یکشنبه ٢٨ شهریور، اولین روز شروع کلاس‌های ترم هفتم از مقطع کارشناسی من بود. خیلی‌ها می‌گفتن نریم! و خُب همونطور که انتظار می‌رفت کلاس‌های من تشکیل نشدن و استادمون ايران نبودم. من ترجيح دادم به جاى اينكه برگردم خونه، از آخرين ترمم بهترين استفاده رو كنم و از اونجايى كه يكى از استادهاى خوب كلاسشون تشكيل شد، ازشون خواستم تا اجازه‌ی حضور در کلاسشون رو به من بدن و خب طبق انتظاراتم همون جلسه‌ی اول هم کلاس مفیدی بود برام...
 
من چند تا دلیل داشتم برای حضورم در روز اول شروع ترم...
• يک اینکه وقتی یه تاریخی مقرر شده، چه لزومی داره که حتماً یک هفته بعد از اون تاریخ تعیین شده شروع کنیم؟ چرا همیشه باید خلاف قانونی که وضع می‌شه عمل کنیم و بعد هم بنالیم از بی‌قانونی‌ها؟ قوانینی وجود داره که چه باب میل ما باشن و چه نه باید "سعی کنیم" رعایت کنیم...باید همه‌ چی از خود ما شروع بشه. اگر انتظار این رو داریم که دانشگاه خوب عمل بکنه و مسئولین و استادان وظایفشون رو درست انجام بدن، ما هم باید وظایفمون رو درست انجام بدیم.
•• دو اینکه همیشه هر کلاسی که تشکیل می‌شه استادان اسم‌هارو یادداشت می‌کنن و حضور و غیاب انجام می‌شه. در نتیجه دوست نداشتم که همون اول کاری غیبت کنم و وسط ترم کم بیارم و بخوام التماس کسی رو بکنم که حذف نشم...!
••• سه اینکه همیشه روزهایی که دانشگاه خلوت‌تر بوده، یه حس خاص و ناب خوبی داشت و واقعاً من دوست داشتم اون حس رو...و اینکه ترم آخرم بود و دوست داشتم از لحظه لحظه‌ش استفاده کنم. خاطره بسازم...
 
خیلی خیلی زود گذشت و با وجود سختی‌هایی که داشت، دوست نداشتم به این زودی‌ها تموم بشه. دل کندن برام سخته. دوست داشتم ادامه‌دار بشه...هم اون خاطره‌سازی‌ها و لحظه‌های خوش رو دوست داشتم بیشتر بشن، هم دوست داشتم بیشتر از اینا یاد بگیرم و بعد فارغ‌التحصیل بشم. خیلی کلاس‌ها و خیلی درس‌ها اونطوری نبودن که می‌خواستم و تعداد کلاس‌های خوبم کمتر بود و همیشه به این فکر می‌کنم که ای کاش می‌شد و فرصتی بود تا اون کلاس خوب‌ها بیشتر بشن...تایم‌هاشون رو طولانی کنم یا ساعت تو اون کلاس‌ها نگذره...!
قطعاً هیچ کدوم اینا شدنی نیست! اما از همین خوشحالم که سعی کردم خوش باشم و سعی کردم چیزی یاد بگیرم...فکر کنم مسئولیت‌پذیر هم بودم و تلاش هم کردم...اما انتظاراتم بیشتر بوده...الآن حس می‌کنم که کم دارم! سوادی که باید رو ندارم هنوز و کلی نیاز دارم وقت بذارم و کار کنم تا به اونجایی که می‌خوام برسم...و این کار رو می‌کنم!
 
امروز، یکشنبه، ٦ دی، من دیگه کلاسی نداشتم و هفته‌ی گذشته آخرین جلسه‌ی کلاس‌های یکشنبه‌‌ی من بود! اما خُب از اون‌جایی که دوشنبه  باید حضور داشته باشم و یه ارائه برای ترجمه شفاهى ٣ دارم، تصمیم گرفتم همونطور که ترمم رو شروع کردم، تمومش کنم!
 
شروع و پایان رسمی این ترم برای من یکشنبه بود...
دوست داشتم اين پايان رو، با يه "شِبه‌جشن" كوچيك (نمی‌شه خیلی اسم جشن براش گذاشت، گفتم شبه جشن) خاطره‌انگیزش کنم که خُب، به دلایلی نشد.
 این آخرین روز از آخرین ترم کارشناسی من، اون پایانی نبود که می‌خواستم...
 
 
بیشتر از این نوشتن هم باشه برای بعد از فارغ‌التحصیلی رسمی!!
 
اما! باید همين امروز يه چيزى رو بگم، نه فردا...بگم که چقدر خوشحالم که با احترام به قانون دانشگاه و قانون خودم، چیزهای بزرگتری به دست آوردم. چقدر ممنونم از كسانى كه تو اين مسير بیش از یک استاد همراه من بودن تا نه فقط در رشته‌ی مورد علاقه‌ام پیشرفت کنم بلکه تو زندگی شخصیم هم بتونم آدم بهتری باشم و با تجربیات جدیدی روبه‌رو بشم و رشد کنم.
برای تمام درس‌هایی که بهم دادین، کمک‌های بی دریغ و همراهی‌هاتون ممنونم و امیدوارم بتونم روزی جواب تمام زحماتتون رو بدم.
 
 

یکشنبه ششم دی ماه هزار و سیصد و نود و چهار
 
 
به آغاز گنج است و فرجام رنج           پس از رنج، رفتن ز جای سپنج
فردوسی
 
پ. ن. هیچ راهی نیست کان را نیست پایان...