نمى دونم اين چه قانونيه، چه نيروييه، چه حكميه، كه تا تصميم مى‌گیرم برم سر درسم، معدنی از شعر کشف می‌کنم که تا تموم نشه بیخیال هم نمی‌شم! چند وقت پیش موقع امتحانات، خیلی ناگهانی یه پیج اینستاگرام پر از بیت‌های ناب رو دیدم و تا کل پست‌هارو ندیدم، ازش نگذشتم. تا جایی که یادمه حدود دو ساعت درگیرش بودم...

امروز این اتفاق تکرار شد! کتابی که یادم نیست از کجا آوردمش رو خیلی ناگهانی دیدم و شروع کردم به خوندن..."پنجاه‌وسه ترانه عاشقانه" از شمس لنگرودی.
حس خوب بهم داد، حسی شبیه اکثر وقت‌هایی که شعر می‌خونم. اما یه چیزی نظرم رو جلب کرد و کمی ناراحت شدم! بالاتر گفتم کتابی که نمی‌دونم از کجا آوردم، چون اولش یه دست‌نوشته دیدم: "برای ستایش تو همین کلمات روزمره کافی‌است! / از کوروش به مریم" خیلی کِیف کردم که چنین دست‌نویسی رو دیدم و تو دلم گفتم احسنت به این سلیقه و انتخاب!
به بیستمین شعر که رسیدم، دیدم اون دست‌نوشته بخشی از همین شعر بیستمه...ایراد نداره؛ ایراد کار اونجاست که وقتی کتاب رو تموم کردم و بستمش، دیدم پشت جلد کتاب هم همین چاپ شده...!

یعنی این آقایی که (حداقل) به نظر می‌رسه برای ابراز علاقه این کتاب رو به خانمی هدیه داده، حتی یک بار هم اون رو نخونده...بر اساس شعر چاپ شده در پشت جلد کتاب و دست‌خطی که به نظر میومد شتاب‌زده یا بی‌حوصله نوشته شده باشه، اینطور حدس زدم! و البته نمی‌شه ندونسته قضاوت کرد و امیدوارم که این بدبینی من باشه...ولی اگه حدسم درست باشه، خیلی دردآوره...که برای انتقال حست، به کسی کتابی بدی و حتی یک بار هم نخونیش! اونم کتاب شعر ۱۰۰ صفحه‌ای که حتی یه روخونی ساده و سریع بیش از ۳۰ دقیقه زمان نمی‌بره...

بگذريم...در هر صورت:

براى ستايش تو
همين كلمات روزمره كافى است...