آنکه میگوید دوستت دارمخنیاگر غمگینی است کهآوازش را از دست داده استای کاش عشق را زبان سخن بودهزار کاکلی شاد در چشمان توستهزار قناری خاموش در گلوی منعشق را ای کاش زبان سخن بودآنکه میگوید دوستت دارمدل اندوهگین شبی است که مهتابش را میجویدهزار آفتاب خندان در توستهزار ستاره گریان در تمنای منعشق را ای کاش زبان سخن بود
- احمد شاملو
یادمه (جالبه نصف پستهام رو اینطوری شروع میکنم!! "یادم میآد"، "یادمه"، ...) در یک برحهی زمانی، بین دوران راهنمایی و دبیرستان، بخش عظیمی از تایمهای بیکاریم با شعر خوندن میگذشت. بیشتر از همه سهراب سپهری و فروغ فرخزاد! با وجود تفاوتهایی که در شعرهاشون وجود داشت، برام جذاب بودن هر دو. یه جورایی، مثل یین و یانگ!!
بعد از شعرها شروع کردم به بیشتر خوندن! مثلاً کتاب "اولین تپشهای عاشقانهی قلبم" که نامههای فروغ بود به همسرش پرویز شاپور...حسهای عجیبی رو پیدا کرده بودم با خوندن همهی اینها...مثلاً یکیش اینکه یه زن، یه فروغ، چقدر عاشقانه احساساتش رو ابراز میکرد و اون حسی که باید رو در جواب نمیدید...
به جز سهراب و فروغ، مهدی اخوان ثالث، فریدون مشیری، هوشنگ ابتهاج، و خیلیهای دیگه رو هم میخوندم اما کمتر و پراکنده و غیرمتمرکز. دیگه اونقدرها هم وقت آزاد نداشتم که کل لحظاتم با شعر و مطالعه بگذره و نصف روز هم که مدرسه بودم و نمیشد بیشتر از این بازیگوشی کنم!
مرا تو
بی سببی
نیستی.
به راستی
صلت ِ کدام قصیدهای
ای غزل ؟
ستاره باران ِ جواب ِ کدام سلامی به آفتاب
از دریچه تاریک ؟
کلام از نگاه ِ تو شکل میبندد.
خوشا نظر بازیا که تو آغاز میکنی!
پس پشت مردمکانات
فریاد کدام زندانیست
که آزادی را
به لبان ِ بر آماسیده
گل سرخی پرتاب میکند؟ ــ
ورنه
این ستاره بازی
حاشا
چیزی بدهکار ِ آفتاب نیست.
نگاه از صدای تو ایمن میشود.
چه مؤمنانه نام مرا آواز میکنی!
و دلت
کبوتر آشتی ست،
در خون تپیده
به بام تلخ.
با این همه
چه بالا
چه بلند
پرواز میکنی!
یادمه که شعرهای احمد شاملو رو دوست داشتم. حسهای نابش. شاید حس خوشایندی بود، که احساسات یه مرد انقدر میتونه دلچسب و شیرین باشه.
در کل معتقدم نوشتهی هر شخصی خیلی رازها رو میتونه برملا کنه...هر نوشته، کلی حرف داره برای زدن! خیلی خیلی بیشتر از حروفی که ثبت شده...مخصوصاً نوشتههای "دلی"...که شعر هم همینطوره...که همراه با احساسه...دلنوشته، یعنی یه دنیای موازی با این دنیا...
شاید برای همین، بعد از خوندن شعرهای احمد شاملو، تونستم باهاش ارتباط برقرار کنم و و بعد از اینکه متوجه شدم بیشتر احساساتش رو مدیون حسی بود که به "آیدا" داشت، بیشتر خوندمش...
جدا از اینکه از لابهلای شعر میشه به اعماق وجود کسی رسید، خصوصیاتش(که بیشتر از زبان آیدا مطرح شده) برام جالب بود و جذاب. کسی که به جز شعر، در زمینههای مطبوعاتی، پژوهشی و ترجمه هم فعالیت داشته. شاعر شعری که هر مصرعش 5 هجا داشت...(یه شب مهتاب/ماه میآد تو خواب/منو میبره/....) مهمتر از همه، کسی که میشه گفت زندگیش به دو دوره قابل تقسیمه؛ به خصوص در زمینهی زندگی شخصی و شعر! دورهی قبل از آشنایی با آیدا و بعد از آشنایی با آیدا! احمد شاملو و ریتا (آیدا) سرکیسیان، یه زوج پاییزی، متولد 21آذر و 23آبان، دو روز و دو ماه خیلی نزدیک، و در عین حال با بیش از 100هزار ساعت فاصلهی خیلی دور...

نزدیک بودن به زادروز این مرد، بهانهای شد برای این پست. که البته جز احساس هم، _ احساسی که شاملو به بهترین شکل ممکن فاش کرد _ دیگه حرفی نیست برای نوشتن!
احمد شاملو میگفت "هر چه مینویسم به خاطر اوست و به خاطر او ... من با آیدا آن انسانی را که هرگز در زندگی خود پیدا نکرده بودم پیدا کردم"
تا حالا چنین حس منحصربهفردی داشتین؟ تصورش هم خیلی جالبهها! اینکه خود گمشدهات رو پیدا کنی... حسش قشنگه!
و به همون قشنگی، حس آیداست...بعد از این همه سال!(نقل قولی که میبینید برای 7سال پیشه البته) شاملو را چگونه دوست داشتید؟ (میخندد) او اصلاً به آدم فرصت نمیداد. فرصت نفس کشیدن... 40 سال زندگی در فضایی معلق. پاهایم در تمام مدت زندگی با او روی زمین نبود. مدام در میدان مغناطیسی جاذبه او به این سو و آن سو کشیده میشدم. پس از رفتنش یکهو خودم را روی زمین یافتم، رهاشده؛ تجربه یی نو، زندگی جدید و سخت بدون شاملو.
تعبیر جالبیه از یه حس! "فرصتی برای نفس کشیدن" نباشه و در عین حال "معلق" باشی. پاهات رو زمین نباشه...
میانِ آفتابهای همیشه
زیباییِ تو
لنگریست ــ
نگاهت
شکستِ ستمگریست ــ
و چشمانت با من گفتند
که فردا
روزِ دیگریست.