تیک...تاک...

من یه باوری دارم و اون اینه که هر روزی از زندگی ما، هر بیست‌وچهار ساعتی که سپری می‌کنیم، می‌تونه پر از اتفاقات ریز و درشت تکرارنشدنی باشه؛ پر از لحظات نابی که فقط برای همون روز هست و نه روز دیگه. و همین اتفاقات کوچیک، یه روز رو انقدر منحصر به فرد می‌کنه. بیست‌وچهار ساعتی که هرگز تکرار نمی‌شه و هرگز مثل اون رو نخواهی داشت! به واسطه‌ی همین اتفاقات ناب و خاص، هر روز، می‌تونه پر بشه از تجربه‌های جدید! حس‌های جدید...

امروز دو حس جدید رو سر کلاس تجربه کردم. یه حس خوب و یه حس بد...

حس خوب اینکه به عنوان یه معلم، یه حرف بامزه بزنی و شاگردهات بخندن و یه لحظه این حس بهت القا بشه که بامزه‌ترین فرد در کره‌ی خاکی هستی...! اون لحظه بود که چهره‌ی تمام معلم‌هاییم که احساس بامزه بودن بهشون دست می‌داد، از جلوی چشمام گذشت و حق دادم به بندگان خدا!!

حس بد هم این بود که وسط کلاس یکی از بچه‌ها یه مقداری به هم ریخته بود و آخر کلاس اومد و مشکل بزرگش رو باهام درمیون گذاشت و عذرخواهی کرد و رفت...من خشک شده بودم سر جام و نمی‌دونستم چی باید می‌گفتم. در مواقع عادی همیشه در برابر چنین مشکلی، نمی‌دونستم بهترین ری‌اکشن چیه! چه برسه تو چنین شرایطی که برام جدید بود و تازه متوجه شده بودم که بعد از تنها هفت جلسه، تنها بعد از هفت دیدار، بدون اینکه فکرش رو بکنم، بدون اینکه بدونم و بدون اینکه بخوام، بهشون گره خوردم و دردشون، می‌‌تونه آزارم بده.

 

فقط همین لحظه، از ته دل امیدوارم کسی مجبور به تحمل درد زخم‌های عمیق نباشه و اگر هم شد، صبر براش می‌خوام همراه با کلی آرامش و انرژی مثبت...آمین

رحیم معینی کرمانشاهی درگذشت

به گزارش ایسنا، این شاعر و ترانه سرای پیشکسوت امروز (سه شنبه 26 آبان ماه) در بیمارستان جم از دنیا رفت. معینی کرمانشاهی از سال 87 به دلیل کهولت سن،‌ با بیماری نفس‌تنگی و ناراحتی سینه دست و پنجه نرم می‌کرد.

رحیم معینی کرمانشاهی سال ۱۳۰۱ خورشیدی در کرمانشاه دیده به جهان گشود. از سال ۱۳۴۱به کار نقاشی پرداخت و در این راه پیشرفت کرد و تابلوهایی نیز به یادگار گذاشت که از جمله تابلوی حضرت مسیح (ع) با کار سیاه‌قلم است. او در ضمن کارهای نقاشی، به نظم شعر می‌پردازد و داستان اختر و منوچهر را در چهار تابلو به رشته نظم کشیده است.

او ضمن سرودن شعر به تصنیف‌سازی هم پرداخت و تصنیف‌هایش که توسط خوانندگان رادیو خوانده می‌شد از شهرت نیز برخوردار شد. این شاعر و ترانه‌سرا تا کنون کتاب‌هایی را همچون «ای شمع ها بسوزید»، «فطرت»، «خورشید شب»، «حافظ برخیز» و دوره‌ی منظوم تاریخ ایران با عنوان «شاهکار» منتشر کرده است. همچنین همکاری با علی‌ تجویدی، پرویز یاحقی و همایون خرم در تولید آثار موسیقایی از دیگر فعالیت‌های این هنرمند است. 

 

مي‌گريم و مي‌خندم، ديوانه چنين بايد

مي‌سوزم ومي‌سازم، پروانه چنين بايد

مي‌كوبم ومي‌رقصم، مي‌نالم ومي‌خوانم

در بزم جهان شور، مستانه چنين بايد

من اين همه شيدايي، دارم ز لب جامي

در دست تو اي ساقي، پيمانه چنين بايد

خلقم زپي افتادند، تا مست بگيرندم

در صحبت بي عقلان، فرزانه چنين بايد

يكسو بردم عارف، يكسو كشدم عامي

بازيچه ي هر دستي، طفلانه چنين بايد

موي تو و تسبيح شيخم، بدر از ره برد

يا دام چنان بايد، يا دانه چنين بايد

بر تربت من جانا، مستي كن ودست افشان

خنديدن بر دنيا، رندانه چنين باید 

 

Obliviousness

از وقتی یادمه، ادبیات رو دوست داشتم. همیشه تو مدرسه، عاشق زنگ‌های ادبیات بودم. با اینکه همیشه هم معلم‌های ادبیاتم تو دبیرستان و پیش‌دانشگاهی، سخت‌گیرترین‌ها بودن ولی پشت اون همه جدیت، یه روح لطیف و یه قلب مهربون داشتن و بر خلاف چیزی که نشون می‌دادن، احساسی‌ترین بودن...دوستشون داشتم و برعکس بقیه، جذبشون می‌شدم. همین علاقه‌ام ادامه دار شد و بعدها با خوندن شعر، کلی روحیه‌م عوض می‌شد و یه حس خاص و عجیبی بهم دست می‌داد و می‌ده! خوندن شعر، یا شنیدنش، یه قدرت جادویی داره...به نظرم، شعر، متعلق به زمان و مکان نیست...و چیزی که باعث عجیب‌تر بودنشه، اینه که یه غریبه با کلی تفاوت با تو، چطور می‌تونه انقدر عواطفی شبیه با تو داشته باشه و حرف‌هایی بزنه که انگار خودت گفتی...و تو هم بتونی با همون حرف‌های تکراری، حرف بزنی و اون شعر بشه زبان دل تو...
اینجاست که شاعر می‌فرماید: که هر چه از جان برون آید نشیند لاجرم بر دل... .

 

دیشب، به طور اتفاقی، یه شعر از عباس معروفی خوندم و به طرز عجیبی حس و حالش رو گرفتم و یه لحظه به خودم اومدم دیدم دارم به انگلیسی بهش فکر می‌کنم و ترجمه! این شد که سریع، همون لحظه که در حال درس خوندن هم بودم، پشت کتابم شعر رو نوشتم و شروع کردم ترجمه‌ای که به ذهنم رسید رو نوشتم. هر چقدر می‌خونمش بیشتر پی می‌برم چقدر قشنگه...اینجا هم ثبتش می‌کنم.
البته نیازی نیست بگم که ترجمه‌ش حرفه‌ای هم نیست و نمی‌تونه اون زیبایی متن اصلی رو حفظ کنه.

 

چشمان تو
معنای تمام جمله‌های ناتمامی ست
که عاشقان جهان
دستپاچه در لحظه دیدار
فراموشی گرفتند
و از گفتار باز ماندند

 
- عباس معروفی 

 

Your eyes;
are the meaning of all unfinished sentences,
which the world's lovers,
floundered at the moment of meeting,
fell into oblivion,
and became speechless.

 

 - Abbas Maroofi | English Translation by Sanaz Bashiri

 

 

22 آبان، اختتامیه‌ی نمایشگاه مطبوعات

يكى از دوستانم درباره‌ی نمایشگاه مطبوعات ازم سوال کرد، منم دیدم برای اون که تایپ کردم، همین‌جا هم کپی کنم و یه کم بیشتر توضیح بدم:

 

امروز، جمعه ۲۲ آبان، آخرین روز نمایشگاه مطبوعات بود. وقتی از مترو بیرون اومدم، خلوت بودن مصلی باعث شد از تعجب خشکم بزنه.

هیچ‌کس نبود! جمعاً با من، شاید ۱۰ نفر!


خودم رو به سالن رسوندم. باز بهتر بود. شلوغ نبود، اما اونقدرا هم ناامیدکننده نبود.

بی‌هدف پرسه زدم تا به اطلاعات برسم و نقشه رو بگیرم. غرفه‌های موردنظرم رو علامت زدم تا به ترتیب چک کنم، اما باز بیشتر ترجیح دادم بدون نقشه بگردم! غرفه‌ی مجله موفقیت نسبتا شلوغ بود و متوجه شدم دلیلش تست روانشناسیه که رایگان انجام می‌دن و وقتی پرسیدم متوجه شدم تست افسردگیه.

رد شدم و رسیدم به غرفه‌ی راز و دو شماره از مجله‌هاشون رو که مطالب مورد علاقه‌م رو داشت، گرفتم. یه غرفه هم که اسمش یادم رفت، کلی کتاب مختلف در مورد خبرنگاری گذاشته بود و خیلی خوشم اومد از عناوینش. ولی چون نمی‌دونستم نویسنده‌اشون کیه و کلا هیچ شناختی نداشتم.

چند تا غرفه هم که نظرم رو جلب کردن، یا به خاطر خاص بودنشون، یا به خاطر شناخت قبلی خودم... مثل ۵۵آنلاین، ایرنا، iran front page، اتاق خبر، انجمن صنفی خبرنگاران، قانون، محک، پیام ام اس، زندگی ایده‌آل، انرژی مثبت، شادشو، انشاء و نویسندگی، ایسنا، دنیای اقتصاد، فرهنگستان زبان و ادب فارسی و جهاد دانشگاهی.

از جهاد دانشگاهی چندتا بروشور برداشتم که کلاس‌هاشون رو چک کنم.

بعد هم یه وقفه‌ی طولانی در غرفه‌ی پژوهشکده حقوق داشتم تا عناوین کتاب‌هاشون رو که جدا تو چندتا کاغذ پرینت کرده بودن، بررسی کنم و ببینم کتابی که تو ذهنم بود رو دارن یا نه ولی لیستشون راضیم نکرد. ولی یه پک بهم دادن که به نظرم خیلی ایده‌ی خیلی خوبی بود. بروشورها رو در این پک گذاشته بودن، بروشورهای کارگاه‌ها و دوره‌های آموزشی حقوق، باشگاه حقوق و مجله‌های مرتبط.

بعد از اونجا غرفه‌ی دانشگاه آزاد رو دیدم و با دیدن "پاد" که خودم هم نوشته‌ای توش داشتم، حس خوبی بهم دست داد. دوتا بروشور هم نظرم رو جلب کرد. "حفظ و گسترش زبان فارسی" و "درست بنویسیم، درست جمع ببندیم، درست سخن بگوییم از خبرگذاری دانشگاه آزاد اسلامی" که تصمیم دارم در پستی جداگانه در موردش بنویسم.

غرفه‌ی کناری، غرفه‌ی دانشکده خبر بود و به شدت شلوغ! دلیلش هم حضور یکی از گوینده‌ها بود که از هر کی می‌خواست، تست گویندگی می گرفتن و مشاوره می‌دادن در این رابطه. صدای خوب تعدادیشون باعث شد بدون اینکه متوجه شم زمان زیادی رو اونجا بایستم و گوش کنم. شاید اگه صدای خوبی داشتم، خودم هم تست می دادم!

غرفه‌ی دانشگاه علامه طباطبائی به خاطر کتاب‌هاش نظرم رو جلب کرد اما برای موضوع مورد علاقه‌ام چیزی نداشت. اما مسئول خوش‌برخورد غرفه اصرار داشتن که اگر احساس می‌کنم کتابی رو دوست دارم بخونم، بردارم حتماً. من هم علم زبان رو برداشتم که مجموعه‌ای از مقالات یه کم (!) مرتبط با زبان‌شناسی رو داشت. 

بعد از اون آخرین توقفم در غرفه‌ی ایسکا بود که با یه پوستر نظرم رو جلب کرد. از علاقه مندان دعوت کرده بود تا فرم پر کنن. همینطوری فرم پر کردم و تصمیم گرفتم بعد از سه ساعت گشتن و دیدن غرفه های مورد علاقه‌م، برم.

 

در کل، راضی‌ام از زمانی که گذاشتم. با اینکه برای اولین بار بود که تنهایی همچین جایی می‌رفتم و اولش از این بابت خیلی ناراحت بودم و سختم بود که تنها باشم، اما در کل خوبه که به خاطر تنها بودن، قید علاقه‌م رو نزدم. تجربه‌ی جالب، جدید و خوبی بود. 

!an eye for an eye

حواس پنج گانه را فراموش كن...
مثلاً بيا و چشمانت را ببند،
"چشمانت" را باز كن...
 
با چشمانت ببين...
با چشمانت بشنو...
با چشمانت بو كن...
با چشمانت لمس كن...
 
بهتر شد، نه؟! 
 
چشم دل كه داشته باشى، همه چيز رنگ و بوى بهترى مى گيرد...
 
 ساناز
٢٠ آبان ٩٤
AM ٢:٤٥  

دوشنبه‌ها، هر دو هفته یک‌بار، یک فیلم

باز هم یه ایده‌ی ناب دیگه از پژوهش دانشکده.
این اعلان، یکی از سه اعلانی بود که صبح یکشنبه‌ی هفته‌ی پیش، باعث شد حسابی خوشحال بشم. اینکه هنوز کسانی هستن که برای دانشجوها ارزش قائل باشن و از جون و دل مایه بذارن، وجود کسانی مثل دکتر عامری، حسی فراتر از خوشی به همراه داره.  اینکه دانشجوها بتونن تو یه محیط فرهنگی با چنین هدفی کنار هم جمع بشن، و حتی از حضور اساتید بهره ببرن، دست مریزاد داره. امیدوارم هم دانشجوها و هم اساتید، استقبال کنن و بتونیم کنار هم چندتا دوشنبه‌ی خوب داشته باشیم. مانا باشید استاد.

 

 

پ. ن. ١. به جای واژه‌ی اعلان عربی، بهتره از چه واژه‌ای استفاده کرد؟ پوستر که ریشه‌ی لاتین داره و با آگهی هم که تنها معادل فارسی هست، نتونستم برای استفاده در اینجا، باهاش ارتباط برقرار کنم. دیوارکوب چطور؟ باز هم...

پ. ن. ٢. ترم آخری دارن دل کندن رو برام سخت‌تر می‌کنن...

 

هفته‌ی کتاب و دیدار با اهالی فرهنگ @ نشر چشمه

فروشگاه نشرچشمه‌ی کورش برای رونق بخشیدن به کسب و کار فرهنگی با هدف ارتقای سطح مطالعه در جامعه و نزدیکی مخاطبان با نویسندگان و مترجمان آثار مختلف، در هفته‌ی کتاب دیدار با اهالی فرهنگ را مهیا کرده است. این برنامه هر روز با یک موضوع خاص در حوزه‌‌ی کتاب با حضور نویسندگان و مترجمان با جشن امضای آثارشان برگزار خواهد شد. طبق جدول زیر اهالی فرهنگ از ۲۴ آبان تا ۳۰ آبان از ساعت ۱۷ لغایت ۱۹ در فروشگاه نشرچشمه‌ی کورش حضور پیدا خواهند کرد.

 ما مفتخریم تا آرامش وجودمان را با شما فرهیختگان گرامی در کنار کتاب‌ها تجربه کنیم.

 
کتاب‌فروشی نشرچشمه‌ی کورش:
تهران، بزرگراه ستاری شمال، نبش خیابان پیامبر مرکزی، مجتمع تجاری کورش، طبقه‌ی پنجم، واحد ۴، تلفن ۹۰-۴۴۹۷۱۹۸۸

 منبع: نشر چشمه

 

بیست‌ویکمین نمایشگاه مطبوعات - 16 الی 22 آبان 1394

 

 

از زمانی که یادم میاد، تقریباً هر سال نمایشگاه مطبوعات می‌رفتم. اوایل که بچه‌تر بودم، بر اساس سن خودم مجله می‌خوندم...تا جایی که یادمه "بچه‌ها گل‌آقا" و "کیهان بچه‌ها" و ... . بیشتر از همه فکر کنم بچه‌ها گل آقا رو دوست داشتم. یادمه مادرم خیلی مشتاق بود که همیشه بره و من هم باهاش می‌رفتم. بعدها هم خودم به خاطر علاقه همیشه سعی می‌کردم برم. الآن فکر کنم 3سالی هست که نتونستم و هر سال یا کلاس داشتم یا امتحان، و کلاً برنامه‌ام جور نمی‌شد. امسال به هر طریقی که شد، موفق شدم یه تایم خالی برای جمعه که روز آخر نمایشگاه هست پیدا کنم، و امیدوارم برنامه‌ای پیش نیاد تا بعد از مدت‌ها بتونم برم. 

ما آریایی‌های رونالدینیوطور

دقت کردین نود درصد ما ایرانیا بازیکن مورد علاقمون «رونالدینیو» بوده و هست. دلیل داره‌ها. اساساً ما ایرانی‌ها هیچ کاری رو بدون دلیل انجام نمی‌دیم. مهمترین عامل علاقه ما به رونالدینیو اینه که باهاش همزاد‌پنداری می‌کنیم. عین خودمونه. یعنی کلاً ملتی هستیم که به یه ور نگاه می‌کنیم، به یه ور دیگه پاس می‌دیم. مثلا تو خیابون دعوا می‌شه، راننده A میاد راننده B رو بزنه، بعد عابر پیاده C که اومده این دوتارو جدا کنه، پیشونی‌اش با قفل فرمون جر می‌خوره. یا مثلا دختره چند سال با همکلاسی‌اش تو دانشگاه ظاهراً دوست معمولی و صرفاً جاست‌فرند بوده، حالا ریز یه قول ازدواجی هم داده اون وسط، بعد یهو می‌بینی در یک غروب سرد پاییزی با رئیس فلان بانک شعبه خیابان کارگر شمالی عروسی می‌کنه. یعنی عمراً اگه رونالدینیو این طور پاس می‌داد.

اون اوایل این رفتار رونالدینیو طور فقط تو عرصه‌های اجتماعی بروز می‌کرد اما کم‌کم به لطف وجود تاکسی خطی‌ها و تحلیل‌های راننده‌ها، شعور و فهم سیاسیمون رفت بالا و همه‌مون یه جورایی صادق زیباکلام شدیم. خلاصه رونالدینیوی درونمون هم سیاسی شد. مثلا موقع انتخابات که می‌شه، قبلش همه تو کوچه و بازار و خیابون از یه کاندیدا حمایت می‌کنند و نظرسنجی‌ها همه حاکی از اینه که اون کاندیدا رأی می‌آره. اما یهو روز انتخابات که می‌شه می‌ریم به اون یکی کاندیدا رأی می‌دیم. بعد قسمت جالبش اینجاست که در طول هشت سال به همون که خودمون انتخابش کردیم، فحش می‌دیم. گفتم فحش یادم افتاد ما تو فحش دادن‌هامونم همین‌جوریم. یعنی شما تصور کن سعید با نوید دعواش می‌شه، اونوقت عمه‌ مجید فحش می‌خوره.

حالا فقط ما مردم عادی این‌طور نیستیم‌ها. سیاست‌مدارهامونم همین‌جوری‌اند. مثلاً مجلس رو ببینید. الان همه می‌دونند ورزش کشور رو همین‌طور در حالت اتوپایلوت قرار بدیم بهتر نتیجه می‌گیره تا اینکه وزیر داشته باشه. بعد مجلس در حالی که اونور رو نگاه می‌کنه، زارت می‌آد وزیر اقتصاد رو استیضاح می‌کنه. یا مثلاً مردم کمپین نخریدن خودرو صفر تشکیل می‌دن که خودرو ارزون بشه، اون‌وقت دولت می‌آد روغن ارزن و کنجاله یا ملاس نیشکر رو ارزون می‌کنه. خب مگه مردم می‌خوان سوار ملاس نیشکر بشن برن شمال که اون رو ارزون می‌کنید آخه؟

یکی از مهم‌ترین عواملی هم که باعث شده ما شبیه رونالدینیو بشیم همین صدا و سیمای عزیزه. سریال نشون می‌ده که توش تولد زنه‌اس. مرده به زنش می‌گه «عزیزم تولدت مبارک» بعد می‌ره دخترشو ماچ می‌کنه! کلاً همیشه دخترش رو به جای همه ماچ می‌کنه. خب لامصب ما همین سریال‌هارو دیدیم این شکلی شدیم دیگه. /

چیزنا دات آی‌آر chizna.ir
وحید میرزایی

 

در نظربازی ما بی‌خبران حیرانند
من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند

 

 غزلیات خواجه حافظ شیرازی

14 آبان، روز "فرهنگ عمومی"

مردم شناسی خواندم. 

7 سال تمام.
از 18 سالگی تا 25 سالگی.
از روزهای نیمه نادانی تا ایام نیمه پختگی.

هفت سال مردم شناسی خواندم؛
در کنار آدم هایی که ته کلاس به مژه هایشان ریمل می زدند و رشته شان را مسخره می کردند،
و در کنار آدم هایی که فیلم خوب می دیدند و کتاب غیر درسی می خواندند و رشته شان را دوست داشتند.
هفت سال مردم شناسی خواندم و هفت سال از آدم های خارج از دانشگاه شنیدم:
«حالا یعنی مردم رو می شناسی؟»
هفت سال لبخند زدم و هفت سال مودبانه جواب دادم: «اِی...»
و هفت سال جواب شنیدم:
«حالا بگو ببینم، من چه جور آدمیم؟»
هفت سال سکوت کردم.
هفت سال دیگر هم سکوت خواهم کرد.
و حتی هفت سال دیگر.
ما مردم شناسی خواندیم.
از فرهنگ حرف زدیم و از آداب و رسوم این قبیله و آن شهر و این روستا.
از آداب و رسوم بالغ شدن، عاشق شدن، ابراز عشق کردن، هرگز ابراز عشق نکردن، از آداب و رسومِ از بی عشقی پرپر شدن، مردن.
مردن در کنار کسی که دوستش نداری. مردن در کنار همسری که آرزوی مرگش را داری. همانی که به زور به عقدش در آمدی؛ بر اساس رسم قبیله.
به خاطر پایان یافتن جنگ، به خاطر چند کیلو برنج و چند راس اسب، به خاطر این که عقد پسر عمو و دختر عمو را در آسمان ها بسته اند.

مردم شناسی خواندیم؛ صفحه به صفحه، جزوه به جزوه، کتاب به کتاب.
استادها آمدند و رفتند.
استادها گفتند و گفتند و گفتند.
7 سال گذشت.
مدرک کارشناسی شد کارشناسی ارشد.
حالا می دانم که هرگز نمی شود در جواب به سوال «حالا بگو ببینم، من چه جور آدمیم؟»
تنها یک جمله گفت،
یا حتی یک پاراگراف،
یا حتی یک صفحه. حالا می دانم که «مردم» در کلمه خلاصه نمی شوند.
آنها یک روز «نازنین و دوست داشتنی اند»
و یک روز «عوضی نفرت انگیز».
یک روز آن قدر احساساتی اند که پای تلویزیون، خیره به دهان اخبار گو، به پهنای صورت اشک می ریزند
و یک روز با پوزخندی بر لب، کنار جنازه های بیرون افتاده از ماشین های تصادفی، سلفی می گیرند.
یک روز عاشق اند و عشقشان را به عرش می برند و یک روز همان عشق سابق را به فرش می کوبند و مشت و لگد بارانش می کنند.
یک روز کارمندی محترم و آبرومند در شرکتی بزرگ اند و یک روز در قامت یک داعشی، سر از تن انسان جدا می کنند.

جمعه ها سر چهارراه برایت ترمز می کنند تا از خیابان رد شوی و دوشنبه ها سر همان چهارراه از رویت رد می شوند.


نه. مردم را نمی شود یکبار و برای همیشه شناخت.
مردم مثل رود اند.
رودی که در جریان است، می رود، می رود، می رود و هرگز نمی ماند.
مردم را باید در شرایط مختلف، در روزهای مختلف، در مودهای مختلف، در موقعیت های اجتماعی مختلف، در حالت های عاطفی مختلف، در فصل های مختلف و در مکان های جغرافیایی مختلف شناخت.
وقتی که مجرد اند و وقتی که متاهل،
وقتی که بی پول اند و وقتی که پولدار،
وقتی برنده اند و وقتی بازنده،
وقتی اوضاع به کام شان است و وقتی نیست،
وقتی در وطن اند و وقتی در غربت،
وقتی کارمند اند و وقتی رئیس،
وقتی غرق در ماتم اند و وقتی سرشار از خوشی،
وقتی آویزان از میله اتوبوس بی آر تی اند و وقتی نشسته بر روی صندلی هواپیمای لوفت هانزا،
وقتی شستشان به نشانه ی «لایک» بالا است و وقتی در حال هو کشیدن اند...
مردم را باید هر روز و هر ساعت شناخت.
چرا که آنها رود اند. می روند و هرگز نمی مانند. می روند و تغییر می کنند و ثابت نمی مانند.


مردم شناسی
نوشته " آنالی اکبری"

جدول برنامه زمانی ثبت نام وبرگزاری آزمونهای سال 1395

 

 
ردیف 
 
نام آزمون
 
 
تاریخ ثبت نام
 
تاریخ برگزاری آزمون
 
1
 
آزمون دکتری سال 1395(نوبت اول)
 
 
94/10/6 تا 94/10/15
 
94/12/14
 
 
2
 
آزمون تحصیلات تکمیلی (کارشناسی ارشد ناپیوسته)
سال 1395
 
 
 
94/9/16 تا 94/9/22
 
 
16 و 95/2/17
 
3
 
آزمون سراسری سال 1395
 
 
94/11/19 تا 94/11/28
 
24 و 95/4/25
 
4
 
آزمون دکتری سال 1395(نوبت دوم )
 
 
95/5/24 تا 95/5/30

95/8/7

 

روابط عمومی سازمان سنجش آموزش کشور

تداکس تهران ۲۰۱۵: پارادایم نو

تداکس تهران ۲۰۱۵ سیزدهم آذر ماه در سالن بین المللی رازی برگزار خواهد شد.

 

Apply for TEDxTehran 2015

 

تقدیر ما...تقصیر ما!

ما آدم‌ها، بهانه‌تراش‌های خوبی هستیم...

خیلی وقت‌ها، خودمون رو با تقدیر فریب می‌دیم، اما نمی‌فهمیم که تقدیرمون نبوده...تقصیرمون بوده! 

فقط یه حرف تفاوت! اما یه دنیا فاصله‌س بینشون...

"دست تقدیر"، "اینطور مقدر بوده."، "سرنوشتش همین بوده" و ... .

زیاد شنیدیم، نه؟!

پس اراده‌ی ما چیه؟ همیشه کم‌کاری‌های خودمون رو این‌طوری توجیه کردیم. شاید چون لالایی تقدیر، باعث سنگین‌تر شدن خواب وجدانمون می‌شه...ولی تقصیر خیلی گوش‌خراش‌تره و لحظه‌ای وجدان رو آسوده نمی‌ذاره...

تقدیر، به این شکل اغراق‌آمیز امروزی، زاده‌ی تخیلات ماست...

یه کم بجنگیم! تنبلی خودمون رو با این‌طور واژه‌های دلنشین، توجیه نکنیم.

 

پ. ن. 

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو            و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو

دومین همایش ملی زبان شناسی حقوقی- شروع ثبت نام

انجمن زبان‌شناسی ایران با همکاری پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی و نشر نویسه پارسی برگزار می‌کند:

دومین همایش ملی زبان شناسی حقوقی

 

زمان برگزاری: 28آبان1394

مکان برگزاری: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی

برنامه و عنوان سخنرانی ها: اینجا کلیک کنید

شرایط و شیوه ثبت ­نام: اینجا کلیک کنید

لینک ثبت نام: http://epayment.lsi.ir/

عصری با مهدی قراچه‌داغی

از پنجشنبه که برای خرید یه کتاب، به خیابون انقلاب رفته بودم و ویترین کتاب‌فروشی جیحون نظرم رو جلب کرد و با چشمایی که برق می‌زدن سمت دوستم گفتم: "چه خوب! آقای قراچه‌داغــــــــــی!!" بی‌صبرانه منتظر امروز بودم تا ببینمشون...

یادم میاد زمانی که سنم کم بود، همیشه بین طبقات کتاب‌خونه دنبال یه ماجرای جدید می‌گشتم و علاقه‌ی زیادی داشتم به کتاب. از الآن هم کتاب‌خون تر محسوب می‌شدم چون تقریباً از کنکور به بعد کمتر تونستم رو موضوعات مورد علاقه‌ام مطالعه داشته باشم و صرفاً فقط کتاب‌های درسی خوندم و مطالعه‌ام به متن‌های کوتاه‌تر و مقاله و کتاب‌های کم‌حجم‌تر محدود شده بود.

 بچه بودم که کتاب "مردان مریخی، زنان ونوسی" رو از کتاب‌خونه برداشتم بدون اینکه ایده‌ای داشته باشم که چیه! اول فقط اسم کتاب نظرم رو جلب کرده بود و بعد که دقیق‌تر شدم متوجه شدم موضوع کتاب چیه. شروع کردم به خوندن و با همون سن کم، با همون فهم محدود، خیلی چیزها یاد گرفتم که خیلی‌ها که هم‌سن من بودن نمی‌دونستن. چندسال که گذشت باز هم اون کتاب رو خوندم، این‌بار بیشتر تونستم متوجه بشم. اما هر بار سر هر کلاسی تو مدرسه در مورد کتاب مورد علاقه می‌پرسیدن من اسم این کتاب رو می‌گفتم!!! شاید برمی‌گشت به خاطر علاقه‌ی نهفته‌ام به روانشناسی. نمی‌دونم چرا، اما واقعاً جذبش شده بودم.

مترجم اون کتاب، آقای قراچه‌داغی بودن. و همین موضوع هم عجیب من رو تشنه کرده بود تا امروز بالاخره بتونم ببینمشون و باهاشون صحبت کنم. دلیل دیگه‌ی این اشتیاق، این بود که ایشون هم مثل من رشته‌شون ریاضی بوده و تو دانشگاه هم اقتصاد خونده بودن. شاید بشه گفت مترجمی از عالم ریاضیات، دقیقاً مثل من که کل زندگیم ریاضی بود و خیلی ناگهانی همه‌ی اون اعداد تبدیل به واژه شدن! دلیل سوم هم فیلد ترجمه‌ی آقای قراچه‌داغی بود. روانشناسی! شاخه‌ای که از ابتدا یه کشش خاصی بهش داشتم و بین همه‌ی علایقم، این اواخر داشتم بیشتر از بقیه روش فکر می‌کردم تا بعد از این اگر خواستم ترجمه رو ادامه بدم، وارد ترجمه در این موضوع خاص بشم...

دیروز دوستم بهم گفت که استاد یکی از درس‌ها پیشنهاد تهیه‌ی گزارش دادن و اینکه یه امتیاز مثبت هم می‌گیرن. بهش گفتم که حتی به‌خاطر نمره هم که شده، کسی نمیاد!!!! حتی نمره نمی‌تونه انگیزه‌ای باشه تا بیان. من جسارت به کسی نمی‌کنم، اما فقط بر اساس چیزی که تو این سه سال دیده بودم قضاوت کردم. دیروز به دوستم گفتم که خیالش راحت باشه چون تو یه فضای آروم می‌تونیم با آقای قراچه‌داغی صحبت کنیم و بدون در نظر گرفتن بچه‌های اون کلاس، از بقیه‌ی مردم هم نهایت 5-10 نفر اونجا حضور داشته باشن.

 

امروز، دم در کتاب‌فروشی، من جا خوردم! جمعیت زیادی داخل بود و من متعجب از قضاوت زودهنگامم، با صدای هیجان‌زده‌ی خانمی که یه دختر کوچولو همراهش بود، برگشتم: "آقای کیانیان داخل هستنا برید برید!!!" من خوشحال شدم چون آقای رضا کیانیان از بازیگرای مورد علاقم هستن، اما دلیل اصلی خوشحالیم این بود که قضاوتم درست بود و اشتباه نکرده بودم که لازم باشه عذاب وجدان بگیرم!!

وقتی رفتیم داخل، رو به دوستم گفتم: "دیدی که شلوغی به خاطر آقای کیانیانه و چقــــــــــــــــــــدر اینجا گـــرمه!!! طبیعیه که مردم بیان داخل!" تو این سرما، گرمای کتاب‌فروشی و رضا کیانیان، خیلی‌هارو به داخل می‌کشوند و موندگار می‌کرد.

یه کم گشتیم و یه کتاب نظرمو جلب کرد؛ برداشتمش و رفتیم سمت آقای قراچه‌داغی. منتظر شدیم صحبتشون با یه آقایی تموم شه تا من سوالمو ازشون بپرسم.  بسیار خوش‌برخورد بودن و خیلی خوب و کامل جوابم رو دادن و راهنماییم کردن.

بعد از اینکه کتاب‌فروشی خلوت‌تر شد و کسایی که فقط برای عکس گرفتن با آقای کیانیان (یا حتی عکاسی با موبایل، اون هم با فلش!!! فقط برای ثابت کردن حضورشون) رفتن، با آرامش یه کم دیگه کتاب‌هارو نگاه کردیم و بعد از اینکه دوستم هم موفق شد کتاب موردعلاقه‌ش رو پیدا کنه، به این فکر می‌کردم که وقتی چنین امکانی وجود داشته که عصری مثل امروز، آقای قراچه‌داغی اون‌جا حضور داشته باشن، ای کاش همه چیز به شکل بهتری بود و می‌تونستیم صحبت‌هاشون رو بشنویم (حتی چند دقیقه) و متوجه جوابشون به سوال‌های بقیه بشیم.

در کل خوشحالم بابت امروز. رویدادخوبی بود.

 

پ. ن. 1. منفی نیستم! فقط شواهد و تجربیات رو همیشه به یاد میارم و قضاوت می‌کنم؛ حس ششم نسبتاً خوبی هم دارم!

پ. ن. 2. تولدشون، 12 آبان، مبارک!

دردسر...!

ما تهران‌جنوبی‌ها، این نیمسال برای درس ترجمه شفاهی 2 و 3، به ترتیب موظفیم 2فایل صوتی 6دقیقه‌ای اقتصادی و 2فایل صوتی 10دقیقه‌ای با موضوع آزاد پیدا کنیم، و با حضور دو جلسه در ترم برای هر کدوم، رو در روی استاد فایل‌هارو پخش کنیم و با شنیدن هر جمله، pause بزنیم و جمله‌ی انگلیسی رو عیناً تکرار کنیم و بلافاصله هم دقیق ترجمه کنیم. از اونجایی که خیلی چیزا در نمره‌ی ما تأثیر داره، مثلاً موقعیت خودمون در طول هفته‌های قبل و یا شرایط روحی استاد در اون لحظه، دانشجوها به این نتیجه رسیدن که بهترین کاری که می‌شه کرد، پیدا کردن متن فایل و حفظ کردن هستش.

من ترم گذشته این کار رو نکردم، با اینکه 3دقیقه هم بود. اما خُب، حفظیاتم هم زیاد خوب نیست و الکی تلاش نکردم براش. هر طور بود، با هر سختی بود، 3تا ارائه‌ام با نمره‌های 16 (!) و 19 (یا 20 یادم نیست) و 19.5 - هر چند ناعادلانه - اما به خیر گذشت.

حالا دو روز دیگه، دوشنبه، اولین امتحانم برای ترجمه شفاهی2 هستش. منم و یه فایل صوتی با اکسنت خیلی زیبای یک فرد آفریقایی! که هنوز نمی‌دونم چرا اصلاً شروع کردم به گوش دادنش...متن رو هم پرینت کردم تا هر جا امکان گوش دادن فایل رو نداشتم بخونمش. اما تو این چندروزی که شروع کردم به خوندن، هیچ پیشرفتی حاصل نشده جز دو پاراگراف ناقابل که جمعاً 2دقیقه از 6دقیقه هم نمی‌شه...انقدر تو مسیرهای مختلف هم گوش دادمش که واقعاً خسته شدم ولی هیچ فایده‌ای هم نداشته.
امروز تو راه آموزشگاه هم انقدر تکرارش کردم که سردرد شدیدی گرفتم و ناچار شدم یه قرص بخورم تا بتونم برم سر کلاس. جالبه که تا وارد کلاس شدم، به طرز معجزه‌آسایی سردردم خوب شد و یاد حرف معلم‌هایی افتادم که همیشه ادعا می‌کردن وقتی میان کلاس درد و غم‌هاشون یادشون می‌ره و ... . همیشه تو دلم می‌گفتم «آخه مگه می‌شه؟ یعنی انقدر علاقه دارن؟ تا این حد؟! نمی‌شه!!!» حالا که خودم دومین جلسه‌ی تدریس رو تجربه می‌کنم، به خودِ قبلیم فکر می‌کنم و هنوز هم نمی‌دونم چطور همچین چیزی ممکنه، اما واقعاً همینطوره و حتی گذر زمان رو تو کلاس حس نمی‌کنم. تأثیر قرص هم نبوده؛ چون به محض خروجم از کلاس سردرد برگشت!!! تجربه‌ی عجیب و شیرینی بود و باورم نمی‌شد که با دو جلسه همچین علاقه‌ای به وجود بیاد؛ شاید هم از قبل وجود داشته و تازه داره خودشو نشون می‌ده...

منی که قبلاً از تدریس فراری بودم و فکر می‌کردم حتی خوشم هم نیاد، سانازِ آینده رو در حال انجام خیلی کارها می‌دیدم جز معلمی!!! اما الآن متوجه شدم که علاقه دارم ادامه بدم و ببینم چی پیش میاد. حس می‌کنم حضور در کلاس بهم آرامش می‌ده. حس جالبیه. و عجیب!
اگر قرار باشه این کار رو ادامه بدم، همه‌ی تلاشم رو می‌کنم که معلمی باشم که وقتی کاری از کلاس بخوام، شاگردها شبیه یه علامت سؤال بزرگ نشن و مدام از خودشون نپرسن «که چی؟» یا «خُب واقعاً فایده‌ی این کار چیه و ما چی قراره یاد بگیریم؟»... دقیقاً سؤال‌هایی که من الآن تو ذهنمه درباره‌ی درس ترجمه‌ی شفاهی...

 

فقط می‌دونم با حفظ کردن/نکردن 32دقیقه فایل صوتی، هیچ‌کدوم از ماها مترجم همزمان نمی‌شیم که هیچ، هیچ‌چیز دیگه هم عایدمون نمی‌شه...نهایتاً 50تا کلمه! همین و بس!

راست بگو نهان مکن...

دوش چه خورده‌ای دلا راست بگو نهان مکن
چون خمشان بی‌گنه روی بر آسمان مکن

باده خاص خورده‌ای نقل خلاص خورده‌ای
بوی شراب می زند خربزه در دهان مکن

روز الست جان تو خورد میی ز خوان تو
خواجه لامکان تویی بندگی مکان مکن

دوش شراب ریختی وز بر ما گریختی
بار دگر گرفتمت بار دگر چنان مکن

من همگی تراستم مست می وفاستم
با تو چو تیر راستم تیر مرا کمان مکن

ای دل پاره پاره‌ام دیدن او است چاره‌ام
او است پناه و پشت من تکیه بر این جهان مکن

ای همه خلق نای تو پر شده از نوای تو
گر نه سماع باره‌ای دست به نای جان مکن

نفخ نفخت کرده‌ای در همه دردمیده‌ای
چون دم توست جان نی بی‌نی ما فغان مکن

کار دلم به جان رسد کارد به استخوان رسد
ناله کنم بگویدم دم مزن و بیان مکن

ناله مکن که تا که من ناله کنم برای تو
گرگ تویی شبان منم خویش چو من شبان مکن

هر بن بامداد تو جانب ما کشی سبو
کای تو بدیده روی من روی به این و آن مکن

شیر چشید موسی از مادر خویش ناشتا
گفت که مادرت منم میل به دایگان مکن

باده بنوش مات شو جمله تن حیات شو
باده چون عقیق بین یاد عقیق کان مکن

باده عام از برون باده عارف از درون
بوی دهان بیان کند تو به زبان بیان مکن

از تبریز شمس دین می رسدم چو ماه نو
چشم سوی چراغ کن سوی چراغدان مکن

 

مولانا - دیوان شمس

دوشنبه 11 آبان با مهدی قراچه‌داغی

پریدن از ارتفاع عمیق!

امروز، اولین جلسه‌ای بود که به طور رسمی تدریس رو شروع کردم. از صبح که چشمام رو باز کردم استرس داشتم. سعی کردم با آگاهی و مطالعه یه کم ترسم رو کم کنم. شروع کردم به گشتن تو اینترنت درباره‌ی اولین جلسه‌ی کلاس که باید چطوری شروع کنم و چی کار کنم. به شدت نگران اولین تأثیری بودم که روی شاگردها می‌ذارم. می‌ترسیدم بداخلاق به نظر برسم یا کم بیارم وسط تدریس. خیلی مطالعه کردم و بعدش شروع کردم به خوندن مطالبی که باید امروز درس می‌دادم و جمع‌آوری نکته‌های خارج از کتاب از اینترنت تا فقط روی کتاب کار نکنم. تو یه کاغذ همه‌ی نکات اضافی رو یادداشت کردم تا یادم باشه همه رو براشون بگم. حدود 4ساعت وقت گذاشتم برای همه‌ی این‌ها تا حداقل حواسم از استرسی که داشتم پرت بشه. از اون‌جایی که چشمام خیلی درد گرفته بودن، تصمیم گرفتم یه نیم ساعت بخوابم تا بتونم سر حال برم سر کلاس. بعد هم حاضر شدم و راه افتادم تا یه وقت اولین جلسه دیر نکنم.

به محض بیرون رفتن، حالم خیلی بهتر شد! به خاطر نم نم بارون و هوای خیلی خوب. تقریباً استرسم یادم رفت. کلی لذت بردم از هوا و همینطور هوای پارک نزدیکی آموزشگاه هم کلی شارژم کرد. نیم ساعت زودتر از شروع کلاسم رسیدم و سریع رفتم سراغ دفتر کلاسی تا ببینم چندتا شاگرد تو کلاسم هستن. 9تا شاگرد. خُب تا اینجا همه چی خوب به نظر می‌رسید.

با آرزوی موفقیت و انرژی مثبت یکی از همکارها، روانه شدم به سمت اولین تجربه. استرسم برگشته بود و صورتم عرق کرده بود. خدارو شکر هیچ‌کس هنوز نرسیده بود و من وقت داشتم تو کلاس یه کم سعی کنم آروم بشم. یکی از شاگردها اومد و من هیچ ایده‌ای نداشتم که جز سلام کردن باید بهش چی بگم! حرفی بزنم یا نه! هر دو نشسته بودیم و اون با کتابش مشغول بود و من با دفتر کلاسی. دو نفر دیگه رسیدن و وضعیت به همین شکل ادامه داشت و من داشتم اذیت می شدم که وضعیت شبیه یه کلاس عادی که تو ذهنم بود و طبق پیش‌بینی‌هام نیست! تصمیم گرفتم شروع کنم. خودمو معرفی کردم و از اون سه نفر دیگه هم اسم‌هاشون رو پرسیدم و حضوراشون رو زدم. ازشون پرسیدم که آیا پیش از این زبان خوندن یا نه؛ بعد هم خواستم اگر دوست دارن سن‌هاشون و هر چیز دیگه که دوست دارن بگن. بعدش واقعاً دست و پام رو گم کرده بودم اما حفظ ظاهر کردم. نمی‌دونستم باید از کجا شروع کنم درس رو و باید چی کار کنم. چون تو خونه تصمیمم این بود که از سی‌دی کمک بگیرم و لیسنینگ هم کار کنیم اما از اونجایی که سی‌دی‌رام سیستم کار نمی‌کرد، نتونستم طبق برنامه پیش برم. سعی کردم هندل کنم قضیه رو.

اولش خیلی هُل شده بودم. ولی به مرور و با دم و بازدم‌هام، سعی کردم آروم بشم و مطمئن بشم همه‌چی خوب پیش می‌ره. چندنفر دیگه هم اومدن و در طول کلاس، همه‌ش فکر می‌کردم که یکی از شاگردها اصلاً از روش تدریسم راضی نیست و به محض اینکه موقع نوشتن پای تخته صدای پچ پچ می‌شنیدم، تو دلم می‌گفتم دارن از من ایراد می‌گیرن و ... . آخر کلاس وقتی فیدبک بچه‌هارو دیدم باورم نمی‌شد که تا این حد راضی بودن و فکرم اشتباه بوده. تمام خستگیم در رفت و باورم نمی‌شد جواب دادن به سؤالی که یکی از شاگرد‌ها ازم پرسید، لبخند یکی دیگه از شاگردها موقع خروج از کلاس و ...  انقدر می‌تونه حس خوب درونم به وجود بیاره! 

هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم درس دادن انقدر حس و حال خوب می‌تونه برام داشته باشه. تو چند جلسه آبزروی که داشتم بیشتر از این جلسه که خودم تدریس کردم، خسته می‌شدم. حتی گذر زمان رو هم حس نکرده بودم. همیشه وقتی ازم می‌پرسیدن "به تدریس علاقه داری؟" نمی‌دونستم چه جوابی بدم. هنوز براش جوابی نداشتم و حسی هم بهش نداشتم، فقط می‌دونستم که اعتماد به نفس لازم رو ندارم. اما امروز با توجه به همه‌ی حس‌های خوبی که داشتم، فکر می‌کنم تدریس رو دوست دارم و شاید به ادامه‌ش فکر کنم.

با توجه به انتظارات بالایی که از خودم دارم، نمی‌شه گفت همه‌چی بی‌نقص بود، اما می‌تونم بگم که اولین جلسه خیلی خوب بود؛ بر خلاف تصورم که نگران بودم خیلی بد بشه.

البته یکی از دلایلی که همه‌چی انقدر خوب بود، این بود که از همون ابتدا که رفتم آموزشگاه برای مصاحبه، با حس خوب و مثبتی رفتم و بعد از قرار گرفتن تو محیط، فقط حس و حال خوب بهم دست داد. همین باعث شد نصف قضیه برام راحت بشه چون خیلی تونستم با محیط ارتباط برقرار کنم و خودمو وفق بدم. انگار نه انگار که یه محیط جدیده با آدم‌های جدید.

تو پست قبل امیدوارم بودم که پست بعدی، مثبت باشه. خوشحالم که اینطور شد.

 

پ. ن.            هزار دشمنم ار می‌کنند قصد هلاک           گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک