می‌خوام دیروز و امروزم (نه به معنی گذشته و حال!! به معنی خودِ دیروز و امروز) رو یه کم توضیح بدم تا آخرش فقط به یه چیزی برسم که امشب ذهنم رو درگیر کرد...!

یکشنبه:

بعد از سه ساعت خوابیدن، صبح ساعت 5:45 از خواب بیدار می‌شم تا آماده بشم برای رفتن به دانشگاه...7:30 تا 10:40 یه درس چهار واحدی دارم و بعدش می‌رم سر یه کلاس دیگه و بعدش هم ناهار می‌خوریم تا پُر انرژی بریم برای درس ساعت 1:30 که تا ساعت 3:00 طول می‌کشه...این بین، 1.5ساعت تایم خالی وجود داره که خُب واقعاً از اول ترم تا الآن فقط کارهای عقب‌افتاده‌ای (غیر درس خوندن) و یا مصاحبت با دوستان در اون تایم گنجونده شده...4:30 تا 6:00 آخرین کلاس روز یکشنبه رو می‌گذرونیم و تو اوج شلوغی روانه‌ی منزل می‌شیم.
به محض رسیدن، بعد از خوردن یه فنجون چای یا قهوه، باید بشینم و برنامه‌ام رو مرور کنم تا کارهایی که باید انجام بشه رو مرور کنم و اولویت‌بندی...شب هم در حالت خوش‌بینانه، ساعت 1:30 که متوجه می‌شم مغزم بازدهی نداره و چشمام مدام روی نوشته‌های کتاب اصول و روش تحقیق بسته می‌شه، می‌رم که بخوابم و تا بخوام واقعاً بخوابم ساعت شده 2!

دوشنبه:

ساعت 6:30 از خواب بیدار می‌شم و وسایل و تجهیزات رفتن به دل طبیعت (شما بخونید پارک!) پس از مدت‌ها، رو آماده کنم. صبحانه رو تو پارک و با دوستان میل می‌کنیم و با گذروندن فقط 3 ساعت در پارک، عازم دانشگاه می‌شیم! از 1:30 تا 4:30 کلاس و بعدش هم دوان دوان روانه‌ی آموزشگاه شدن برای آبزرو یه کلاس. از اون‌جایی که همیشه وسواس دارم تا آن‌تایم باشم، این‌تایم می‌رسم!! حدود 40 دقیقه مطالعه می‌کنم و 1.5ساعت کلاس رو هم می‌گذرونم. تا برسم خونه 8:30 شده و خیلی سریع یه شامی می‌خورم و بعد از یه استراحت کوتاه و کارهای شخصی و تعجب از اینکه حدود 20000قدم راه رفتم، می‌تونم بشینم تا کارهای کلاس فردارو انجام بدم که اگر زودتر خوابم نبره، شاید تا ساعت 2 طول بکشه (در صورتی که روز بعد امتحانی در کار نباشه) بعد می‌تونم خیلی خوشحال بخوابم!

 

حالا چرا این‌هارو گفتم؟
قصدم نه ناله کردن بود نه گله و شکایت. چون همه‌ی این‌ها انتخاب‌های من هستن و شکایتی هم ندارم و کاملاً با رضایت همه‌ی کارهامو انجام می‌دم؛ حتی اگر خیلی خسته بشم باز هم این خستگی رو دوست دارم و باهاش دوستم...همیشه همه بهم گفتن که "چرا باید انقدر سر خودت رو شلوغ کنی؟" یا مثلاً "اگر فلان کار رو هم نمی‌کردی تعجب می‌کردیم!" یا "تو که عادت داری" و ... پس در نتیجه، اگر فکر کردین شکوه‌نامه می‌خونین، اشتباه فکر کردین.

 

فقط خواستم به این برسم که:
من، با وجود مشغله‌هایی که تو زندگیم دارم (بماند که این‌ها همه فعالیت‌های فیزیکی من بود و فکرم و احساسم کاملاً در این متن سانسور شده...) همیشه یه وسواسی داشتم تا کارهام و مسئولیت‌هایی که بهم سپرده شده رو به نحو احسن انجام بدم. حالا چقدر موفق بودم یا نه، بحثش جداست. می‌خوام بگم با همه‌ی این‌ها، تمام سعیم رو کردم که همه‌ی کارهام رو کامل انجام بدم.

حالا می‌ریم سر اصل مطلب:
وقتی با وجود خستگی زیاد می‌شینم تا کارهایی که برای کلاس فردا تعیین شده (و قراره به استاد هم تحویل داده بشه) رو انجام بدم، همچین پیغامی دریافت می‌کنم: "بنویس فردا از روت بنویسم." 

آیا حق این رو دارم که ناراحت بشم یا نه؟ من نباید حرص بخورم که خود اون شخص از صبح تا شبش رو چطوری گذرونده که همچین انتظاری داره تا افکار و ایده‌هام رو که با وجود این همه مشغله، روی کاغذ آوردم، باهاش به اشتراک بذارم؟ (جداً دارم سوال می‌کنم و واقعاً می‌خوام بدونم. شاید لازمه من از اشتباه دربیام.)

حالا دیگه بماند که اگر جواب منفی به اون شخص بدم، جوری باهام برخورد می‌شه که انگار حق مسلمی وجود داشته و من به فجیع‌ترین شکل ممکن، حق اون شخص رو نقض کردم...
در مورد صفاتی هم که نسبت داده می‌شه سکوت می‌کنم.