نخستین نشست‌ گلستان‌خوانی، پنجشنبه ۲اردیبهشت۱۳۹۵

متن‌خوانی 


توصیه‌شده‌ترین راه برای نویسنده‌شدن، خواندن است؛ اما نه خواندن هر متنی!
باید متن‌هایی خواند که محکم و سالم‌اند.


تصمیم گرفته‌ایم از بین متن‌های کهن و معاصر، کتاب‌هایی برگزینیم و در نشست‌های حضوری، بدون مزاحمت رهزنان زمان (!)، از آن‌ها بربخوانیم و انبان ذهن را از لقمه‌های پرمغز پر کنیم. 
در دومین دور از خوانش متن‌های فارسی، گلستان سعدی را بازمی‌خوانیم و به‌اجمال، تفسیر و نکته‌گشایی می‌کنیم.

با حضور نسرین تهرانی
شاعر و کارشناس‌ارشد ادبیات فارسی

زمان:

پنجشنبه، ۲اردیبهشت۱۳۹۵، ساعت ۱۷تا۱۹

مکان:
دفتر ویراستاران، میدان انقلاب، خ کارگر جنوبی، خ لبافی‌نژاد، پ۳۲۲، ط۳، واحد ۶. نشانی دقیق روی نقشه

حضور همه آزاد است و رایگان.
نام‌نویسی لازم نیست. فقط زنگ یا پیامک بزنید و بفرمایید که می‌آیید.

02166919962
09198247407

 

منبع: ویراستاران

اولین شعر باهار ۹۵

من باهارم تو زمين
من زمينم تو درخت
من درختم تو باهار
ناز انگشتاى بارون تو باغم مى‌كنه
ميون جنگلا تاقم می‌كنه.

تو بزرگي مث ِ شب.
اگه مهتاب باشه يا نه
تو بزرگی مث ِ شب.
خود ِ مهتابی تو اصلاً، خود ِ مهتابی تو.
تازه ، وقتی بره مهتاب و هنوز
شب ِ تنها
بايد
راه ِ  دوری رو بره تا دم  ِ دروازه روز
مث ِ شب گود و بزرگی
مث ِ شب.

تازه ، روزم كه بياد تو تميزی مث ِ شبنم
مث ِ صبح.
تو مث ِ مخمل ِ ابری
مث ِ بوی علفی
مث ِ اون ململ ِ مه نازكی:
اون ململ ِ مه
كه رو عطر ِ علفا ، مثل ِ بلاتكليفی
هاج و واج مونده مردد
ميون موندن و رفتن
ميون ِ مرگ و حيات.
مث ِ برفايى تو.
تازه آبم كه بشن برفا و عريون بشه كوه
مث ِ اون قله  مغرور و بلندى
كه به ابراى ِ سياهى و به باداى ِ بدى مى‌خندی...

من باهارم تو زمين
من زمينم تو درخت
من درختم تو باهار
ناز انگشتای بارون تو باغم می‌كنه
ميون جنگلا تاقم می‌كنه. 

— احمد شاملو

مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست

که به پیمانه کشی شهره شدم روز الست

من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق

چارتکبیر زدم یک سره بر هر چه که هست

می بده تا دهمت آگهی از سر قضا

که به روی که شدم عاشق و از بوی که مست

کمر کوه کم است از کمر مور این جا

ناامید از در رحمت مشو ای باده پرست

به جز آن نرگس مستانه که چشمش مرساد

زیر این طارم فیروزه کسی خوش ننشست

جان فدای دهنش باد که در باغ نظر

چمن آرای جهان خوشتر از این غنچه نبست

حافظ از دولت عشق تو سلیمانی شد

یعنی از وصل تواش نیست به جز باد به دست

فال حافظ

١:٢٢

 

 

 

مجال من همین باشد که پنهان عشق او ورزم
کنار و بوس و آغوشش چه گویم چون نخواهد شد

شراب لعل و جای امن و یار مهربان ساقی
دلا کی به شود کارت اگر اکنون نخواهد شد

غزليات حافظ

از تو با مصلحت خویش نمی‌پردازم
همچو پروانه که می‌سوزم و در پروازم

گر توانی که بجویی دلم امروز بجوی
ور نه بسیار بجویی و نیابی بازم

نه چنان معتقدم کم نظری سیر کند
یا چنان تشنه که جیحون بنشاند آزم

همچو چنگم سر تسلیم و ارادت در پیش
تو به هر ضرب که خواهی بزن و بنوازم

گر به آتش بریم صد ره و بیرون آری
زر نابم که همان باشم اگر بگدازم

گر تو آن جور پسندی که به سنگم بزنی
از من این جرم نیاید که خلاف آغازم

خدمتی لایقم از دست نیاید چه کنم
سر نه چیزیست که در پای عزیزان بازم

من خراباتیم و عاشق و دیوانه و مست
بیشتر زین چه حکایت بکند غمازم

ماجرای دل دیوانه بگفتم به طبیب
که همه شب در چشمست به فکرت بازم

گفت از این نوع شکایت که تو داری سعدی
درد عشقست ندانم که چه درمان سازم

غزليات سعدى

من دوست مى‌دارم جفا کز دست جانان می‌برم

طاقت نمی‌دارم ولی افتان و خیزان می‌برم

 

از دست او جان می‌برم تا افکنم در پای او

تا تو نپنداری که من از دست او جان می‌برم

 

تا سر برآورد از گریبان آن نگار سنگ دل

هر لحظه از بیداد او سر در گریبان می‌برم

 

خواهی به لطفم گو بخوان خواهی به قهرم گو بران

طوعا و کرها بنده‌ام ناچار فرمان می‌برم

 

درمان درد عاشقان صبرست و من دیوانه‌ام

نه درد ساکن می‌شود نه ره به درمان می‌برم

 

ای ساربان آهسته رو با ناتوانان صبر کن

تو بار جانان می‌بری من بار هجران می‌برم

 

من خود ندانم وصف او گفتن سزای قدر او

گل آورند از بوستان من گل به بستان می‌برم

 

غزليات سعدى

سخن عشق تو بى آن که برآيد به زبانم
رنگ رخساره خبر مى‌دهد از حال نهانم
 
گاه گويم که بنالم ز پريشانی حالم
بازگويم که عيان‌ست چه حاجت به بيانم
 
هيچم از دنيی و عقبی نبرد گوشه خاطر
که به ديدار تو شغل‌ست و فراغ از دو جهانم
 
من در انديشه آنم که روان بر تو فشانم
نه در انديشه که خود را ز کمندت برهانم
 
نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت
دل نهادم به صبوری که جز اين چاره ندانم
 
من همان روز بگفتم که طريق تو گرفتم
که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم
 
سخن از نيمه بريدم که نگه کردم و ديدم
که به پايان رسدم عمر و به پايان نرسانم
 
غزلیات سعدی

یکی از بهترین شعرهایی که خوندم، سرآغازِ دفتر دوم مثنوی مولانا هست.
یه بخشی از شعر رو اینجا می‌نویسم شما هم لذت ببرید.

 

خوب خوبي را کند جذب اين بدان
طيبات و طيبين بر وي بخوان

در جهان هر چيز چيزي جذب کرد
گرم گرمي را کشيد و سرد سرد
 
قسم باطل باطلان را مي کشند
باقيان از باقيان هم سرخوشند
 
ناريان مر ناريان را جاذب اند
نوريان مر نوريان را طالب اند
 
چشم چون بستي ترا جان کند نيست
چشم را از نور روزن صبر نيست
 
چشم چون بستي ترا تاسه گرفت
نور چشم از نور روزن کي شکفت
 
تاسه تو جذب نور چشم بود
تا بپيوندد به نور روز زود
 
چشم باز ار تاسه گيرد مر ترا
دانک چشم دل ببستي بر گشا
 
آن تقاضاي دو چشم دل شناس
کو همي جويد ضياي بي قياس
 
چون فراق آن دو نور بي ثبات
تاسه آوردت گشادي چشمهات
 
پس فراق آن دو نور پايدار
تا سه مي آرد مر آن را پاس دار
 
او چو مي خواند مرا من بنگرم
لايق جذبم و يا بد پيکرم
 
گر لطيفي زشت را در پي کند
تسخري باشد که او بر وي کند

نه طریق دوستانست و نه شرط مهربانی
که به دوستان یک دل سر دست برفشانی 
 
دلم از تو چون برنجد که به وهم درنگنجد
که جواب تلخ گویی تو بدین شکردهانى 
 
نفسی بیا و بنشین سخنی بگو و بشنو
كه به تشنگی بمردم بر آب زندگانی 
 
غم دل به کس نگویم که بگفت رنگ رویم
تو به صورتم نگه کن که سرایرم بدانی 
 
عجبت نیاید از من سخنان سوزناکم
عجب است اگر بسوزم چو بر آتشم نشانی؟ 
 
نه عجب کمال حسنت که به صد زبان بگویم
که هنوز پیش ذکرت خجلم ز بی زبانی 
 
مده ای رفیق پندم که نظر بر او فکندم
تو میان ما ندانی که چه می‌رود نهانی 
 
دل دردمند سعدی ز محبت تو خون شد
نه به وصل می‌رسانی نه به قتل می‌رهانی

راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست
آنجا جز آن که جان بسپارند چاره نیست

هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

ما را ز منع عقل مترسان و می بیار
کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست

از چشم خود بپرس که ما را که می‌کشد
جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست

او را به چشم پاک توان دید چون هلال
هر دیده جای جلوه آن ماه پاره نیست

فرصت شمر طریقه رندی که این نشان
چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست

نگرفت در تو گریه حافظ به هیچ رو
حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست

حافظ

هوا دلگير، درها بسته، سرها در گريبان، دستها پنهان...

سلامت را نمي‌خواهند پاسخ گفت،
                              سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد، پاسخ گفتن و ديدار ياران را

نگه جز پيش پا را ديد، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است.

وگر دست محبت سوي كس يازي،
به اكراه آورد دست از بغل بيرون ـ 
كه سرما سخت سوزان است.

نفس كز گرمگاه سينه مي‌آيد برون، ابري شود تاريك؛
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت!
نفس كاين است، پس ديگر چه داري چشم 
ز چشم دوستان دور يا نزديك؟

ـ« مسيحاي جوانمرد من!
                         اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي ...؟
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوي، در بگشاي!
منم، من، سنگ تيپا خورده رنجور
منم، دشنام پست آفرينش، نغمه ناجور.
نه از رومم، نه از زنگم، همان بي‌رنگ بي‌رنگم
بيا، بگشاي در، بگشاي! دلتنگم
حريفا، ميزبانا، ميهمان سال و ماهت، پشت در
                                  چون موج مي‌لرزد
تگرگي نيست، مرگي نيست 
صدايي گر شنيدي صحبت سرما و دندان است.

من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم.

چه مي‌گويي كه بيگه شد، سحرشد، بامداد آمد!
فريبت مي‌دهد،
              بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست 
حريفا! گوش سرما برده است،
              اين يادگار سيلي سرد زمستان است.
و قنديل سپهر تنگ ميدان، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه‌توي مرگ‌اندود پنهان است!
حريفا! رو چراغ باده را بفروز،
              شب با روز يكسان است

سلامت را نمي‌خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير، درها بسته، سرها در گريبان، دستها پنهان.
نفس‌ها ابر، دلها خسته و غمگين،
درختان اسكلت‌هاي بلور آجين،
زمين دلمرده، سقف آسمان كوتاه 
غبار آلوده مهر و ماه،
زمستان است .....

مهدى اخوان ثالث

 

Take bread away from me, if you wish,
take air away, but
do not take from me your laughter.

Do not take away the rose,
the lance flower that you pluck,
the water that suddenly
bursts forth in joy,
the sudden wave
of silver born in you.

My struggle is harsh and I come back
with eyes tired
at times from having seen
the unchanging earth,
but when your laughter enters
it rises to the sky seeking me
and it opens for me all
the doors of life.

My love, in the darkest
hour your laughter
opens, and if suddenly
you see my blood staining
the stones of the street,
laugh, because your laughter
will be for my hands
like a fresh sword.

Next to the sea in the autumn,
your laughter must raise
its foamy cascade,
and in the spring, love,
I want your laughter like
the flower I was waiting for,
the blue flower, the rose
of my echoing country.

Laugh at the night,
at the day, at the moon,
laugh at the twisted
streets of the island,
laugh at this clumsy
boy who loves you,
but when I open
my eyes and close them,
when my steps go,
when my steps return,
deny me bread, air,
light, spring,
but never your laughter
for I would die.
 
Pablo Neruda

كاش می‌ديدم چيست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است
بیش از اين سوی نگاهت نتوانم نگريست
اهتزاز ابديت را يارای تماشايم نيست
كاش می‌گفتی چيست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است ...

 

فریدون مشیری

مرا فریاد کن...

آنکه می‌گوید دوستت دارم

خنیاگر غمگینی است که

آوازش را از دست داده است

ای کاش عشق را زبان سخن بود

هزار کاکلی شاد در چشمان توست

هزار قناری خاموش در گلوی من

عشق را ای کاش زبان سخن بود

آنکه می‌گوید دوستت دارم

دل اندوهگین شبی است که مهتابش را میجوید

هزار آفتاب خندان در توست

هزار ستاره گریان در تمنای من

عشق را ای کاش زبان سخن بود

- احمد شاملو

 

یادمه (جالبه نصف پست‌هام رو اینطوری شروع می‌کنم!! "یادم می‌آد"، "یادمه"، ...) در یک برحه‌ی زمانی، بین دوران راهنمایی و دبیرستان، بخش عظیمی از تایم‌های بیکاریم با شعر خوندن می‌گذشت. بیشتر از همه سهراب سپهری و فروغ فرخزاد! با وجود تفاوت‌هایی که در شعرهاشون وجود داشت، برام جذاب بودن هر دو. یه جورایی، مثل یین و یانگ!!

بعد از شعرها شروع کردم به بیشتر خوندن! مثلاً کتاب "اولین تپش‌های عاشقانه‌ی قلبم" که نامه‌های فروغ بود به همسرش پرویز شاپور...حس‌های عجیبی رو پیدا کرده بودم با خوندن همه‌ی این‌ها...مثلاً یکیش اینکه یه زن، یه فروغ، چقدر عاشقانه احساساتش رو ابراز می‌کرد و اون حسی که باید رو در جواب نمی‌دید...

به جز سهراب و فروغ، مهدی اخوان ثالث، فریدون مشیری، هوشنگ ابتهاج، و خیلی‌های دیگه رو هم می‌خوندم اما کمتر و پراکنده و غیرمتمرکز. دیگه اون‌قدرها هم وقت آزاد نداشتم که کل لحظاتم با شعر و مطالعه بگذره و نصف روز هم که مدرسه بودم و نمی‌شد بیشتر از این بازیگوشی کنم!

 

مرا تو

بی سببی

نیستی.

به راستی

صلت ِ کدام قصیده‌ای

ای غزل ؟

ستاره باران ِ جواب ِ کدام سلامی به آفتاب

از دریچه تاریک ؟

کلام از نگاه ِ تو شکل می‌بندد.

خوشا نظر بازیا که تو آغاز می‌کنی!

 

پس پشت مردمکان‌ات

فریاد کدام زندانی‌ست

که آزادی را

به لبان ِ بر آماسیده

گل سرخی پرتاب می‌کند؟ ــ

ورنه

این ستاره بازی

حاشا

چیزی بدهکار ِ آفتاب نیست.

 

نگاه از صدای تو ایمن می‌شود.

چه مؤمنانه نام مرا آواز می‌کنی!

 

و دلت

کبوتر آشتی ست،

در خون تپیده

به بام تلخ.

 

با این همه

چه بالا

چه بلند

پرواز می‌کنی!

 

یادمه که شعرهای احمد شاملو رو دوست داشتم. حس‌های نابش. شاید حس خوشایندی بود، که احساسات یه مرد انقدر می‌تونه دلچسب و شیرین باشه.

در کل معتقدم نوشته‌ی هر شخصی خیلی رازها رو می‌تونه برملا کنه...هر نوشته، کلی حرف داره برای زدن! خیلی خیلی بیشتر از حروفی که ثبت شده...مخصوصاً نوشته‌های "دلی"...که شعر هم همینطوره...که همراه با احساسه...دل‌نوشته، یعنی یه دنیای موازی با این دنیا...
شاید برای همین، بعد از خوندن شعرهای احمد شاملو، تونستم باهاش ارتباط برقرار کنم و  و بعد از اینکه متوجه شدم بیشتر احساساتش رو مدیون حسی بود که به "آیدا" داشت، بیشتر خوندمش...
جدا از اینکه از لابه‌لای شعر می‌شه به اعماق وجود کسی رسید، خصوصیاتش(که بیشتر از زبان آیدا مطرح شده) برام جالب بود و جذاب. کسی که به جز شعر، در زمینه‌های مطبوعاتی، پژوهشی و ترجمه هم فعالیت داشته. شاعر شعری که هر مصرعش 5 هجا داشت...(یه شب مهتاب/ماه می‌آد تو خواب/منو می‌بره/....) مهم‌تر از همه، کسی که می‌شه گفت زندگیش به دو دوره قابل تقسیمه؛ به خصوص در زمینه‌ی زندگی شخصی و شعر! دوره‌ی قبل از آشنایی با آیدا و بعد از آشنایی با آیدا! احمد شاملو و ریتا (آیدا) سرکیسیان، یه زوج پاییزی، متولد 21آذر و 23آبان، دو روز و دو ماه خیلی نزدیک، و در عین حال با بیش از 100هزار ساعت فاصله‌ی خیلی دور...

 

نزدیک بودن به زادروز این مرد، بهانه‌ای شد برای این پست. که البته جز احساس هم، _ احساسی که شاملو به بهترین شکل ممکن فاش کرد _ دیگه حرفی نیست برای نوشتن! 

احمد شاملو می‌گفت "هر چه می‌نویسم به خاطر اوست و به خاطر او ... من با آیدا آن انسانی را که هرگز در زندگی خود پیدا نکرده‌ بودم پیدا کردم"
تا حالا چنین حس منحصربه‌فردی داشتین؟ تصورش هم خیلی جالبه‌ها! اینکه خود گمشده‌ات رو پیدا کنی... حسش قشنگه!
و به همون قشنگی، حس آیداست...بعد از این همه سال!(نقل قولی که می‌بینید برای 7سال پیشه البته) 
شاملو را چگونه دوست داشتید؟ (می‌خندد) او اصلاً به آدم فرصت نمی‌داد. فرصت نفس کشیدن... 40 سال زندگی در فضایی معلق. پاهایم در تمام مدت زندگی با او روی زمین نبود. مدام در میدان مغناطیسی جاذبه او به این سو و آن سو کشیده می‌شدم. پس از رفتنش یکهو خودم را روی زمین یافتم، رهاشده؛ تجربه یی نو، زندگی جدید و سخت بدون شاملو.
تعبیر جالبیه از یه حس! "فرصتی برای نفس کشیدن" نباشه و در عین حال "معلق" باشی. پاهات رو زمین نباشه...

 

میانِ آفتاب‌های همیشه
زیباییِ تو
           لنگری‌ست ــ
نگاهت
       شکستِ ستم‌گری‌ست ــ
و چشمانت با من گفتند
که فردا
روزِ دیگری‌ست.

...

 

ای که مأیوس از همه سویی، به سوی عشق رو کن

قبله دل‌هاست اینجا، هرچه خواهی آرزو کن

 

تا دلی آتش نگیرد، حرف جانسوزی نگوید

حال ما خواهی اگر، ازگفته‌ی ما جستجو کن

 

زردرویی درمیان گل‌رخان عیب است بر من

روی زردم رابه خون ای دیده گاهی شستشو کن

 

چرخ کجرو نیست، تو کج بینی ای دور از حقیقت

گر همه کس را نکو خواهی، برو خود را نکو کن

 

کشت تنهایی مرا ای دوست برمن رحمت آور

مردم ازخاموشی ای دل با من آخر گفتگو کن

 

 چون خیال دوست،من چیزی نشاط آور ندیدم

هرزمان فرسوده دل گشتی « نظاما» یاد اوکن

 

نظام وفا

 

حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی

نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی
گذر به کوی فلان کن در آن زمان که تو دانی

تو پیک خلوت رازی و دیده بر سر راهت
به مردمی نه به فرمان چنان بران که تو دانی

بگو که جان عزیزم ز دست رفت خدا را
ز لعل روح فزایش ببخش آن که تو دانی

من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست
تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

خیال تیغ تو با ما حدیث تشنه و آب است
اسیر خویش گرفتی بکش چنان که تو دانی

امید در کمر زرکشت چگونه ببندم
دقیقه‌ایست نگارا در آن میان که تو دانی

یکیست ترکی و تازی در این معامله حافظ
حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی

 

حافظ - غزلیات

رحیم معینی کرمانشاهی درگذشت

به گزارش ایسنا، این شاعر و ترانه سرای پیشکسوت امروز (سه شنبه 26 آبان ماه) در بیمارستان جم از دنیا رفت. معینی کرمانشاهی از سال 87 به دلیل کهولت سن،‌ با بیماری نفس‌تنگی و ناراحتی سینه دست و پنجه نرم می‌کرد.

رحیم معینی کرمانشاهی سال ۱۳۰۱ خورشیدی در کرمانشاه دیده به جهان گشود. از سال ۱۳۴۱به کار نقاشی پرداخت و در این راه پیشرفت کرد و تابلوهایی نیز به یادگار گذاشت که از جمله تابلوی حضرت مسیح (ع) با کار سیاه‌قلم است. او در ضمن کارهای نقاشی، به نظم شعر می‌پردازد و داستان اختر و منوچهر را در چهار تابلو به رشته نظم کشیده است.

او ضمن سرودن شعر به تصنیف‌سازی هم پرداخت و تصنیف‌هایش که توسط خوانندگان رادیو خوانده می‌شد از شهرت نیز برخوردار شد. این شاعر و ترانه‌سرا تا کنون کتاب‌هایی را همچون «ای شمع ها بسوزید»، «فطرت»، «خورشید شب»، «حافظ برخیز» و دوره‌ی منظوم تاریخ ایران با عنوان «شاهکار» منتشر کرده است. همچنین همکاری با علی‌ تجویدی، پرویز یاحقی و همایون خرم در تولید آثار موسیقایی از دیگر فعالیت‌های این هنرمند است. 

 

مي‌گريم و مي‌خندم، ديوانه چنين بايد

مي‌سوزم ومي‌سازم، پروانه چنين بايد

مي‌كوبم ومي‌رقصم، مي‌نالم ومي‌خوانم

در بزم جهان شور، مستانه چنين بايد

من اين همه شيدايي، دارم ز لب جامي

در دست تو اي ساقي، پيمانه چنين بايد

خلقم زپي افتادند، تا مست بگيرندم

در صحبت بي عقلان، فرزانه چنين بايد

يكسو بردم عارف، يكسو كشدم عامي

بازيچه ي هر دستي، طفلانه چنين بايد

موي تو و تسبيح شيخم، بدر از ره برد

يا دام چنان بايد، يا دانه چنين بايد

بر تربت من جانا، مستي كن ودست افشان

خنديدن بر دنيا، رندانه چنين باید 

 

Obliviousness

از وقتی یادمه، ادبیات رو دوست داشتم. همیشه تو مدرسه، عاشق زنگ‌های ادبیات بودم. با اینکه همیشه هم معلم‌های ادبیاتم تو دبیرستان و پیش‌دانشگاهی، سخت‌گیرترین‌ها بودن ولی پشت اون همه جدیت، یه روح لطیف و یه قلب مهربون داشتن و بر خلاف چیزی که نشون می‌دادن، احساسی‌ترین بودن...دوستشون داشتم و برعکس بقیه، جذبشون می‌شدم. همین علاقه‌ام ادامه دار شد و بعدها با خوندن شعر، کلی روحیه‌م عوض می‌شد و یه حس خاص و عجیبی بهم دست می‌داد و می‌ده! خوندن شعر، یا شنیدنش، یه قدرت جادویی داره...به نظرم، شعر، متعلق به زمان و مکان نیست...و چیزی که باعث عجیب‌تر بودنشه، اینه که یه غریبه با کلی تفاوت با تو، چطور می‌تونه انقدر عواطفی شبیه با تو داشته باشه و حرف‌هایی بزنه که انگار خودت گفتی...و تو هم بتونی با همون حرف‌های تکراری، حرف بزنی و اون شعر بشه زبان دل تو...
اینجاست که شاعر می‌فرماید: که هر چه از جان برون آید نشیند لاجرم بر دل... .

 

دیشب، به طور اتفاقی، یه شعر از عباس معروفی خوندم و به طرز عجیبی حس و حالش رو گرفتم و یه لحظه به خودم اومدم دیدم دارم به انگلیسی بهش فکر می‌کنم و ترجمه! این شد که سریع، همون لحظه که در حال درس خوندن هم بودم، پشت کتابم شعر رو نوشتم و شروع کردم ترجمه‌ای که به ذهنم رسید رو نوشتم. هر چقدر می‌خونمش بیشتر پی می‌برم چقدر قشنگه...اینجا هم ثبتش می‌کنم.
البته نیازی نیست بگم که ترجمه‌ش حرفه‌ای هم نیست و نمی‌تونه اون زیبایی متن اصلی رو حفظ کنه.

 

چشمان تو
معنای تمام جمله‌های ناتمامی ست
که عاشقان جهان
دستپاچه در لحظه دیدار
فراموشی گرفتند
و از گفتار باز ماندند

 
- عباس معروفی 

 

Your eyes;
are the meaning of all unfinished sentences,
which the world's lovers,
floundered at the moment of meeting,
fell into oblivion,
and became speechless.

 

 - Abbas Maroofi | English Translation by Sanaz Bashiri

 

 

هفته‌ی کتاب و دیدار با اهالی فرهنگ @ نشر چشمه

فروشگاه نشرچشمه‌ی کورش برای رونق بخشیدن به کسب و کار فرهنگی با هدف ارتقای سطح مطالعه در جامعه و نزدیکی مخاطبان با نویسندگان و مترجمان آثار مختلف، در هفته‌ی کتاب دیدار با اهالی فرهنگ را مهیا کرده است. این برنامه هر روز با یک موضوع خاص در حوزه‌‌ی کتاب با حضور نویسندگان و مترجمان با جشن امضای آثارشان برگزار خواهد شد. طبق جدول زیر اهالی فرهنگ از ۲۴ آبان تا ۳۰ آبان از ساعت ۱۷ لغایت ۱۹ در فروشگاه نشرچشمه‌ی کورش حضور پیدا خواهند کرد.

 ما مفتخریم تا آرامش وجودمان را با شما فرهیختگان گرامی در کنار کتاب‌ها تجربه کنیم.

 
کتاب‌فروشی نشرچشمه‌ی کورش:
تهران، بزرگراه ستاری شمال، نبش خیابان پیامبر مرکزی، مجتمع تجاری کورش، طبقه‌ی پنجم، واحد ۴، تلفن ۹۰-۴۴۹۷۱۹۸۸

 منبع: نشر چشمه

 

در نظربازی ما بی‌خبران حیرانند
من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند

 

 غزلیات خواجه حافظ شیرازی