چند روز پیش یکی از دوستانم در اینستاگرام عکسی آپلود کرد که با دیدنش به گذشته رفتم. عکس یک صفحه از دفتر خاطراتش بود که با دیدن عکس بلافاصله اون دفتر رو یادم اومد. با نشونی دادن و یادآوری اینکه من هم در اون درفتر یادداشتی به یادگار داشتم، دوستم تعجب کرد و متوجه شد که یادمه. عکس صفحاتی از دفتر که من براش نوشته بودم رو فرستاد؛ روزی که خونه‌شون مهمون بودم.

نیازی به خوندن اون صفحه نبود، چون یادم بود چی نوشتم. و به دلیل اینکه خبر داشتم از محتوا، توجهم جلب موضوع دیگه‌ای شد، که هیچ‌وقت دیگه، به این موضوع در مطالبِ حداقل ده سال پیش، توجه نکرده بودم. اینکه سبک نوشتاریم تقریباً شکل گرفته بوده تو همون ده سالگی. مدل نوشتنم، سبکم، کلمات انتخابیم، همه تقریباً پایه‌ی همون سبکی هستن که امروز می‌نویسم. فقط حالت ابتدایی داشته و شکل نگرفته بوده. 
تعجب هم کردم که برای صمیمی‌ترین دوستم، اونم با ده سال سن، انقدر رسمی نوشتم!
البته شاید این مورد جزئی از شخصیت من باشه؛ یادمه که چندتا از دوستان و هم‌دانشگاهی‌ها می‌گفتن که قبل از دیدنم و آشنایی باهام، در موردم شنیدن که: "همون که خودشو می‌گیره! تو قیافه‌اس!" واقعاً دلیل این برداشت رو نمی‌فهمیدم. شاید چون خیلی با هر کسی صمیمی نمی‌شم و شاید هم برمی‌گرده به تجربه‌ای که تو ترم اول داشتم و متوجه شدم که تو این دانشگاه نباید خیلی به بقیه نزدیک بشم...

داشتم فکر می‌کردم خودم هم همون آدمم. فقط بیشتر شکل گرفتم. مثل یه مجسمه که به مرور کامل می‌شه و شکل می‌گیره. یا یه مشت گل که حرکات آروم دست سفالگر، بهش ریخت و حالت می‌ده.

 

کلاً همون‌طور که از نقاشی کودکان خیلی چیزها رو می‌شه فهمید، از کلمات انتخابی هر فرد در نوشتار یا گفتارش، خیلی موارد رو می‌شه کشف کرد. یا حتی از دست‌خط و سبک نگارش متن به شخصیت فرد پی برد. با یه کم توجه، حتی می‌شه متوجه خیلی هویت‌های جعلی شد.
خیلی چیزهایی که ممکنه به طور مستقیم بیان نشه، با خوندن اون شخص قابل فهمه. قبلاً هم پست مرتبط با این مسئله گذاشته بودم.

 

http://sunom.blogfa.com/post/22

http://sunom.blogfa.com/post/23

 

بی‌صبرانه منتظرم سرم خلوت‌تر بشه و امتحان‌‎ها تموم بشه، بتونم یه کم در این زمینه‌ها بیشتر بخونم.

پ. ن. 1. همیشه می‌گن نمی‌شه کسی رو کامل شناخت. درسته! اما می‌شه با دیدن رفتارها، خوندن نوشته‌ها و شنیدن صحبت‌ها، خیلی چیزها از افکار، عقاید و شخصیت فرد فهمید. 

پ. ن. 2. چشم‌ها را باید شست...جور دیگر باید "دید"!