پایان شب سیه سپید است!
خيلى فكر كردم...به همه چى! به هر تجربهى تلخ و شيرينى كه داشتم...با خودم ديدم درسته كه اتفاقات وحشتناك و با ظاهر جنازه ها و روح هاى تو خواب، تو بيدارى برام نيفتادن... اما تو زندگيم، تو اين عمر كمم كه كم تر كسى توش تجربه اى به دست مياره، تجربه بيشتر از چيزى كه بايد داشتم...و چيزايى كه ديدم كم نداشتن از اون همه وحشت! كلى اتفاقات كوچيك و بزرگ كه مىدونم خيليا اگه بودن جا مىزدن! تناقضهايى ديدم كه هر كدوم به زشتىِ صورتهاى متلاشىِ تو خواب بودن...كلى دو رويى...كلى زيبايى در ظاهر و تظاهر به دوست داشتن در مقابلم و كلى زشتى و پليدى پشت سرم...دوستهای به ظاهر دوست...
شايد هم ايراد منه كه ترجيح مى دم يكى رك باهام خوب نباشه تا اينكه بخواد برام نقش بازى كنه...شايد ايراد منه كه حقيقت تلخ رو به دروغ شيرين ترجيح مى دم...ايرادمه كه تلخ و رك بودنم رو ترجيح ميدم به قربونت برم و عاشقتمهای دروغی...متأسفانه یا خوشبختانه، بیمنت و بدون اینکه منتظر جواب هم باشم، علاقم رو بروز میدم به کسایی که دوستشون دارم...دوست هم دارم همه جلوم بى نقاب باشن...اگر اینا ایراده، من ایرادهامو دوست دارم و باایراد خداهم موند!
خوابِ ديشب، يه خواب بود...اما تو زندگىِ واقعىِ همهى ما همچين زشتىهايى وجود داره... فقط بايد بتونيم ناديده بگيريميشون و در عوض همهى زيبايىهارو ببينيم تا زشتىها كلاً محو بشن...بايد بدونيم بعد هر تاريكى روشناييه...بعد سياهى، سپيدى...بعد هر كابوس، يه روياى قشنگ منتظرمونه تا پليدىهارو كنار بزنيم و بهش برسيم... پاييزتون پر از لحظههاى زيبا