آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است
بیش از اين سوی نگاهت نتوانم نگريست
اهتزاز ابديت را يارای تماشايم نيست
كاش میگفتی چيست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است ...
فریدون مشیری
بازدید از کتابخانهی سازمان ملل متحد در روز پژوهش
اما این تفاوت به این خاطر بود که چنین اتفاقی جزو اتفاقات روزمره محسوب نمیشه و ممکنه برای خیلیها اصلاً پیش نیاد.
شهریور ماه بود که یکی از استادان دانشکده موضوعی رو سر کلاس مطرح کردن، دربارهی بازدید از سازمان ملل. خُب قطعاً این اتفاق تو زندگی روزمرهی خیلیها ممکنه پیش نیاد. و برای همین تصمیم گرفتم که ساده از چنین پیشنهادی نگذرم و پیگیر قضیه بشم. وقتی از پژوهش دانشکده پرسیدیم که آیا امکانش هست که زحمت مجوز گرفتن براى این کار رو بکشن یا نه، واقعاً از اون همه پیگیری مدیر پژوهش و استادمون تعجب کردم و خوشحال شدم که تو دانشگاهی که خیلیها از زیر مسئولیتها و وظایفشون فرار میکنن - چه برسه به فعالیت فوق برنامهی این چنینی - هستن چنین افرادی که به دانشجو اهمیت بدن...
خلاصه امروز بعد از چند ماه پیگیری و تلاش این استاد عزیز و مدیر محترم پژوهش، فرصتی ناب برای ما پيش اومد تا بتونیم چنین تجربهی ارزشمندی داشته باشیم. با سپاس از این دو بزرگوار.
(در صورت تمایل برای خواندن گزارشی از این بازدید، روی ادامهی مطلب کلیک کنید.)
Be your child's raison d'etre
موضوعی که این متن بهش اشاره کرده، این بود که چند بار پیش اومده وقتی فرزند ما خطایی ازش سر بزنه و ما سؤالپیچش کنیم؟
تقریباً همیشه! مگه نه؟ مدام ازش میپرسیم که "چرا اون کار رو انجام دادی؟" "چی شد که چنین اشتباهی کردی؟" و دائماً در رابطه با اون خطا مورد بازجویی قرار بگیره...
تا به حال شده جور دیگهای به این قضیه نگاه کنید؟ از یه زاویه دید دیگه؟ اینکه هر وقت فرزندمون کار خوبی انجام داد، ازش بپرسیم...مدام ازش بخوایم برامون توضیح بده که "دقیقاً چی شد که چنین کاری کردی؟" و "دلیلش چی بود؟"
جداً بهش فکر کردید؟ به نتیجه چی؟ فکر کردید؟
اینکه فرزند ما تمرکز کنه روی کارهای مثبتی که انجام میده. اینکه ببینه چطور توجه کردیم به اون کارش و برامون مهمه و دوست داریم بهش فکر کنه! اینکه یه کار مثبت و کوچیکش تا چه اندازه برای ما پررنگ بوده. اینکه ازش خواستیم تا به انگیزه و هدفش برای اون کار نیک فکر کنه. به اینکه چه چیزی محرکش بوده...بچهها هم تشنهی توجه هستن. به این فکر کنین که وقتی بعد از یه کار مثبت، شدیداً مورد توجه واقع بشن و ذهنشون مدام درگیر این باشه که دقیقاً چرا اون کار رو کردن، اعمال بعدی تو ذهنشون چهطور اولویتبندی میشه و مدام درصدد هستن تا با برنامهریزی، کاری بکنن که نتیجه مثبت باشه و ما تحسینشون کنیم و ازشون توضیح بخوایم! و وقتی برای هر کار مثبت، توضیح بدن، قطعاً کم کم راه و روش خوب بودن رو یاد میگیرن...
شاید خیلی جاها اشتباه از خود ما بوده که با سؤال و تمرکز روی مسائل اشتباهی، در تربیت فرزند دچار لغزش شدیم و یه جاهایی مسائلی دیدیم که برخلاف میل ما بوده...
خیلی جای فکر داره و قطعاً نمیشه با یه پست چند خطی، در موردش بحث کرد...فقط خوبه که حداقل بیشتر بهش فکر کنیم. شاید با فکر و عملی کردن چنین کارهایی، نسل بعدی نسل بهتری باشه...
پ. ن. مسبب باش نه مقصر...
بیخواب...بیدار...!
?WHY SO SERIOUS
من گاهی، به شدت تحت تأثیر حرف بقیه دربارهی خودم هستم...! کلاً کلام، روی من تأثیر میذاره؛ هر چند که معتقدم نباید به هر حرفی اهمیت داد! اما خیلی وقتها بر خلاف عقیدهی خودم، تأثیرپذیرم...به هر حال هر کسی نقاط ضعفی هم داره دیگه...
حدود سه هفته پیش، یه کلاس دیگه برای تدریس بهم دادن و من هم به شدت خوشحال بودم؛ چون کلاس دوم، از اولی بهتر بود(کلاس اولم با خود من شروع کرده بودن و اولین باری بود که میاومدن کلاس و کاملاً مبتدی بودن) و با اینکه همون کتاب و همون سطح رو باید کار میکردم، اما زبانآموزها قبل از این هم آموزشگاه اومده بودن و به قول معروف یه چیزی تو چنته داشتن. قبل از این هم یک بار کلاسشون رو آبزرو کرده بودم و واقعاً ازشون خوشم اومده بود؛ چون با وجود سن بالایی که سه تاشون داشتن (شاید حدود 50-60 ساله) بسیار با انگیزه و پر انرژی بودن.
خلاصه، با انرژی و خوشحال، کلاس جدید رو شروع کردم و رضایت کامل داشتم. به نظرم هیچ مشکلی نبود؛ هم اونا خوب بودن و هم من! تا اینکه جلسهی سومشون بود که من حال خوبی نداشتم و چون بدون نشون قبلی این اتفاق افتاده بود و از قبل نمیدونستم، نمیتونستم نرم سر کلاس و با همون حال و با زور مُسکن، رفتم سر کلاس. حالا مسکن نه تنها دردم رو ساکت نکرده بود، بلکه معدهام رو هم اذیت کرد!! از اونجایی که توانایی بالایی در اهمیت ندادن به درد هستم، خیلی عادی رفتار کردم و تمام سعیم رو کردم که کسی متوجه حالم نشه(که ای کاش این کار رو نمیکردم و میذاشتم متوجه حال بدم بشن!!) اما ظاهراً هر چقدر که تو ظاهر تونسته بودم کنترل کنم، از درون مشکل وجود داشت و همین باعث شده بود یه کم فکرم درگیر بشه و ذهنم دیرتر از همیشه به اطراف واکنش نشون بده.
کلاس به هر سختی که بود تموم شد و بعد از کلاس رفتم دفتر و وقتی خواستم برگردم برای کلاس بعدی، همون سه نفر زبانآموز مسن رو دیدم که دم در داشتن با هم صحبت میکردن و فقط شنیدم که گفتن "...بیسواده!" خیلی سریع، انگار که مسابقه باشه و من اگه این حرف رو به خودم نگیرم میسوزم (!)، رو هوا حرفشون رو گرفتم و درد معدهام رو هم شدیدتر کردم آگاهانه!! یعنی بدون ذرهای منطق، که خُب از کجا معلوم که داشتن دربارهی تو حرف میزدن؟ فقط به دلیل اینکه من رو دیدن ساکت شدن و احساس کردم هول شدن، برداشتم این بود که دربارهی من صحبت میکردن...
این حرف انقدر روی من تأثیر گذاشته بود که کلاً نفهمیدم کلاس بعدیم رو چجوری گذروندم و کل راه برگشت به خونه هم داشتم با خودم کلنجار میرفتم که دقیقاً چه اشتباهی ازم سر زده که چنین برداشتی داشتن. هر چی فکر میکردم که کجای کار بد بودم، به نتیجهای نمیرسیدم؛ چون خودم با وجود وسواسی که همیشه همراهمه، راضی بودم. معدهدردم هم بهتر نمیشد که بدتر میشد و حسابی عصبی شده بودم با این فکر که چرا من از نظرشون بیسوادم؟
همین یه جملهی کوتاهی که شنیده بودم، و هیچ ایدهای هم نداشتم موضوع بحثشون چی بوده، شاید اصلاً دربارهی یه نفر دیگه صحبت میکردن؛ انقدر روی من تأثیر گذاشته بود که من خوشحال بودم از اینکه چهارشنبه تعطیله و مجبور نیستم برم سر کلاس!!! شنبه به زور پاشدم و رفتم سر کار. با دیدن دوبارهشون، حرفشون رو تقریباً فراموش کردم و سعی کردم دیگه بیخیال بشم و نذارم انقدر یه حرفی که دقیق هم نمیدونمش، تأثیر این چنینی روم بذاره. در کل، عقل و منطقم میگفت که با من نبودن، چون هیچ رفتار منفی از هیچ کدومشون ندیده بودم و همیشه آخر کلاس با روی خوش از کلاس بیرون میرفتن...اما 1درصد، حتی اگر بحثشون دربارهی من بوده، من نباید چندان اهمیتی بدم، اون هم در حدی که بخوام انقدر خودم رو ببازم و اعصاب و افکارم رو به اون مرحله برسونم که جسمم هم واکنش نشون بده...
عقل و منطقم میگفت که حتی اگر با من بودن، باید همین حرف باعث پیشرفت من بشه و سعی کنم بهتر بشم نه که با بیانگیزگی، باعث بشم نتیجهی کارم هم رضایتبخش نباشه...
تمام سعیَم رو کردم که با وجود این نقطه ضعف بزرگی که دارم، فراموش کنم و بیشتر از این خودم رو آزار ندم. در عوض، یه کشف جدید باعث شد یه کم شارژ بشم باز! همیشه سر کلاس، لغات خارج از کتاب هم میگفتم، اما این بار یه کم بیشتر این کار رو کردم و البته با یه روش دیگه و جالبتر!
همین کار، باعث شده بود حسابی سر ذوق بیان و آخر کلاس برداشتم از رفتارشون این بود که این روش خیلی جواب داده! و حس کردم همین یه نکتهی کوچیک، کلی بازدهی رو بالا میبره!
صادقانه بگم، هنوز هم فکر به این که "نکنه اون حرفشون دربارهی من بوده؟" خوشایند نیست! اما باید یاد بگیرم که نذارم یه حرف، یه کلام، یه رفتار، چه مثبت و چه منفی، تا این حد روی من تأثیر بذاره و درگیرم کنه.
پ. ن. بیحسی هم خوبه گاهی! اما من فکر نکنم هیچوقت، به چیزی بیحس بشم...
برای چهارمین بار(!) کنکوری میشویم...
نمیدونم از بهمن/اسفند تا اردیبهشت، چقدر بتونم برای کنکور بخونم و آماده بشم، اما میدونم که تو این دنیا، همه چیز ممکنه و هر کاری شدنیه...پس میشه!
امیدوارم هر کسی که قصد شرکت در کنکور سال 95 رو داره، موفق باشه و به هدفی که میخواد برسه.

مرا فریاد کن...
خنیاگر غمگینی است که
آوازش را از دست داده است
ای کاش عشق را زبان سخن بود
هزار کاکلی شاد در چشمان توست
هزار قناری خاموش در گلوی من
عشق را ای کاش زبان سخن بود
آنکه میگوید دوستت دارم
دل اندوهگین شبی است که مهتابش را میجوید
هزار آفتاب خندان در توست
هزار ستاره گریان در تمنای من
عشق را ای کاش زبان سخن بود
- احمد شاملو
یادمه (جالبه نصف پستهام رو اینطوری شروع میکنم!! "یادم میآد"، "یادمه"، ...) در یک برحهی زمانی، بین دوران راهنمایی و دبیرستان، بخش عظیمی از تایمهای بیکاریم با شعر خوندن میگذشت. بیشتر از همه سهراب سپهری و فروغ فرخزاد! با وجود تفاوتهایی که در شعرهاشون وجود داشت، برام جذاب بودن هر دو. یه جورایی، مثل یین و یانگ!!
بعد از شعرها شروع کردم به بیشتر خوندن! مثلاً کتاب "اولین تپشهای عاشقانهی قلبم" که نامههای فروغ بود به همسرش پرویز شاپور...حسهای عجیبی رو پیدا کرده بودم با خوندن همهی اینها...مثلاً یکیش اینکه یه زن، یه فروغ، چقدر عاشقانه احساساتش رو ابراز میکرد و اون حسی که باید رو در جواب نمیدید...
به جز سهراب و فروغ، مهدی اخوان ثالث، فریدون مشیری، هوشنگ ابتهاج، و خیلیهای دیگه رو هم میخوندم اما کمتر و پراکنده و غیرمتمرکز. دیگه اونقدرها هم وقت آزاد نداشتم که کل لحظاتم با شعر و مطالعه بگذره و نصف روز هم که مدرسه بودم و نمیشد بیشتر از این بازیگوشی کنم!
مرا تو
بی سببی
نیستی.
به راستی
صلت ِ کدام قصیدهای
ای غزل ؟
ستاره باران ِ جواب ِ کدام سلامی به آفتاب
از دریچه تاریک ؟
کلام از نگاه ِ تو شکل میبندد.
خوشا نظر بازیا که تو آغاز میکنی!
پس پشت مردمکانات
فریاد کدام زندانیست
که آزادی را
به لبان ِ بر آماسیده
گل سرخی پرتاب میکند؟ ــ
ورنه
این ستاره بازی
حاشا
چیزی بدهکار ِ آفتاب نیست.
نگاه از صدای تو ایمن میشود.
چه مؤمنانه نام مرا آواز میکنی!
و دلت
کبوتر آشتی ست،
در خون تپیده
به بام تلخ.
با این همه
چه بالا
چه بلند
پرواز میکنی!
یادمه که شعرهای احمد شاملو رو دوست داشتم. حسهای نابش. شاید حس خوشایندی بود، که احساسات یه مرد انقدر میتونه دلچسب و شیرین باشه.
در کل معتقدم نوشتهی هر شخصی خیلی رازها رو میتونه برملا کنه...هر نوشته، کلی حرف داره برای زدن! خیلی خیلی بیشتر از حروفی که ثبت شده...مخصوصاً نوشتههای "دلی"...که شعر هم همینطوره...که همراه با احساسه...دلنوشته، یعنی یه دنیای موازی با این دنیا...
شاید برای همین، بعد از خوندن شعرهای احمد شاملو، تونستم باهاش ارتباط برقرار کنم و و بعد از اینکه متوجه شدم بیشتر احساساتش رو مدیون حسی بود که به "آیدا" داشت، بیشتر خوندمش...
جدا از اینکه از لابهلای شعر میشه به اعماق وجود کسی رسید، خصوصیاتش(که بیشتر از زبان آیدا مطرح شده) برام جالب بود و جذاب. کسی که به جز شعر، در زمینههای مطبوعاتی، پژوهشی و ترجمه هم فعالیت داشته. شاعر شعری که هر مصرعش 5 هجا داشت...(یه شب مهتاب/ماه میآد تو خواب/منو میبره/....) مهمتر از همه، کسی که میشه گفت زندگیش به دو دوره قابل تقسیمه؛ به خصوص در زمینهی زندگی شخصی و شعر! دورهی قبل از آشنایی با آیدا و بعد از آشنایی با آیدا! احمد شاملو و ریتا (آیدا) سرکیسیان، یه زوج پاییزی، متولد 21آذر و 23آبان، دو روز و دو ماه خیلی نزدیک، و در عین حال با بیش از 100هزار ساعت فاصلهی خیلی دور...

نزدیک بودن به زادروز این مرد، بهانهای شد برای این پست. که البته جز احساس هم، _ احساسی که شاملو به بهترین شکل ممکن فاش کرد _ دیگه حرفی نیست برای نوشتن!
احمد شاملو میگفت "هر چه مینویسم به خاطر اوست و به خاطر او ... من با آیدا آن انسانی را که هرگز در زندگی خود پیدا نکرده بودم پیدا کردم"
تا حالا چنین حس منحصربهفردی داشتین؟ تصورش هم خیلی جالبهها! اینکه خود گمشدهات رو پیدا کنی... حسش قشنگه!
و به همون قشنگی، حس آیداست...بعد از این همه سال!(نقل قولی که میبینید برای 7سال پیشه البته) شاملو را چگونه دوست داشتید؟ (میخندد) او اصلاً به آدم فرصت نمیداد. فرصت نفس کشیدن... 40 سال زندگی در فضایی معلق. پاهایم در تمام مدت زندگی با او روی زمین نبود. مدام در میدان مغناطیسی جاذبه او به این سو و آن سو کشیده میشدم. پس از رفتنش یکهو خودم را روی زمین یافتم، رهاشده؛ تجربه یی نو، زندگی جدید و سخت بدون شاملو.
تعبیر جالبیه از یه حس! "فرصتی برای نفس کشیدن" نباشه و در عین حال "معلق" باشی. پاهات رو زمین نباشه...
میانِ آفتابهای همیشه
زیباییِ تو
لنگریست ــ
نگاهت
شکستِ ستمگریست ــ
و چشمانت با من گفتند
که فردا
روزِ دیگریست.
پیشنهاد!
برای اطلاعات بیشتر روی لینک زیر کلیک کنید:
کلاس زبان انگلیسی عمومی: واژگان، گرامر، ساختار نگارش، ترجمه
چرخ گردون...
نمىدونم...اما هر چى بود، هر انگيزه اى كه بوده پشت اين شجاعت گاه حقيقى و گاه دروغى، هيچوقت چرخ و فلكهاى شهربازى رو امتحان نكردم. نه ايران و نه در خارج از ايران. نمى دونم واقعاً چرا هيچوقت امتحانش نكردم...ترس از ازتفاع؟ ترس از سقوط؟ ترس از اينكه بچرخم دور خودم، اونم توسط يه نيروى خارجى؟!
نمىدونم...عجيبه! چون تلهکابین و تلهسیژ رو امتحان کردم...مسیر دو کیلومتری...نمىدونم چه حسى جلودار چرخیدنم در ارتفاع بوده. شاید چرخش دور خودم...اما مىدونم كه الآن مىخوام امتحانش كنم...
مىخوام اجازه بدم يه نيروى بيرونى من رو با خودش بچرخونه.
مىشه اعتماد كرد...مىشه فرصت داد...
حس خوبيه! حتى اون هبوط...حتى اگه بعد هبوط، عروجى در كار نباشه...ارزشش رو داره!
روز دانشجو، کنکور کارشناسی ارشد و برنامههای هفتهی پژوهش

امروز تولد چامسکی هم هست اتفاقاً! از همین تریبون بهشون تبریک میگم!
همزمان با این دو رویداد، از امروز ثبتنام کارشناسی ارشد هم شروع شد. برای دانشگاه سراسری تا 22آذرماه و دانشگاه آزاد تا 9دی ماه ادامه خواهد داشت. امیدوارم هر کسی که ثبتنام کرده، و یا تصمیم داره تا ثبتنام کنه، به هدفی که میخواد برسه.
این روزها هم دفتر پژوهش دانشکده و استادان محترم درگیر هفتهی پژوهش هستن. فعالیتها و برنامههارو میتونید در عکس زیر مشاهده کنید.

...
ای که مأیوس از همه سویی، به سوی عشق رو کن
قبله دلهاست اینجا، هرچه خواهی آرزو کن
تا دلی آتش نگیرد، حرف جانسوزی نگوید
حال ما خواهی اگر، ازگفتهی ما جستجو کن
زردرویی درمیان گلرخان عیب است بر من
روی زردم رابه خون ای دیده گاهی شستشو کن
چرخ کجرو نیست، تو کج بینی ای دور از حقیقت
گر همه کس را نکو خواهی، برو خود را نکو کن
کشت تنهایی مرا ای دوست برمن رحمت آور
مردم ازخاموشی ای دل با من آخر گفتگو کن
چون خیال دوست،من چیزی نشاط آور ندیدم
هرزمان فرسوده دل گشتی « نظاما» یاد اوکن
نظام وفا
بازنمایی زمان در زبان: رویکردی شناختی و فرهنگی | 28 آذر 94
دِرَنگ دَر رَنگ!
یکی از چیزهایی که باید بهش توجه بشه، تأثیرات روانی و اجتماعی زیادیه که "رنگ"ها روی ما دارن. هر رنگ طول موجی داره که قطعاً باعث تأثیرات خاصی میشه. چند روز پیش یه پیام تو تلگرام دریافت کردم که نوشته بود "9 دلیلی که نباید مشکی بپوشید." این پیام من رو یاد این انداخت که مربی یوگامون، ازمون خواسته بود تا موقع تمرین، لباس سیاه نپوشیم. چون انرژیهای مثبت محیط رو حبس میکنه و اجازه نمیده تا موج مثبت آزادانه جریان داشته باشه. دلیل سفید پوشیدن یوگیها هم همینه. شهر ورزنه هم که سفیدترین شهر ایران لقب گرفته و به خاطر زنان سفیدپوشش جالب توجه هست. به خاطر گرمای شدید و کویری بودن، از گذشته برای مقابله با گرما، چادر سفید سرمیکردن و تا امروز هم ادامه داشته و برای گردشگرها هم بسیار جذابه این موضوع. خودم هم رنگ سفید رو ترجیح میدم و در کل رنگ موردعلاقمه، اما متأسفانه، نمیشه تو این هوای آلودهی تهران خیلی ازش استفاده کرد.
یادمه از طریقی (یادم نیست کجا و چطور) متوجه شده بودم که رنگ آبی تأثیرات مثبت زیادی داره و حتی میتونه انرژی منفی رو دفع کنه. بعد با خودم گفتم شاید دلیل آبی بودن نشانهای "چشمنظر" که خیلیها (نه فقط ایرانیها) باور دارن که برای دفع چشم زخم خوبه، همینه. (به شخصه باور دارم که چشمزخم همون سیگنالهای منفی هستن که از خیلی افراد ممکنه به سمتمون فرستاده بشن.)
مدتی بعد، متوجه شدم که رنگ آبی، میتونه از فرد یه سخنران خیلی خوب و تأثیرگذار بسازه! یعنی کسی که برای سخنرانی یا ارائهی مطلب و موضوعی، لباس آبی پوشیده باشه، میتونه تأثیر مثبتی روی شنوندهها داشته باشه. من خیلی در اینباره مطالعه نداشتم، اما با توجه به همون دانستههای محدودم، به نظرم درست میاد و یک بار هم خودم امتحانش کردم.
کلاً خیلی پیچیده است و حتی خیلی از بانکها چه در ایران و چه مثلاً امریکا، از این رنگ استفاده کردن.
حتی آبی رو تو پرچم خیلی از کشورها هم میبینیم که سمبل آزادی، استقامت، امانت و عدالت هستش.
اگر بخوام طبق فلسفهی یوگا توضیح بدم، خیلی خلاصه، جهان هستی در سطح ناآشکار (چون غیرفیزیکی و نامحسوس هستن میگیم ناآشکار) از سه جزء تشکیل شده. ساتوا، راجا و تاما.
ساتوا که نزدیکترین جزء الهیه، ویژگیهایی چون دانش و خلوص داره و فاعلش هم میشه ساتویک. ساتویک رو به خیلی چیزها نسبت میدن، مثلاً خوراک ساتویک، رنگ ساتویک، فرد ساتویک و ... برای مثال، فرد ساتویک برای خدمت به جامعه زندگی میکنه و هیچ انتظاری هم نداره. نه انتظار شناخته شدن، نه پاداش و نه هیچچیز دیگه.
ویژگیهای راجا شور و عمل هست و فرد راجاسیک برای منفعت و دستاوردهای شخصی زندگی میکنه.
تاما هم منفی محسوب میشه و جهل و نادانی ویژگیهای اصلیش هستن و فرد تاماسیک برای پیشرفت خودش، هر کاری میکنه و بقیه رو زیر پا میذاره. و میتونه به دیگران و جامعه آسیب بزنه.
(این روزها اکثر مردم جزو افراد راجاسیک و تاماسیک هستن و به همین دلیله که خیلیها مدام استرس رو تجربه میکنیم و از آرامش به دوریم. کمتر کسی ساتویک مطلق هستش)
چندتا عکس هم در مورد رنگهای ساتویک، راجاسیک و تاماسیک و همینطور تأثیرات رنگهای سفید و مشکی میذارم که میتونین در بخش ادامه مطلب ببینین.
اگر کسی اطلاعات بیشتری دربارهی رنگها و مفهوم و تأثیراتشون میدونه، خوشحال میشم در بخش نظرات عنوان کنه.
پ. ن. یاد یه شعر افتادم...کلاً دقت کردین شاعرها چقدر آبی رو دوست دارن؟
آی عشق...آی عشق...چهرهی آبیات پیدا نیست...
- احمد شاملو
صبر یا شتاب...مسئله فقط این نیست!
حالا در برابر مسائل ساده و جزئی، مدام عجله میکنیم و گاهی پیروزی مسلم رو به شکست تبدیل میکنیم! یا حتی تو کارهای روزمره، ناگهان وقت طلا میشه و آنچنان عجول میشیم که هر کی ندونه فکر میکنه چقدر ثانیه به ثانیهی زمان برامون اهمیت داره...وقتشناسیم و برای وقت خودمون و بقیه ارزش قائلیم...
در برابر كارهاى سخت صبوريم و در برابر كارهاى آسان عجول...
پ. ن. جالبه که این صبوری رو در برابر کارهای سخت که از دست خودمون کاری ساختهس داریم و در برابر سختى هایی که بعضاً حل اونها نیاز به گذر زمان داره، عجله میکنیم...
انتخاب...
ساده لوح: که عشق زاده ی حوا بود – خوردن سیب برای آدمی به خود آمدن وپرسیدن چراها بود.
سرمست: اگر حوا نبود؟!
ساده لوح: آدمی هنوز آدم بود. دیگر به میوهی ممنوع، ممنوعیش ارزش نمیدهد بلکه ارزش عمل حواست که درسیب متجلی میشود.
میتوان حوا را انسانی برتر دانست که برای شناسایی آنچه نمیداند از آدم پیشی میگیرد و با قانع نبودن نسبت به آنچه برای او تعیین کردهاند درپی احقاق حقی برمیآید که آدم، حق خود نمیداند...
اینگونه این حواست که به جای تن دردادن به سرنوشتی ازپیش تعیین شده، حق انتخاب سرنوشت خویش را به دست میآورد و سرنوشتی دگرگونه را به آدم تحمیل میکند.
سرمست: آیا خدا درپی یک نشان بود؟
ساده لوح: دیگر مپرس – زیرا که خدا درپی زیباترین مفهوم – یعنی که انسان بود!
— ساده لوح: نگرشی کودکانه به خودشناسی | م. پورآزاد
حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی
نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی
گذر به کوی فلان کن در آن زمان که تو دانی
تو پیک خلوت رازی و دیده بر سر راهت
به مردمی نه به فرمان چنان بران که تو دانی
بگو که جان عزیزم ز دست رفت خدا را
ز لعل روح فزایش ببخش آن که تو دانی
من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست
تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی
خیال تیغ تو با ما حدیث تشنه و آب است
اسیر خویش گرفتی بکش چنان که تو دانی
امید در کمر زرکشت چگونه ببندم
دقیقهایست نگارا در آن میان که تو دانی
یکیست ترکی و تازی در این معامله حافظ
حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی
حافظ - غزلیات
دربارهی کنکور ارشد 95
مشاور عالی سازمان سنجش آموزش کشور از آغاز ثبت نام آزمون کارشناسی ارشد ناپیوسته سال ۹۵ و بیست و یکمین المپیاد علمی دانشجویی کشور از ۱۶ آذر خبر داد.دکتر حسین توکلی فر افزود: ثبت نام برای شرکت در آزمون کارشناسی ارشد ناپیوسته سال ۹۵ و بیست و یکمین المپیاد علمی دانشجویی کشور منحصرا از طریق شبکه اینترنتی سازمان سنجش از روز دوشنبه ۱۶ آذرماه آغاز و در روز یکشنبه ۲۲ آذرماه ۹۴ پایان می پذیرد.
وی افزود: دفترچه راهنمای ثبت نام و شرایط عمومی و اختصاصی و اظلاعات دیگر قبل از ثبت نام بر روی سایت سازمان سنجش قرار می گیرد.
توکلی گفت: تمامی داوطلبان ضرورت دارد پس از مطالعه دفترچه و تهیه مدارک و اطلاعات مورد نیاز ثبت نام در مهلت زمانی اعلام شده به سایت سازمان سنجش مراجعه و نسبت به تکمیل تقاضانامه ثبت نام برای آزمون ورودی کارشناسی ارشد ناپیوسته سال ۹۵ و بیست و یکمین المپیاد علمی دانشجویی کشور اقدام کنند.
وی تاکید کرد: با توجه به اینکه پرداخت هزینه ثبت نام به صورت اینترنتی است لذا داوطلبان لازم است به وسیله کارتهای عضو شبکه بانکی شتاب و پرداخت مبلغ ۳۰۰ هزار ريال نسبت به خرید سریال ثبت نام اقدام کنند.
مشاور عالی سازمان سنجش آموزش کشور یادآور شد: هر داوطلب می تواند علاوه بر انتخاب کد رشته های مورد علاقه خود از میان ۶۶ کد رشته امتحانی که در دفترچه راهنما به عنوان رشته های شناور اعلام شده اند، نسبت به انتخاب رشته دوم از میان کد رشته های شناور اقدام کند.
وی افزود: به این ترتیب داوطلب برای کد رشته های شناور باید نسبت به ثبت کد رشته انتخابی شناور و پرداخت مبلغ ۳۰۰ هزار ريال دیگر و دریافت یک سریال اعتباری دیگر اقدام کند.
توکلی خاطرنشان کرد: داوطلبانی که علاقمند به گزیش در رشته های دانشگاه پیام نور و مراکز آموزش عالی غیرانتفاعی هستند نیز لازم است نسبت به پرداخت ۹۲ هزار ريال برای شرکت در دوره های مذکور اقدام و در تقاضانامه ثبت نامی آن کدرشته ها را ثبت کنند.
وی یادآور شد: کارت ورود به جلسه آزمون در روزهای ۱۲ اردیبهشت ماه ۹۵ تا ۱۵ اردیببهشت ماه ۹۵ برای روی سایت سازمان سنجش قرار می گیرد و داوطلبان می توانند با ورود به سایت سازمان سنجش کارت آزمون خود را دریافت کنند.
مشاور عالی سازمان سنجش آموزش کشور گفت: آزمون ورودی کارشناسی ارشد ناپیوسته سال ۹۵ و بیست و یکمین المپیاد علمی دانشجویی کشور در صبح و بعد از ظهر ۱۶ و ۱۷ اردیبهشت ماه ۹۵ در حوزه های امتحانی مربوط برگزار می شود.
بادل یا بیدل...مسئله این است
...بیشتر بخند!
حالا مدتیه یه کم رهاتر شدم و بیشتر میخندم، و به این حرف رسیدم: "خنده بر هر درد بیدرمان دواست."درد چه جسمی باشه و چه روحی، خنده معجزه میکنه. خیلی وقته باورم همینه، اما دیروز به شدت بهش ایمان آوردم و لمسش کردم. دردی که همیشه ممکن بود باعث بشه کارهام عقب بیفته، با خنده خیلی کمرنگ شد و حضورش ذرهای حس نشد.
خواهش میکنم بخندین! بدون توجه به نگاههای شماتتبار...بدون توجه به فکر بقیه در مورد سلامت روان شما (بماند که مشکل اصلی از فکر و روان و اندیشهی خودشونه). بخندین. بیاین کاری کنیم که خندهی ما مثل یک ویروس تو هوا پخش بشه و انقدر واگیردار باشه تا کسی نتونه در برابرش مقاومت کنه و چه بخواد چه نخواد، مبتلا بشه.