ناخالصی روح!
چند روز پیش، متوجه یک فرصت شغلی مرتبط با رشتهام شدم. (نیاز به مترجم)
از اونجایی که ممکنه کسانی که همرشته من هستن وبلاگم رو ببینن، تصمیم گرفته بودم تو وبلاگ هم یک پست بذارم و اطلاعرسانی کنم. اما حسی مانع شد.
در حال صحبت با مادرم بودم و گفتم با اطلاعرسانی شانس من هم میاد پایین!!(جملهای که تمام حرفها شعارها و باید و نبایدهای من رو زیر سؤال میبره)
وقتی مادرم گفت کسی انتخاب میشه که لایق باشه.
جداً خجالت کشیدم. بماند که کلاً تفکر بچگانهای بوده؛ چون قطعاً فقط من مطلع نیستم و متقاضی کم نیست! بماند که حس بهتریه اگر قراره کسی جز تو انتخاب بشه رو بشناسی و از طریق تو متوجه قضیه شده باشه.
از اونجایی که ممکنه کسانی که همرشته من هستن وبلاگم رو ببینن، تصمیم گرفته بودم تو وبلاگ هم یک پست بذارم و اطلاعرسانی کنم. اما حسی مانع شد.
در حال صحبت با مادرم بودم و گفتم با اطلاعرسانی شانس من هم میاد پایین!!(جملهای که تمام حرفها شعارها و باید و نبایدهای من رو زیر سؤال میبره)
وقتی مادرم گفت کسی انتخاب میشه که لایق باشه.
جداً خجالت کشیدم. بماند که کلاً تفکر بچگانهای بوده؛ چون قطعاً فقط من مطلع نیستم و متقاضی کم نیست! بماند که حس بهتریه اگر قراره کسی جز تو انتخاب بشه رو بشناسی و از طریق تو متوجه قضیه شده باشه.
از دیروز دارم با خودم کلنجار میرم که منِ واقعی اینطوری نیست...شاید هم منِ واقعی دقیقاً همینطوره و کسی که فکر میکنم هستم، نیستم!! من چنین آدمیَم؟ شاید کلاً نباید به این قضیه فکر کرد و شاید یک حس لحظهای بوده و نباید جدیش بگیرم. اما به این فکر میکنم که آیا این حسی که مانعم شده بود، تمام باورهام رو زیر سؤال نمیبره؟ آیا سرچشمه این حس، نیمه تاریک وجود من بود؟
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۴ ساعت 6:44 PM توسط ساناز ب.
|