تو این چند ماه اخیر، اتفاقاتی افتاده که برام عجیب و تأملبرانگیز و در عین حال جالب بوده.
باورم نمیشه که در عرض سه ماه -که متوجه نشدم چطور گذشت- این حجم از تغییرات و اتفاقات ممکنه پیش بیاد. چه در زمینهی تحصیلی و تصمیمات جدیدی که برای ادامهی راهم گرفتم، چه در حیطهی کاری و انتخاب بزرگی که همیشه ازش فرار میکردم، و چه روابط شخصیم و دوستهایی که پیدا کردم، دوستیهایی که از دست دادم و دشمنهایی که روحم از وجودشون بیخبر بود...! و در هر حال خوشحالی من بابت این قضیه. چون هر سه حالت، مثبت محسوب میشه! پیدا کردن کسایی که حرفت رو بفهمن و درکت کنن، قطعاً مثبته و پُر از حال خوب...
از دست دادن دوستیها هم مثبته، چون متوجه ارزش واقعی اون افراد میشی و با شناختی که پیدا کردی، بیش از این وقت و انرژی رو براشون هدر نمیدی...
فهمیدن اینکه یک سری هم به هر دلیلی با من بد شدن و به قولی دشمن، درسته که اولش خیلی ناراحتم کرد و مدام از خودم میپرسیدم چرا؟! اما بعد تونستم خودم رو قانع کنم که جای درستی هستی و کار درستی کردی که این حجم از انرژی منفی و حسادت رو در پی داشته...
تو این مدت، یک سری سؤالهایی ازم میشد و یا پند و اندرزها و حرفهایی هم میشنیدم؛ که خُب خیلیهاشون برام مفید بود و راه رو برام روشنتر کرد و بعضیهاشون هم باعث سردرگمی یا تعجبم میشدن...
یه سؤال که چند بار و توسط چند فرد مختلف ازم پرسیده شد:
"برای ارشد چی میخوای بخونی؟"
جواب من به این سؤال، "زبانشناسی" و ریاکشن جالب و مشابه پرسشگرها که چشمشون هم از تعجب گرد میشد: "چرا؟!!" وقتی اولینبار این ریاکشن رو دیدم، خودم هم به قول معروف هنگ کردم و با تعجب گفتم "خُب چرا نه؟ مگه چیه؟!" ایشون هم که از استادهای دانشگاه بودن و رشتهی خودشون تیچینگ بوده، گفتن "نه خُب جالبه!! علاقه داری؟" من تو دلم: "نه همینطوری برای تلف کردن دو سال از عمرم!!!" و چیزی که به زبون آوردم: "بله!!"
اون روز فکر نمیکردم باز هم چنین چیزی تکرار بشه، اما باز هم تکرار شد:
یه روز دیگه، سر یکی از کلاسها، استاد جدیدی که علاقهمند بودن بیشتر در مورد ما بدونن، ازمون خواستن که خودمون رو معرفی کنیم و بگیم چه رشتهای هستیم و اگر دوست داریم بگیم برای ارشد برنامهای داریم یا نه. وقتی من اشاره به لینگوئیستیک کردم، این بار با تعجب بیشتری مواجه شدم! ایشون هم که تیچینگ خونده بودن، خیلی خیلی متعجبتر از فرد قبل پرسیدن: "?Why" من که دیگه واقعاً برام عجیب بود که چرا باید انقدر براشون عجیب باشه، جواب دادم: "?Why not" و ایشون هم که متوجه تعجب من شدن گفتن لابد به ریاضی علاقه داری! و جواب دادم که رشتهی دبیرستانم بوده و بله همینطوره!! خلاصه همچنان با تعجب لبخند زدن و رد شدن.
مورد بعدی، پیشنهاد یکی از اساتید بود که قبلاً باهاشون کلاس داشتم، و وقتی متوجه شدن ترم آخرم و انتخابم رو شنیدن، ازم خواستن که حتماً چندتا از کلاسهای ارشد زبانشناسی رو مهمان بشم تا ببینم با چی قراره روبهرو بشم. پیشنهاد خیلی خوبی بود، اما خُب این پیشنهاد هم نشان این بود که ایشون فکر کردن شاید من بدون اطلاع و زمینه، دارم انتخاب میکنم...!
اما ذهن من مدام درگیر این موضوع بود که انقدر عجیبه یکی بخواد برای ارشد زبانشناسی بخونه؟ چون قطعاً وقتی یکی قصد ادامهی تحصیل داره، در این مورد سهلانگارانه تصمیم نمیگیره و به علایقش فکر میکنه؛ تصمیمگیری بدون فکر برای چنین انتخابی، مخصوصاً بعد از انتخاب برای کارشناسی که خیلیها رو متوجه قدم درست/غلط ـشون کرده، یه اشتباه بزرگ دیگهس! من با توجه به شناختی که از خودم داشتم و با توجه به مطالبی که خوندم، و همینطور تجربهی این سه سال لیسانس، به این نتیجه رسیدم که درسهای زبانشناسی و مطالعه و پژوهش در این رشته، برام شیرینتر از سایر رشتههای زبان هست.
ریاکشنهای دیگه هم بوده که کامل توضیح نمیدم، اما اشاره میکنم چون در نوع خود جالب بودن. مثل: "زبانشناسی پول توش نیست!"، "وای!!!! زبانشناسی خیلی سختهها!!" و... .
من به خاطر زمانی که تا الآن از دست دادم و هنوز گاهی افسوسش رو میخورم، اولویتم علاقهس و ترجیح میدم فقط به همین فکر کنم. چون وقتی به حوزهای علاقهمند باشم، میتونم تو اون حوزه "خوب" باشم و وقتی خوب باشم، میتونم به چیزهای دیگه هم برسم...
P. S. Life is short, do what makes you happy.