...چون بیامد چون شد و چون میرود
پس لازمه یه plan B داشته باشیم و برای من، نادیده گرفتن موضوع و یه سدی در مغزم کشیدنه.
وقتایی که کاری از دستم برنیاد و موضوعی اذیتم کنه، در صورتی که خونه باشم میخوابم!! سادهترین و تنها راه در رو برای من تو اون شرایط خاص، خوابه. انگار همهی افکار رو برای مدتی کوتاه pause میزنی و یه چند ساعت میخوابی و خلاص میشی از اون حجم آزاردهندهی فکر.
دیروز یه راه دیگه جز خواب کشف کردم برای شرایطی که خونه نباشم و نشه بخوابم!
دیروز چون تا شب بیرون کار داشتم، با وجود خستگی چارهای نداشتم جز اینکه به یه طریقی همون بیرون از خونه دنبال یه راهکار باشم. بعد کلاسم با دوستان رفتم انقلاب و تو کتاب شنا کردم و خُب این خودش یه حس خوبه. یه کتاب خریدم و بعدش یه کتابی پشت ویترین یه کتابفروشی دیدم که موضوعش میتونست خیلی کمکم کنه تا بفهمم علاقهام به یه گرایش خاص تو زبانشناسی تا چه حده. به خاطر اون کتاب، وارد کتاب فروشی شدم که شاید بدون اغراق هزار باری از کنارش رد شده بودم. فوقالعاده بود! خودم رو سرزنش کردم که چرا این همه سال، نادیده گرفته بودمش. من تا قبل از این، کتابفروشی مورد علاقهام "جیحون" بود که همیشه حتی شده یک دقیقه بهش سر میزدم و یه نگاه گذرا به کتابها میانداختم. بعد از اون "جنگل" و "افق". اما دیروز دیدم این سه برترِ من، لازمه که چهار تا بشن...کتابفروشی "مولی" انگار همون کتابخونهی نداشتهی من بوده که همیشه تو رؤیاهام داشتم! (همیشه دوست داشتم یه اتاق داشته باشم که دورتادورش کتابخونه باشه و تا سقف کتاب چیده شده باشه و ...) جایی که تقریباً اکثر موضوع کتابها و حتی عناوین همونایی باشه که من خیلی دوست دارم. (درسته که کامل هم نبود خیلی، اما باز هم خیلی خوب بود)
تصویری از شکارهای دیروز من
(که البته فقط یکیش رو خریدم و از اونجایی که دوران امتحاناته، هدف بعد از امتحانات، کتاب "تحلیل متن و گفتمان"، همون کتابی که من رو از پشت ویترین به داخل کتابفروشی کشوند، و "گفتوگوها" هستش)
خوشحالم که تونستم چنین کشف مهمی داشته باشم.
پ. ن. چو من خود را نمییابم سخن را از کجا یابم همان شمعی که داد این را همو شمعم بگیراند