فاش میگویم و از گفته خود دلشادم...
خودم را درگیر دانشگاه کردم...درگیر هفتترمه تمام کردن! درگیر درس و واحد...درگیر گروه اخبار دانشگاه...انگار که مجبورم کردهاند! درگیر همدانشگاهیها...درگیر کلاسهای خارج از برنامه...طوری که کندن از آنها برایم ناممکن شود! گویی مازوخیسم دارم و میخواهم خودم را به آنها گره بزنم...خودم را به دانشگاه گره بزنم...گرهای کور!
خودم را درگیر ترجمه کردم...درگیر انتخاب موضوع...اینکه مترجمِ چه باشم؟! اصلاً مترجم باشم؟ مترجم روانشناسی؟ فناوری؟ ادبی؟ فرهنگی هنری؟ درگیرم بین علایقمم...کدام را انتخاب کنم و کدام را قربانی؟ نکند پشیمان شوم؟
خودم را درگیر کردم برای ارشد امسال! از خیر تافل و توصیهنامه و اپلای و فاند، گذشتم و به لطف خودم یک درگیری را کم کردم! چه عجیب! توانستم برای یک بار هم که شده، به جای اضافه کردن درگیری، درگیری را کم کنم...بعید است...بگذریم...درگیر ارشد شدن، آن هم زبانشناسی...گویی که روبات باشم و درسهای بیربط ترم آخر مترجمی را ربط دهم به دروس ارشد زبانشناسی که امریاست ناممکن...شدنی نیست! میشود مگر تا اسفند درگیر فارغالتحصیل شدن باشم و اردیبهشت کنکور...؟ آن هم سراسری...به طرز عجیبی درگیر شدهام...درگیر علایقم...اینکه از آینده چه میخواهم؟ زبانشناسی کاربردی، جنایی یا پیکرهای؟ روانشناختی زبان، زبانشناسی شناختی یا علوم شناختی؟ رایانهای هم هست...آزفا خیلی شیطنتآمیز، درگوشهای از افکارم میپلکد...
خودم را درگیر کردهام با کتابخوانی...ترم آخری بیکارم انگار...گویی بخواهم تاوان این همه سال جدایی را یکجا پس دهم...گویی دوستی قدیمی که رهایش کرده بودم را بازیافتم و نخواهم هیچجوره از دستش دهم...آخر چه وقت بازیابی بود...آن هم الآن...درست وقتی که داشتم به منابع ارشد فکر میکردم تا بلکه روزی دو خط بخوانمشان...
خودم را درگیر کردم...درگیر کار! هر کاری که پیشنهاد میشود، نه نمیآورم...گویی بخواهم ثابت کنم که میتوانم...و طبق معمول برای همه هم بیشترین انرژی ممکن را میگذارم و آن وسواس همیشگیام مرا مسئول میکند که همهچیز عالی پیش برود...زیادی وسواس به خرج میدهم و این به نفع بقیه است و به ضرر من...آن هم این موقع!! روزها را کش میدهم و شبها را هم بیدار میمانم...درست همین حالا، بین این همه درگیری...ترجمه، خبر، مقاله و ...هیجان و استرسی عجیب برای آخرین پیشنهاد...اولین تجربه...اینکه اگر در همین قدم اول، باعث ناامیدی شوم چه؟ اما نه نمیگویم... تا فقط بگویم من میتوانم!
خودم را درگیر کردم...درگیر ورزش! باشگاه...جزو لاینفک زندگیام شده و از واجبات غیرقابل ترک...درگیر یوگا شدهام...ولی این خود عین رهایی است...حتی اگر هفتهای سه ساعت رها شوم، خود موهبتیاست در این شلوغ پلوغی...
درگیر شدم...درگیرتر...درگیر حسی نسبتاً متفاوت و خاص...جدید نیست...اما این روزها مطمئن شدم که گذرا هم نیست! درگیر حسی که میدانم سراسر خوبی است...فقط میدانم که خوب است و نمیدانم که چه! چه خواهد شد؟ چه میشود؟ مگر مهم است؟ رها میشوم از هر چه احتمال...فقط میدانم...و نمیدانم...و این عین درگیری است...کشمکش بین انکار و ابراز...
درگیر هستم...اما خیالتان راحت! تا جایی که ممکن است درگیر چرا، اما در گور نه!