همیشه ماه اسفند رو دوست داشتم...آخرین پستم هم حال و هوای خوبم تو این ماه و این چند سال رو نشون داد...اسفند پُر مىشم از عطر بهار...با شکوفههای بهاری زنده میشم...حس پرواز بهم دست میده وقتی تکاپوی مردم رو میبینم. وقتی انگار همه شادن! همه امیدوارن...همه در مثبتترین وضعیت ممکن هستن و این یعنی خودِ خودِ زندگی و ذات هستی...جوری که همیشه باید باشیم. اسفندها همیشه دلم روشنه! به یه آیندهای که همه چیزش خوبه و من خوبم! حالم خوبه! فکر به این حال خوب و امیدواری، جداً برام ديازپامه. ديازپام طبيعى، با كلى عارضه جانانه.
اون همه حس مثبت و خوب و امیدواری، نه که رنگ ببازن، اما تأثيرشون كم میشه...
هجدهم فروردین این بیست و خردهای سال، هر بار به عقب نگاه کردم، اونقدر که باید راضی نبودم...هر بار دلم بیشتر و بیشتر میخواسته و جایگاهی که داشتم برام رضایتبخش نبوده!
امسال، بیستوششمین فروردین عمرمه و وقتی به سالی که گذروندم نگاه میکنم، کمی رضایت دارم و این بهتر از هیچیه!
امسال، فروردینم کمی امیدوارتره...امسال، کمی منطقیترم و آرومتر...
تو این یک سال، اشتباه بزرگ خاصی نکردم. جز چندتا اشتباه جزئی، که یک جمله خیلی معمولی و در عین حال حاصل تفکری خاص، خیلی آرومم کرد: «خوب کردم!» یا حتی «دفعه بعد بدترشو میکنم!» همین که یاد گرفتم اگر نمیتونم به خودم سخت نگیرم، حداقل کمی کمتر سخت بگیرم!!
ساناز ۲۴ ساله جسورتر شد؛ تا حدى كه تفكراتش هم جسورانه شدن! اما جالبه که با نزدیک شدن زادروزم، یه سری تغییرات در این باره در خودم حس کردم و یه کم چاشنی محتاط بودن به جسارت اضافه شد که کار خيلى جسورانهای نکنم و صبر كنم...(شاید نشانههای بزرگسالیه! که ای کاش همیشه کودکانه و بدون فکر زندگی میکردیم...بماند که کودکی هم کمی محتاط بودم!)
تو سالى كه گذشت، چيزى كه يادم مىمونه، چندتا کلاسه...که حال خوب بهم دادن. یکیشون يوگا بود...اونقدر مؤثر بود كه در اولين فرصت ادامه مىدمش...
فهمیدم که سطح انتظارات بالا بد نیست، اما اینکه بعد از نرسیدن به هر ایدهآلترینی، خودخوری کنم، بده...
جریان هشت ترمه شدن هفت ترم من، بهم خیلی درس داد! یاد گرفتم تلاشم رو بکنم، اگر نشد، بدونم که هر اتفاقی که برام میافته، بهترین اتفاقه! حتماً این وقفه به نفع من بوده! مثلاً یاد گرفتم وقتی از جایی جا میمونم، وقتی چیزی رو جایی جا میذارم، قطعاً اون وقفه لازم بوده و باید حواسم به همه نشونههای کوچیک زندگیم باشه...
بيش از پيش، ياد گرفتم كه بدون توقع عاشق باشم...محبت كنم بدون اينكه به نتيجه يا به بازتاب محبتم فكر كنم...
ياد گرفتم...ياد گرفتم...ياد گرفتم...اونقدر زیاد که در یک پست وبلاگ قابل گفتن نیست! و حتى نصف حرفهام در حین نوشتن فراموش شد...!
درسته که سالی که گذشت، کمی تونست راضیم کنه، اما تو این بیست و چند سال، هر سال، از جایگاهم ناراضی بودم! اینکه میتونستم داناتر و عالمتر باشم، درسخونتر باشم، در شغل و تحصیل موفقتر باشم، پرتلاشتر باشم...اما اکثراً از رشد فكريم راضى بودم...ده سال اخیر زندگیم، پخته شدنم رو دیدم...بزرگ شدنم...اینکه هر اتفاق کوچیک و بزرگ چطوری من رو زمین زد یا بلند کرد و هر بار قد کشیدم...اينكه تو این چند سال اخیر، سعى كردم چيزهايى رو پررنگ ببينم كه به چشم هيچکس نمیاد!
هميشه يادم مياد يكى از نقاط عطف زندگيم، كتاب كيمياگر بود. سالی که گذشت، با اتفاقاتى كه افتاد، چيزهايى كه خوندم، شنيدم، ياد گرفتم، مىتونه یه نقطه عطف بشه...
خوشحالم که هنوز میدونم، اولویتهام اگر متفاوتن، باز اولویتهام باقی بمونن چون این «من»ـَم و عاشق اينم كه خودم باشم نه كسى ديگه...اگر نتونم به خیلی چیزها ببالم، به «خودم بودن» و اینکه هیچ وقت و تحت هیچ شرایطی نقش بازی نکردم، میبالم! و خوشحالم كه گذر زمان باعث نشده اين اصل رو فراموش كنم و هميشه پايبندشم...
حالا ديگه بماند که همیشه بدم میومد از ۲۴ سالگی بگذرم و از خیلی سال پیش، دلم میخواسته همه چی در ۲۴ متوقف بشه و من ۲۴ ساله بمونم و سالیان سال ۲۴ ساله باشم تا به تمام علایقم برسم و مجبور به انتخاب نباشم و به ترتیب همه چیز رو بدون توجه به گذر سریع زمان، تجربه کنم...ولی، هجدهم فروردین هزار و سیصد و هفتاد، قطعاً نه به این موضوع و نه هیچ چیز دیگه فكر نمىکردم! گذشتهای نبوده و آینده رو نمیشناختم...امسال، مثل اون سال، زیاد به سالی و سالهایی که گذشت فکر نمیکنم...سالهای بعدشم که هنوز نرسیدن...همین امروز مهمه، که حالم «حال»ـه!