ترتیب راهروها گیجکننده بود و قطعاً میشد نظم خیلی بهتری داشته باشه، اما خُب. تونستم با اپلیکیشن نمایشگاه کتاب که دانلود کرده بودم، یه کم راحتتر بفهمم چی به چیه. اما اون هم خالی از اشتباه و اشکال نبود و یکی دوتا آدرس اشتباهی ازش گرفتیم و چندتایی هم کلاً اطلاعاتی نداشتن. با گوگل کردن و رد ناشرهارو از شبکههای اجتماعی زدن، راحتتر کارمون راه افتاد!
رفتیم به سمت نشر نون و دوستم یه کتاب خرید و این بار افتخار دیدار با آقای بنیفاطمه نصیبم شد. ایشون برای کتاب مردی به نام اُوه، که کتاب منتخب ماه گروه با هم خوانی بود، لطف کرده بودن و بیست تا کتاب با تخفیف بیست درصد در اختیار اعضای گروه ما قرار داده بودن. بعد از کمی همصحبتی با ایشون، یه کتاب خوب ازشون هدیه گرفتم. روزی که رهایم کردی از النا فرانته. دربارۀ النا فرانته اطلاعات جالبی در اختیارمون قرار دادن. النا فرانته نویسندهای ایتالیایی که به صورت ناشناس و با نام مستعار به شهرتی رسید که حتی در رستورانهای ایتالیا، تو منوها پیتزا فرانته برای سفارش دادن موجوده! بعد از شنیدن این اطلاعات جالب، یه عکس یادگاری گرفتیم و رفتیم به سمت بقیۀ جاهایی که باید!
بعد از کمی گشتزنی، رفتیم به سمت نشر فرهنگ معاصر تا بعد از سالها، کتاب کلیدر محمود خان دولتآبادی رو بخرم! تو این سالها به دلیل مشغلههایی که داشتم، هیچوقت جرأت خریدن و شروع به خوندنش رو نداشتم، چون دوست نداشتم نیمۀ راه رهاش کنم. خریدمش تا طبق برنامهام، به امید خدا این تابستون، شاهکار ادبیاتمون رو بخونم.
بعد از اون یاد لیست کتابهای مورد علاقه که با بچههای با هم خوانی، برای سال نود و شش درست کرده بودیم افتادم و با چک کردنش، یادم اومد که کتاب یک روز قشنگ بارانی هم مدتها بود که میخواستم بخونمش، و همینطور نمایشنامۀ نوای اسرارآمیز. هر دو هم از اریک امانوئل دوستداشتنی. پس رفتیم به سمت نشر قطره. واقعاً کیف کردم از غرفۀ منظم قطره. جلوی هر کتاب، فیشهای کوچیکی حاوی مشخصات کتاب در نظر گرفته شده بود تا با گرفتن اون فیشها و تحویلش به صندوق و پرداخت بهای کتاب، کتابهای موردنظرمون رو از بخش تحویل کتاب، بگیریم. این کار خیلی خوب و منظم پیش رفت و خیلی سریع تونستم کتابهارو بخرم.

نمیشد این همه راه بیایم و نریم نشر چشمه! از اوجب واجبات بود، اما خورد تو ذوقم. البته شلوغی غرفۀ خیلی بزرگ نشر چشمه، شاید دست خودشون نبود! شاید هم میتونستن مدیریت بهتری داشته باشن. نمیدونم چه راهی برای بهتر شدنش بود، ولی قطعاً چشمه میتونست بهتر از اینها باشه. به هیچعنوان امکان دیدن کتابهارو نداشتم چون جلوی کتابها پر بود! از یک ردیف آدم :دی وقتی هم پشت اونها میرفتیم، بلافاصله پشت سرمون خیل عظیمی، ناخواسته باهات برخورد میکردن، منتها انقدر ناخواسته که تبدیل به برخوردی ممتد میشد!! به هیچ عنوان انتظار چنین چیزی رو نداشتم، فکر میکردم این مسائل دیگه نباشه ولی خُب ظاهراً همیشه هست. شاید هم چنین اتفاقاتی باعث شد کلاً نتونم از حضورم در غرفۀ نشر خوب چشمه، استفادۀ کافی کنم. به طوری که از خرید رمانهای خارجی که میخواستم پشیمون شدم و سریع رفتم سمت بخش کتابهای نویسندههای ایرانی، تا روزگار سپریشدۀ مردم سالخورده، میم و آن دیگران، قطرۀ محالاندیش و آخرین اثر تازه از تنور دراومده آقای دولتآبادی، گزیده مصاحبههاشون رو به نام این گفت و سخنها...رو بخرم. خیلی سعی کردم سریع عمل کنم تا زودتر از غرفه برم بیرون!!! بماند که بعد دیجیکالا باعث شد افسوس بخورم که چرا اینترنتی و از دیجیکالا نخریدمشون! چون برای مثال، تخفیف دیجیکالا برای روزگار سپریشدۀ مردم سالخورده، سی درصدی بود و تخفیف خود نشر چشمه فکر میکنم حدود بیست درصد بود.
هنوز کلی انتشاراتی مونده بود که ندیده بودم، ولی زمانمون رو به اتمام بود. رفتیم به سمت نشر افق و از اونجا هم تمام چیزهایی که جایشان خالی است از نویسندۀ خیلی خوب، پیتر اشتام، و همینطور کتاب هرگز ترکم مکن از کازئو ایشی گورو خریدم. فیلم این کتاب رو سالها پیش دیدم و عجیب دوستش داشتم. بعد از پایان فیلم بود که تصمیم گرفتم در اولین فرصت کتابش رو بخونم. فرصتی که هنوز که هنوزه فراهم نشده!! بذارمش تو کتابخونه، بلکه زودتر بخونمش.
دیگه بیشتر از این جون و رمقی برامون باقی نمونده بود و تصمیم گرفتیم یه کم سوخت به بدنمون برسونیم! رفتیم به سمت کاله در سالن ملل و ناهار خوردیم. بعد از اون، دیگه به اون صورت زمانی برامون باقی نمونده بود و باید برمیگشتیم که به مناظره (بخوانید مبارزه) برسیم...ناراحت بودم که یک عالمه نشر ندیده مونده بود! مثل نشر خوب هنوز. ولی خُب، واقعاً هم خسته شده بودم و اگر زمانی هم بود، شاید واقعاً نمیتونستم ادامه بدم. تا سوار ماشین شدیم، بارون شروع شد. اما ما نمیدونستیم که ما در راه برگشت از نمایشگاه کتاب نیستیم...جایی که داشتیم ترکش میکردیم، در کمتر از چند ساعت تبدیل به نمایشگاه آب میشد و ما خبر نداشتیم!

دوست داشتم تو ستاد آقای روحانی و در کنار دوستان به تماشای مناظره بنشینم، اما انقدر خسته بودم که ترجیح دادم به خونه برگردم. کمدی روز جمعه، این بود که جناب شهردار در حال تعریف از خدمات و مدیریت فوقالعادۀ خودشون بودن و غرفهها و چادرها و ماشینها، داشتن تو نمایشگاه کتاب، ببخشید، نمایشگاه آب، غرق میشدن! شهرداری که نتونه از پس یه بارون بهاری ساده بربیاد و همه جا آب جمع بشه، چطور میتونه ادعای ریاستجمهوریِ نود و شش درصدی داشته باشه؟!
خوبه که شعار ندیم. به قول رئیسجمهور عزیز، کشور با شعر و شعار اداره نمیشه.
بیاین:
وعدههای متوهمانه ندیم.
کپی نکنیم.
دروغ نگیم.
لازمه بگم که یه بزرگی بود که میگفت: امید، بذر هویت ماست. پس به امید کتابخون و کتابدوست شدن همۀ ما، تا شاید، شاید، شاید، این خوانشها تأثیرات مثبت و شگرفی روی ما بذاره و بتونیم سرنوشت بهتری برای خودمون رقم بزنیم...
خیلی طولانی شد! با این جملۀ دلچسب، نوشتهام رو تموم میکنم:
زنی که حالش با یک کتاب، یک شعر، یک ترانه یا فنجانی قهوه بهتر میشود را هیچکس نمیتواند شکست دهد.
- جبران خلیل جبران
پ. ن. احتمالاً این اولین و تنها گزارش من از سیامین نمایشگاه کتاب باشه، ولی دوباره که هیچ، شاید سهباره هم رفتم!