روزِ مهربانی...!
خلاصه، هشت صبح امروز، بدون اینکه یک کلمه از کتاب برای امتحان متون اقتصادی خونده باشم، در عرض پنج دقیقه امتحانم تموم شد و از اونجایی که هم در طول ترم خیلی فعال بودم و هم همه سؤالات رو درست جواب دادم، مطمئنم نمره کامل رو میگیرم! خیلی برام جالب بود که برای یه امتحان هیچی نخونم و کتاب رو هم باز نکنم و نتیجه انقدر بخواد رضایتبخش باشه...یادمه سر درس نامهنگاری هم همینطوری رفتم سر امتحان با نمرهی بیست.
اما، خیلی نگرانم برای امتحان فردا و آخرین امتحانم (بماند که شش واحد دارم برای معرفی).
از رشتهی قبلیم، یه وحشتی مونده تو وجودم از درس چهار واحدی به خاطر تأثیر وحشتناکش رو معدل. امروز بعد امتحان هفت ساعت تو کتابخونه بودم و سردرد و سرفه به خاطر آلودگی از یه طرف...از طرفی رنگم هم پریده بود و کلاً وضعیت خوبی نبود. همهی این شرایط و این استرس برای آخرین امتحانم، دست به دست هم داده بودن تا کلاً بیحال بشم و تو مود خوبی نباشم.
اما اتفاقات بامزه و جالبی افتاد که حالم خوب بشه!
یه غریبه اومد کتابخونه و بیدلیل، یه لبخند بهم زد. جوابش رو دادم. شاید از ظاهرم متوجه شده بود ممکنه خوب نباشم، شاید هم بیدلیل و ناگهانی این کار رو کرده بود.
بعد از کتابخونه باید میرفتم کلاس. تو مسیر، چیزای جالبی نظرم رو جلب کرد. رهگذری که خیلی بیدلیل، یه لبخند خیلی خوشگل بهم زد که واقعاً بهم انرژی خوبی داد. تو یه مسیر خاص که مسیر همیشگی سهشنبههای منه، چندتا گلفروش دیدم! بازم برام جالب و یه کم عجیب بود. فکر کردم به اینکه امروز چه خبره؟ چرا همه شادن؟ چرا انقدر گُل؟ سه-چهار هفته جلوتر رفتن پیشواز ولنتاین؟! چه خبره؟ البته این رو هم بگم که چنین چیزی، دیدن چندتا گلفروش با فاصله، و چندتا دسته گل، ممکنه خیلی اتفاق بزرگ و خاصی نباشه، اما چون من عاشق گل هستم، همین رد شدن از کنار چندتا گلفروش، میتونه خیلی رو حالم تأثیر بذاره...
جلوتر، یه شخصی که فقط من رو دو یا سه بار دیده بود، با یه لبخند پُرانرژی رد شد و سلام داد!
سر کلاس هم با اینکه اولش باز هم فکر اینکه قراره با امتحان فردا چطوری کنار بیام، اذیتم میکرد، اما باز کلی خنده، باعث شد کلاً برای یک ساعت همهی اینها یادم بره و نفهمم زمان چطوری گذشت...
تو مسیر برگشت، باز چندتا اتفاق کوچیک دیگه افتاد که یه لحظه شک کردم به خودم و یه نگاه به خودم کردم شاید چیزی در خودِ من خندهداره! انقدر همیشه این مردم با هم قهر بودن، این لبخندهای امروز برام عجیب بودن. همین شد که با خودم گفتم اسم امروزم رو میذارم روز خوشاخلاقی! روز مهربونی!
هر چی که بود، این لبخندها، این خندهها، حالمو بهتر کرد و یاد "شعار"ی که رو صفحهی گوشیمه افتادم:
Be HAPPY! No matter what
اکثر اوقات سعی میکنم این رو یادم بمونه. اما ظاهراً امروز داشت یادم میرفت؛ که با نشونههای کوچیک و شیرین، یادم اومد...همهی اینها بهانهای شدن برای حال خوبم...بدون فکر به اینکه "فردا" چی میشه...
من امشب نهایت تلاشم رو میکنم و تا آخرین لحظه بیدار میمونم تا بخونم، که چیزی کم نذارم...اما خوب یادم میمونه که نذارم چهار واحد "فردا"ها، جلوی خوشحالی "حال"م رو بگیره...
پ. ن. لبخندهاتون رو دریغ نکنین...این منحنی قشنگ، شاید یه نشونه باشه برای یکی که فکرش رو هم نمیکنین...